تبليغاتX
مثل آب مثل آتش - ثبات و آزادی
ثبات و آزادی
دیر شب است. احساس آرامش و شادمانی می کنم. شادمانی ام اما، پر شور و مست نیست، آرام و سبک بر سینه ام نشسته و آواز میخواند.

میدانم، میدانم. این روزها جهان سرگردان است، جهان همیشه سرگردان بوده است. من هم سرگردانم، اگر  کمی به سرگردانی جهان و پریشانی ها و مشغولیت های خودم بیندیشم، شادمانی از من می پرد. افکار آنقدر تیز در ذهنم می دوند که کبوتر گریزپای شادمانی می هراسد و ..تا دیدی رفته است. باز من تا دیر شب، بسترم را با بیقراری می فرسایم، بعد روی بستر می نشینم و دعا می کنم.. آرزو می کنم برای چند دقیقه از هجوم افکار در امان بمانم تا خوابم ببرد.. آب مینوشم، راه میروم، دوباره به امید خواب دراز می کشم و...

اما امشب اینطور نخواهد بود. امشب خسته تر از آنم که بیندیشم، بحث های ما در باره افغانستان، شرمساری های سارا پالین و امتحانات هفته آینده، همه را فراموش خواهم کرد و فقط خواهم خوابید، آسوده، شادمان، چون یک کودک.. اما آیا در  این دنیای آشفته  خواب کودکان آسوده است؟ عده ای بی شمار از کودکان، در سرمای کشنده، یا گرمای سوزنده، یا گرسنگی، .. یا نبود مادر، یا پدر، یا هر دو.. بی آرزو به خواب می روند و بی شادمانی بیدار میشوند.. آیا دوران کودکی  هر نسل کوتاه تر شده می رود؟ کودکی من.. کوتاه بود.

آه، شهرزاد.. تو شادمان بودی.. یعنی هستی.. یعنی میخواستی بگویی چرا شادمانی ... گاهی به چیزهای دیگر هم فکر کن، به چیزی به جز پریشانی..

میدانم به چی باید فکر کنم تا آرام و متمرکز شوم، به  کلمات آموزگارم. او آرام و ملایم گفت: ثبات و آزادی. در روح و بدنت، در تمام هستی ات ثبات و آزادی را تجربه کن. به این کلمات فکر می کنم و به نبرد خودم، نبرد میلیون ها انسان در سراسر جهان، نبرد هر روزه، برای ثبات، ثبات درونی با ایمان، یا با عشق و بعد ثبات در چیزهای دیگر ، ثباتی که با امنیت می آید و ثبات مالی و.. ما همانقدر که در بعضی چیزها خواستار تغییریم، در بعضی چیزهای دیگر ثبات را میخواهیم، در عشق، در نیرو و جوانی ما، در محبت و سلامتی عزیزان ما..

و بعد آزادی.. مفهومی که همیشه برای انسان فریبنده بوده.. رویایی که همیشه به دنبالش دویده ایم. آزادی در انتخاب، آزادی در تصمیم گیری، آزادی در زندگی.  آزادی از قید ها و بندهای درونی خود..

در طول نبرد، همیشه کسانی بودند که می فهمیدند ثبات در بعضی چیزها مقدور نیست، آزادی از بعضی چیزها مقدور نیست.. کسانی که محدودیت های انسان ها را میدانستند.. ولی این مانع مبارزات نمی شد.. مانع خیالپردازی، مبارزه، تغییر و تحمل دشواری ها..

من هم به دنبال ثبات ام. میخواهم مثل کوه، کوه های وطنم استوار و محکم و ثابت باشم. میخواهم بدانم چی میخواهم. میخواهم مسیر بادها را تغییر بدهم نه اینکه با هر بادی مسیر من دگرگون شود. میخواهم احساس قدرت و اطمینان کنم. شجاع تر باشم. میخواهم دنیا کمی ثبات داشته باشد، اینقدر ترسناک نباشد، اینقدر شکننده نباشد.. میخواهم مطمئن باشم که دیگر جنگ نمیشود، آواره نمیشویم. میخواهم ثبات باشد...

من هم به دنبال آزادی ام. میخواهم همیشه برای آزادی از بند های درونی خود مبارزه کنم، برای آزادی از خشمی که ویرانگرست، برای آزادی از تعصب.. میخواهم چون یک انسان و یک زن احساس آزادی کنم، بتوانم برای رویاهایم مبارزه کنم، تجربه کنم، خیالپردازی کنم. فارغ از همه قالب ها و بایدها و نبایدهای دیگران، بر اساس اصول اخلاقی خود تصمیم بگیرم. میخواهم در دنیایی آزاد زندگی کنم، جایی که شکنجه نباشد، زندان کمتر باشد، اسارت و درماندگی کمتر باشد..

و آرزو دارم این نسل مبارزه کند و مبارزه این نسل، انسان ها را یک قدم به ثبات و آزادی نزدیک تر کند.. که تا کودکان نسل آینده در دنیایی که برای همه آزادتر  و با ثبات ترست زندگی کنند...

 دستانم را به هر دو طرف گشوده ام. انگشتانم را می کشم، باز هم دورتر می کشم.. حس می کنم دستانم آنقدر امتداد یافته اند که از زمین فراتر رفته اند... محکم و استوار ایستاده ام، پاهایم به زمین وصل، به زمین چسپیده اند. نبض زمین را زیر پایم حس می کنم. احساس ثبات دارم. بدنم محکم و کشیده و همچنان آسوده و رهاست، برای چند لحظه، ثبات را، و آزادی را، با هم تجربه می کنم.

شهرزاد

+نوشته شده در 2008/10/5ساعت3:25توسط یکی از ما دو نفر |