امروز به مراسم یادبود لورا رفتم. یک هفته و یک روز از مرگش می گذرد.. جمعه گذشته در گذشت.
اعضای خانواده و عده زیادی از دوستانش آنجا بودند، از همکاران و همسایگانش تا آموزگار صنف اسپانیایی او.
لورا عضو فرقه کویکرها ( یک فرقه مذهبی مسیحی) بود و مراسم یادبودش را به سنت کویکر ها برگزار کردند. به محل تجمع کویکرها رفتیم. همه در سکوت کنار هم نشستیم و هر چند دقیقه بعد، یکی از حاضرین می ایستاد و در مورد لورا حرف می زد. فهمیدم چقدر کم در مورد او می فهمم. از موفقیت های کاریش، از سهم گیریش در پروژه های مختلف کمک رسانی با خبر شدم. از کودکی هایش گفتند و از زمانی که به کالج می رفت. از زندگی کاریش آموختم و از آن بخش زندگی اش که به آموزش زبان اسپانیایی اختصاص یافته بود ( چون عروسش اسپانیایی زبان است او تلاش می کرده در شصت و چند سالگی یک زبان تازه را بیاموزد)..
زمانی که آنجا نشستم و به حرف های دوستان و اعضای خانواده لورا را گوش میدادم و تلاش می کردم صدای گریه ام را بپوشانم، ناگهان حس کردم بار اندوهم سبکتر شده است، حس کردم زندگی لورا آنقدر زیبا بوده است که ما باید آنرا تجلیل کنیم.. که او حتی با مرگش، نکته ای جدید را به من می آموزاند، و این همه انسان را به هم نزدیک کرده است...
لورا تلاش می کرد خوب زنده گی کند، ادعای نجات دادن جهان را نداشت، سیاسمتدار، خبرنگار یا سرمایه دار بزرگ نبود. انسان "منتفذ" یا "قدرتمند"ی نبود، ولی امروز می فهمیدم که نفوذ و قدرت روحی اش زندگی خیلی ها را دگرگون کرده است. او با خوب، ساده و اخلاقمند زیستن و با مهر ورزیدن به اطرافیانش آنها را تغییر داده است، از آنها انسان های بهتری ساخته است. او به نیروی انسان ها باور داشته و همیشه هر کسی را تشویق کرده است بهتر باشد، کمی بیشتر تلاش کند. لورا برای شهر خود پل نساخته است، اما فاصله ها را میان ده ها نفر پل زده است، او شکم گرسنگان جهان را سیر نکرده، اما بارها به دانشجویان سرگردان و تنها پناه داده است، به زندگی شان گرما و عشق بخشیده است. ساده، کم ادعا اما زیبا زیسته است. با خوب بودن، منبع الهام اطرافیان خود بوده است، و شاید بی خبر، با خوبی کردن به اطرافیانش، آنها را وادار کرده است به دیگران خوبی کنند، یا به فکر خوبی به دیگران باشند.. مهربانی خاصیت موج دارد، شادمانه حرکت می کند و هر جا می رود، موج دیگری ایجاد می کند.
با خود فکر کردم که خیلی ها وقت ها، من زندگی آینده خودم را عظیم و شکوهمند می بینم، فکر می کنم خیلی ها را نجات خواهم داد و در زندگی شان تاثیر خواهم گذاشت، اما فکر می کنم که برای تاثیر گذاشتن و مفید بودن، حتما لازم است خیلی کارها کنم، متنفذ باشم، قدرتمند باشم، در سیاست دست داشته باشم.. چی میدانم؟... اما از زندگی لورا می آموزم که خوب زیستن، شاید نیرومند ترین، صادقانه ترین و بی آزارترین نوع تاثیر گذاری باشد، اخلاقمند بودن و وظایف خود را انجام دادن و تا حد امکان دست به یاری دیگران دراز کردن و مهر ورزیدن به دیگران تنها زندگی یک فرد را نه، بلکه زندگی های اطرافیان اش نیز تغییر می دهد، بهتر می کند... و شاید، اینگونه، ساده و قانع ولی خوب زندگی کردن، بسیار دشوارتر باشد..
و مرگ او به من یاد آوری می کند که در زندگی مسایلی مهمتر، بسیار مهمتر از نمره های خوب و موفقیت وجود دارند.. چیزهایی که وقت گذاشتن برای آنها زندگی انسان را سرشار و ارزشمند می سازد.. من به خاطر می آورم که ما همانقدر که به دیگری شادمانی می بخشیم، بیشتر از آن خود شادمان میشوم و هر چه که به دیگران می اندیشیم، یک قدم به خود نزدیک تر میشویم.
وقتی چند هفته قبل برای آخرین بار لورا را دیدم، ضعیف و شکننده بود. چنان بود که گویی روح او را در جسم دیگری دمیده اند، جسمی بیمار و ناتوان و شکننده. میدانست که مرگش به زودی فرا خواهد رسید اما هنوز شور زنده گی را از دست نداده بود. نظرم را در مورد انتخابات امریکا پرسید، به خاطر آخرین بمباران نیروهای امریکایی در هرات اظهار تاسف کرد و معذرت خواست و در مورد برنامه های آینده ام نظر داد. از اینکه مرگ اینقدر نزدیک بود و به زودی بی رحمانه او را از مهر ورزیدن و شادمان بودن محروم می کرد، خلق تنگ نبود.
او زیبا زیست و مرگ رادر کمال آرامش پذیرفت. شادمانم که انسانی چون او را می شناختم و برای مدتی هر چند کوتاه بخشی از زندگیش بودم.
روحش شادمان باد.
شهرزاد

