تبليغاتX
مثل آب مثل آتش - چقدر میترسم..
چقدر میترسم..

از صنف یوگا بیرون شدم و وجودم سرشار از آرامش و حس اعتماد به نفس بود. بعد از چند هفته، خود را آسوده خاطر و حتی شادمان می یافتم.  در برابر کتابخانه بودم که ناگهانم کسی از گیسویم کشید. تکان خوردم و به عقب نگریستم. هیچ کس نبود: باز هم خیالاتی شدی، شهرزاد.. اما هنوز قدم بعدی را بر نداشته بودم که باز..

- سایه، تو هستی، در اینجا هم؟ سایه؟

با دست مهربانش شانه ام را لمس کرد. -فکر کردی از دست من خلاص میشوی؟

-          نی، خلاصی خو ندارم مگر انتظارت را هم نداشتم.

حالا که او با من همگام شده بود، آهسته تر راه می رفتم و از نوازش باد لذت می بردم.

-          در این روزها نمینویسی؟ کم کار شدی!

-          نه، باور کن چنین نیست، درس زیاد است، همه چیز تازه است، مدتی وقت می گیرد که عادت کنم. باید برای تحقیقم کار می کردم، شبانه تا دیر وقت بیدارم..

-          راستی؟ خوب است.. اما تو معمولا در زمانی که حجم کارت بیشتر است، بیشتر مینویسی.. کار زیاد توام با هجوم افکار تازه است،یا نه؟

-          ها.. ولی؟

-          خوب؟

-          نمیدانم سایه... شاید به دلیل اتفاقات این هفته اخیر باشد. کمی دلگیرم.

-          درک می کنم.  سایه مکث کرد و من به سنجابی که از جاده می گذشت، خیره شدم.

-          اما آیا دلگیری چرخ های زندگی را متوقف می کند؟ تو چی فکر می کنی که چون تو دلگیری میشود زندگی را معطل کرد؟

-          باز سر دعوا داری سایه، باز سرزنشم می کنی و من این گونه دلشکسته..

-          شهرزاد، میدانی من همیشه فکر می کردم که تو از کسانی هستی که دلشکستگی بهانه تنبلی شان نخواهد شد.  با خودت صادق باش، این رکود از کجا می آید؟

-          صادقم.. از کمبود وقت

-          و..؟

-          خوب بلی، تنبلم.  نمیخواهم در مورد مسایل بیندیشم، مسایل را باز کنم، میخواهم حداقل برای چند روز مثل گدی کوکی زندگی کنم، فقط آنچه را انجام بدهم که به انجام دادنش مجبورم، کارخانگی، امتحان... نمیخواهم فکر کنم، به خاطر بیاورم.. چون خیلی چیزهاست که هر چه به آنها فکر کنی، پیچیده تر می شوند و پیچیدگی شان به قیمت زندگی ها تمام میشود.. مثل مسئله افغانستان ، این آشفتگی و دهشت را چگونه میتوان متوقف کرد؟ ما چطور به اینجا رسیدیم و راه حل چیست؟ هر چه فکر کنم پریشان تر میشوم.  یا مرگ، سایه، تو میخواهی در مورد مرگ فکر کنم؟ اینکه چگونه یک روز بی خبر، بی دلیل همه چیز را پشت سر می گذاریم؟ و اگر سرنوشت همه ما اینگونه است، چرا دلبستن، کوشیدن؟ چی فرقی می کند چگونه زندگی کنیم؟  اگر به این چیزها فکر کنم، افسرده میشوم سایه.  کم کاریم این روزها از اندوه است.

-          گاهی باید در مورد مسایل دشوار فکر کرد. تو نمی توانی بعضی پرسش ها را بی پاسخ بگذاری شهرزاد. باید برای خود پاسخی بیابی.  و اما اندوه، آیا تسلیمش شدی و یا با آن درگیری؟

-          درگیرم سایه و امیدوارم بتوانم برای مدتی کنارش بگذارم.  فکر می کنم حداقل یک راه مبارزه با اندوه را یافتم: رو در رویی با چیزهایی که مرا می ترساند.

-          ترس، از چی میترسی شهرزاد؟

-         خوب، ترس های من کمی خنده دارند.. من بیشتر از مارگزیدگی یا زلزله از این میترسم که کسی ناتوانی و یا ضعف مرا ببیند. از قرار گرفتن در موقعیت های تازه و ناراحت کننده میترسم. از نا آشنا بودن به چیزی و از نادانی میترسم. خلاصه، از  آشکار شدن هر چی در خود ضعف میدانم، میترسم. و این عجیب است چون ترس خود، ضعف است.. و وقتی چیزی را نمیدانم، یا در کاری شکست میخورم، از آشکار شدن آن میترسم، بنا بر این تلاش می کنم ضعف خود را پنهان کنم و این بیشتر سراسیمه ام می کند و مرا می ترساند و همه ترسم را میخوانند. بعد خجالت زده میشوم.

 از اینکه نتوانم میترسم، از اینکه شکست بخورم. از اینکه بلاخره یکی از این روزها، تسلیم تنبلی و وسوسه های خود شوم و دیگر راه دشوار آزادی درونی را ادامه ندهم. ااز اینکه دیگران بدانند در درون گاهی چقدر زود می شکنم، می هراسم. از شکست میترسم سایه و از این که از بهترین ها نباشم...

-          و چگونه این را فهمیدی؟

-          یک و نیم سال بود که میخواستم برای صنف یوگا ثبت نام کنم. هر سمستر این کار را به بهانه ای به سمستر بعدی موکول می کردم، چون در درون خود میدانستم که در صنف یوگا در برابر چشمان هه تمرین خواهم کرد و چون سابقه بسیار اندکی در ورزش دارم، شاید بدتر از همه باشم. فکر بدتر از دیگران بودن مرا می ترساند.  امروز بلاخره به اولین صنف رسمی یوگای خود رفتم. کنار همه نشستم و از اینکه چیزی در مورد یوگا نمیدانم، از اینکه از همه دختران کم تجربه ترم، خجالت کشیدم. از اینکه نمیدانستم باید روبروی آیینه ها بنشینم (تا بتوانم حرکات خود را ببینم و اصلاح کنم)  و پشت به آنها نشستم تا بلاخره متوجه شدم ، شرمیدم. از اینکه نمی دانستم چگونه بنشینم و حرکات را با اعتماد به نفس اجرا کنم، خجالت کشیدم. هر لحظه حرکات دیگران را می پاییدم. از اینکه بدتر از دیگران باشم می ترسیدم.  اینکه  برای انجام یک حرکت دراز بکشم، خجالت می کشیدم.  حرکاتم به نظرم خنده دار و مسخره می آمد.  اما، سایه، میدانی ترسم آهسته آهسته ریخت. تا آخر صنف بسیار بهتر شده بودم.  احساس آرامش و شادمانی می کردم و از حرکات لذت می بردم. همان جا بود که فکر کردم چقدر ترس های بزرگتر در زندگی دارم و این ترس های بزرگتر چقدر مرا محدود کرده اند، شادمانی ام را عقب رانده اند. از بس میترسم، به ندرت میخواهم آنچه که آرامشم را بر هم می زند، امتحان کنم. از آزمایش تازگی ها می ترسم و اعتماد به نفس را در خود سرکوب می کنم. ترس کنجکاوی ام را محدود کرده است و دامنه کشفم را. 

-         و فکر می کنی این صنف یوگا کمک کند کمی با ترس های خودت روبرو شوی؟

-         نخستین روزم در صنف یوگا کمک کرده است به ترس های خودم فکر کنم. این شاید قدم نخست باشد، گام های اولیه در یک واحه ناشناخته خودم. اگر یوگا برای دیگران انعطاف پذیزی  و توانایی بدن، آرامش و تمرکز روح می آورد، برای من در  کنار اینها پیام دیگری نیز دارد: من میتوانم و باید با ترس های خودم روبرو شوم.

-         در این مورد خواهی نوشت؟

-         شاید.. اما من هنوز در این مورد فکر نکرده ام.

-         فردا نوشته ات را از هند می خوانم. خدا نگهدار. و ها راستی، هر هفته خواهی نوشت، نه؟

و سایه رفته بود.  قبل از اینکه به پرسشش پاسخ بدهم، قبل از آنکه بپرسم در هند چی خواهد کرد؟ شاید آنقدر تحت تاثیر حرف های من در مورد یوگا رفته که میخواهد به مهد یوگا رفته و آن را بیاموزد.

 شهرزاد 

+نوشته شده در 2008/9/13ساعت0:48توسط یکی از ما دو نفر |