شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد...
گریه ام بی صداست. صدایی از گلویم نمی آید. فقط درد چهره ام را مسخ کرده است و چشمانم سرخ شده اند. چشمان خشکم.
نمیدانم کجا هستم. نمیدانم چی می کنم. کنار دیوار، روی زمین میریزم.تلاش می کنم جیغ بزنم، میخواهم صدایی از سینه ام بر آید تا کمی بارم سبک شود.
آهسته آهسته راه برای اشک ها باز میشوند. آهسته، پیوسته و پرسوز می گریم. سینه ام، گلویم، چشمم درد می کند.
هوش بعدتر می آید و کمی آرامش. نمیخواهم فکر کنم، اما آگاهی مثل صاعقه به من اصابت می کند، حضور ذهنم بر می گردد و به یاد می آورم چرا این چنین روی زمین نشسته ام، چرا می گریم، و چرا میخواهم فکر نکنم...
لورا دیگر نیست. ستیف دقیقا این جمله را به زبان آورد. بعد هق هق گریه بود و هیچ. بعدتر گفت: مرگ او در کمال آرامش و بدون درد بود. تا آخرین لحظه به شماها فکر می کرد.
تا آخرین لحظه.. و من در کنارش نبودم. من باور نمی کردم که او خواهد رفت. من تا آخرین لحظه به یک معجزه اعتقاد داشتم. احمق بودم.
دیگر دستم را در میان دستان خود نخواهد گرفت. دیگر آن چشمان هوشمند به گرمی به من نگاه نخواهند کرد. دیگر آن گامهای چابک با کنجکاوی راه های تازه جنگلی را نخواهند پیمود. یک ماه بعد او یک زخم کهنه خواهد بود. یک سال بعد خاطره ای کمرنگ... و زندگی با بی رحمی پیش خواهد رفت.
........
خشمگینم. خودخواهانه خشمگینم. چرا باید در این نخستین روزهای درس من اینقدر درد بکشم. همین دیشب، همین دیشب بود که خبر کشته شدن دوستم عابد اکمل را شنیدم. در بگرام او را ربودند و بعد کشتند و هنوز مجال سوگواری نیافته ام و باز...
عابد، عابد جوان، عابد وطن دوست، عابد متعهد. آن جوان باهوش، با استعداد، مهربان... چگونه میتوانستند زندگی او را هدف بگیرند؟ آن زندگی زیبا، پر از تلاش و تعهد را.. چگونه میتوانستند با وجود لبخند پرمهر او به او نفرت بورزند؟ او که نظامی نبود، او از اسلحه و جنگ بیزار بود، او که با هیچ کسی دشمنی نداشت، چرا او؟ او هرگز نخواست افغانستان را ترک کند و همیشه فراتر از راحتی خود و خانواده خود می اندیشید. او که به آن خاک افتخار می کرد، مهر می ورزید،عاشق بود.
من نباید به درد خود بیاندیشم، هرچند بسیار دلتنگ مهربانی های او خواهم شد، هر چند دیگر هرگز کسی مثل او نخواهد توانست بگوید: خواهرکم!. هر چند یک همرزم را از دست داده ام، هر چند کشته شدن او، دانه های امید به آینده را در من خشک می کند، با وجود این دردم هیچ گاه به بزرگی زخم های هیلی و ایمان نخواهد بود. هیلی، دوستم و همسر عابد، از دست دادن همسر، رفیق و محبوب خود را چگونه تحمل خواهد کرد؟ بزرگترین بخش زنده گی خود را چگونه به خاک خواهد سپرد و چگونه جای آن را پر خواهد کرد؟ چگونه دوباره میل به زنده گی را در خود بیدار خواهد کرد؟ به دخترشان ایمان چی خواهد گفت؟ در غیاب مهربانی پدر، چگونه به تنهایی او را بزرگ خواهد کرد؟
این خاک.. این خاک که همیشه بهترین فرزندانش را در خود می کشد و به زمین فرو میبرد، این سرزمین چند عابد دیگر را به خاک خواهد سپرد، چند ایمان دیگر را بی پدر خواهد کرد؟
آیا مسیر ما همین است؟ آیا ما یکی یکی بهترین های خود را از دست می دهیم؟ در نبردی بی پایان، بی حاصل؟ به جز سوگواری، چی باید کرد؟ آیا راهی است که مسیر را عوض کنیم؟ چگونه میتوانیم از مرگ، ویرانی و دهشت جلوگیری کنیم؟ آیا میتوانیم؟ یا به یک جبر و روزمرگی تن بدهیم و در لحظه زندگی کنیم؟ یا فرار کنیم؟ یا....
مردم، شما بگویید، چی باید کرد؟
شهرزاد

