تبليغاتX
مثل آب مثل آتش - ميوه اين باغ: اندوه، اندوه.
ميوه اين باغ: اندوه، اندوه.
اندوهگینم. 
در کالج هستم، زودتر آمدم تا بتوانم به دیدن دوست بیمارم لورا بروم.  شکننده و ضعیف شده است و هر چند دقیقه بعد از حال می رود. نمیدانیم تا آخر هفته با ما خواهد بود یا نه؟ شوهرش ستیف در هم شکسته است.. دیدن لورا دشوار بود. دلگیر شدم.

امروز بعد از ظهر واشنگتن دی سی می روم.  تا شروع درس ها دوباره بر می گردم. 2 سپتامبر درس ها شروع میشود، بی قرارم. کاش زود شروع شود، زود مشغول شوم، زود از یاد ببرم...

به هر سو می نگرم به یاد کابل می افتم. به یاد خانه، مهربانی های مادر و محبت پرشور پدرم. دلتنگ مراقبت های صمیمانه شان هستم.  دوستانم.. دوستانم را خیلی به خاطر می آورم. باز کنده شدم، آمدم، تا دوباره برای مدتی دوری را تجربه کنم.  برای نه ماه، از بودن در کنار مادر و پدرم محرومم، از بودن در کابل و آموختن، دیدن و در درد شریک بودن..
وقتی از اینجا میروم اندوهگینم، حس می کنم بخش مهمی از زندگی ام را پشت سر می گذارم، بخشی شاد و سرشار از کشف و آموختن را.  پشت سر گذاشتن دوستانم در اینجا برایم سخت است و فکر ندیدنشان هراسانم می کند. اگر نتوانم برگردم چی؟ ... دلتنگ محیط کالج و اتاق تنهایی خود میشوم، دلتنگ درس خواندن، نوشتن، جروبحث های تند و آموزنده و آموزش اکادمیک.  شب ها خواب درختان بلند سمیت را میبینم، دریاچه را، و ازاد دویدن و رقصیدن بر روی سبزه ها را . دلتنگ کتابخانه ها و کتابفروشی ها میشوم، دلتنگ تیاتر، سینما و کنسرت های موسیقی کلاسیک غربی.
وقتی از خانه به اینجا می آیم باز اندوهگینم.  اشک های مادر قلبم را تکان می دهد. وقتی او را در آغوش می فشارم و آرام می کنم دلهره ای به دلم چنگ می زند. وضعیت افغانستان، نا امنی، انفجار ها، وضع صحی پدر.. خانواده را در میان این همه آشوب تنها گذاشتن نگرانم می کند. وقتی به کالج می رسم برای مدتی هر شب خواب کابل را می بینم، خواب کارته سخی را، دوستانم را ، مادرم را که به مکتب میرود، خواب محفل شعر را.. خواب بازی های کودکانه خواهرم فاطمه و برادرانم را. خواب رادا را می بینم که با لباس بلندی در میانه باغ ایستاده است و نقاشی می کند..
گاهی آرزو می کنم کاش میتوانستم دوستان اینجایی ام را، دیبره  را، تنزین را، به خانه ما در کابل ببرم با مادر و پدر آشنا کنم و ترجمان حرف هایشان باشم. در میان کوه های سالنگ آرزو کردم دوست امریکایی ام ستیفنی با من بود و چشمانش را به ضیافت آن همه زیبایی و عظمت می برد.
بارها در قلب یک موزه، در میانه یک کنسرت آرزو کرده ام خانواده ام با من میبود، این یا آن دوستم میتوانست آن تابلو را ببیند، در این درس شرکت کند...
دو پاره ام. دو پاره شده ام. این دو پارگی بسیار مزایا دارد، فرصت زندگی در متن دو فرهنگ، دو جهان را یافته ام. بسیار آموخته ام. رشد کرده ام.  تواناتر شده ام.  اما این دوپاره گی گاهی بسیار اندوهناک است..
 
مدتی سرگردان خواهم بود.  مدتی هم وقت می گیرد دوباره به اینجا عادت کنم. بعد از شروع درس ها دوباره خواهم نوشت.
شهرزاد

+نوشته شده در 2008/8/25ساعت17:6توسط یکی از ما دو نفر |