در مزار شریف به روضه سخی رفتیم و اوج پرواز کبوترها را تماشا کردیم. بغضم آمد و برگشت اما سعادت یک گریه سیر را از من دریغ کرد.. آبی آسمان، طلایی گنبد.. درخشش آفتاب و زنانی سرگردان با کودکانشان.
شب محفل حنابندان یکی از گرامی ترین دوستان بود. وقتی از محفل به خانه برگشتیم و روی صفه دراز کشیدم تا باد را بو کنم، ماه را چنان دیدم که هرگز ندیده بودم، با چشمانی تازه دیدمش. خرامان و غلتان در دامن نیلوفری آسمان، ماه کامل بود و زرد و غمگین و پر... خیلی با من حرف زد.
به آقچه رفتم، به زادگاهم. در دریای مهربانی غوطه خوردم. خاله ها و ماماهایم و فرزندانشان. کودکان جوان شده اند و جوانان دچار.. دچار زندگی، تحصیل، دوستی های تازه.. ستاره دختر مامایم با سادگی شیطنت آمیزش مرا بسیار خنداند. تبسم های فریبا دختر خاله ام خانه را روشن می کرد. بابر و تیمور شاه را بسیار آزار دادم...فرح چهار ماهه به ماه می ماند، ماهی خندان و صمیمی و زود آشنا و نزدیک..
با دختران رفتیم شیریخ بخوریم، گادی سواری و جیغ های کوچک هیجان و شادی... شهر همچنان مانده بود، ساده، بسیار پذیرا و مهربان.. همه آشنا بودند...
حس کردم دوباره وصل شدم، کودکی ام را دوباره کشف کردم و مهرم را به کودکان در خود زنده کردم. سفر سرشار از زیبایی بود..
حالا برگشته ام. فردا پاکستان میروم و اگر خدا بخواهد روز جمعه دوباره در نیویارک خواهم بود. فصل تازه ای از غربت و درس آغاز خواهد شد... خدا کند سفر به خیر بگذرد. اضطراب دارم.
تا آن زمان
خدا و خوشی با شما باد
شهرزاد

