تبليغاتX
مثل آب مثل آتش - سفر به شمال و باز هم سفر
سفر به شمال و باز هم سفر
خسته و کوفته ام. امروز صبح از یک سفر دو روزه به شمال برگشتم.. در راه موتر خراب شد و جنجال های دیگر.. با وجود این سفر بسیار لذتبخش بود. همسفر مادرم بودم و بودن با او، دلم را سرشار از لطافت می کند..  راه زیبا بود، درختان تنها و شکوهمند، سپیدارهایی که با باد نجوا می کردند، سپیدار، در برگ هایش زیبایی و راز آمیزی پدیدار بود، دامنه های سبز، کوه های بلند و استوار. اینجا و آنجا اسبی زیبا و کشیده و تنها..  شال سرخ زنی در باد.. مردی که بیل می زند.. جوهای آب، آب روان، مست، آزاد، سرد... دریا..

در مزار شریف به روضه سخی رفتیم و اوج پرواز کبوترها را تماشا کردیم. بغضم آمد و برگشت اما سعادت یک گریه سیر را از من دریغ کرد.. آبی آسمان، طلایی گنبد.. درخشش آفتاب و زنانی سرگردان با کودکانشان.

شب محفل حنابندان یکی از گرامی ترین دوستان بود. وقتی از محفل به خانه برگشتیم و روی صفه دراز کشیدم تا باد را بو کنم، ماه را چنان دیدم که هرگز ندیده بودم، با چشمانی تازه دیدمش. خرامان و غلتان در دامن نیلوفری آسمان، ماه کامل بود و زرد و غمگین و پر... خیلی با من حرف زد.

به آقچه رفتم، به زادگاهم.  در دریای مهربانی غوطه خوردم.  خاله ها و ماماهایم و فرزندانشان. کودکان جوان شده اند و جوانان دچار.. دچار زندگی، تحصیل، دوستی های تازه..  ستاره دختر مامایم با سادگی شیطنت آمیزش مرا بسیار خنداند.  تبسم های فریبا دختر خاله ام خانه را روشن می کرد.  بابر و تیمور شاه را بسیار آزار دادم...فرح چهار ماهه به ماه می ماند، ماهی خندان و صمیمی و زود آشنا و نزدیک..

با دختران رفتیم شیریخ بخوریم، گادی سواری و جیغ های کوچک هیجان و شادی... شهر همچنان مانده بود، ساده، بسیار پذیرا و مهربان.. همه آشنا بودند...

حس کردم دوباره وصل شدم، کودکی ام را دوباره کشف کردم و مهرم را به کودکان در خود زنده کردم.  سفر سرشار از زیبایی بود..

حالا برگشته ام. فردا پاکستان میروم و اگر خدا بخواهد روز جمعه دوباره در نیویارک خواهم بود. فصل تازه ای از غربت و درس آغاز خواهد شد... خدا کند سفر به  خیر بگذرد. اضطراب دارم.

تا آن زمان

خدا و خوشی با شما باد

شهرزاد

+نوشته شده در 2008/8/19ساعت8:53توسط یکی از ما دو نفر |