تبليغاتX
مثل آب مثل آتش - از وابستگی و دلبستگی
از وابستگی و دلبستگی

          غروب زیبایی بود. آزاده و من کنار هم نشسته بودیم. بوی یاسمن می آمد. هر دو خاموش بودیم. ناگهان آزاده گفت: آنهایی که خاصیت پیچک دارند و می گویند عاشقند، آزارم میدهند. کم هم نیستند

    گفتم: بی انصاف نباش.  مهربان تر باش، خانم. اما خاصیت پیچک داشتن یعنی چی؟

    آزاده گفت: خاصیت پیچک را آنهایی دارند که همواره به دنبال درختی تنومند می گردند تا به آن تکیه دهند، در سایه اش پناه گیرند، گل کنند و بشکفند.. برای این انسان ها نوع درخت مهم نیست، رنگ و بوی آن اهمیت ندارد. فقط نیاز آنان به تکیه دادن است که سوزنده و واقعیست. این نیاز خود  بد نیست، اما وقتی این نیاز را در پشت شعارهای عشق و آزادگی می پوشانند، تلخکامی و تحقیر می آفریند.  گاهی در اطرافم از این انسان ها می بینم، ادعای عشق و شیفتگی می کنند، اما در واقع  در تو دنبال یک پناهگاه می گردند. با زنجیر مهربانی های خود دست و پای تو را می بندند وبا محبت سرشار خود شرمنده ات می کنند. اما مهربانی شان از ترس از دست دادن تکیه گاه است و محبت شان باری بر آزادی و خلاقیتت می شود. تو را به خاطر آزادی و استواری ات دوست دارند، اما وقتی به آنها نزدیک شوی، چنان به دورت می پیچند که مجال حرکت را نمی یابی.  تو را ساکن می کنند و وقتی ساکنی، جنبش ،زیبایی و تازگی خود را از دست میدهی. بعد آنها دنبال تکیه گاهی دیگر می گردند، تکیه گاهی قویتر، سبزتر، زنده تر..  

در پناهجویی شان، خود و ترا تحقیر می کنند. خود راکوچک می کنند تا بپذیری شان و تو را خرد می کنند چون در نهایت تو نه، بلکه نیازشان است که اهمیت دارد. همین که یک روز از پناه دادن شان بگریزی و تلاش کنی به دنیای واقعی بلغتانی شان، تو را رها می کنند. سرنوشت آنها وابستگی همیشگی ست.

................................................

آزاده سرش را بالا کرد و خندید، شالش روی شانه لغزید. چهره اش دور از دست و مغرور می نمود.  از من پرسید: تو را هم این این وابستگی ها می ترسانند، نه؟

من گفتم: بلی، ولی من از دلبستگی ها بیشتر می ترسم. از دلبستگی آن درخت استوار...

آزاده گفت: چطور؟

من گفتم: بعضی ها از وابستگی دیگران لذت می برند و آنها را زیر بال و پر خود می گیرند و به آنها دل می بندند، بعد دلبستگی پایشان را به زنجیر می کشد. رنج و درد می آفریند.

همه چیز از صادقانه مهر ورزیدن شروع میشود، آغاز زیبایی است اما.... 

یکی را، یا جمعی را بر می گزینی، خواهران کوچکترت را، خانواده ات را، یا فلان دوستت را که به شدت احساس بی پناهی می کند.  احساس بیچارگی آنها یا مشکلات شان، یا نا آموزده بودن شان،  یا مسئولیت و وظیفه تو در برابر آنان، حسی مادرانه را در تو بیدار می کند.  با نصیحت و مرهم نهادن آغاز می کنی. بعد آهسته آهسته برای هر مشکل شان نگران میشوی. کم کم همه موفقیت هایشان را از خود می دانی و همه شکست هایشان را هم... وقتی مضطربند، تب می کنی، وقتی می خندند، جشن میگیری. چون پلنگ برای بدخواهانش دندان تیز می کنی.  میخواهی از بلایا و از خطا در امان شان بداری و میخواهی هیچ کسی در جهان، جرات انتقاد از آنها را نیابد، با نگرانی هایت آنها از بلا حفظ می کنی، یا نه شاید از بسیار تجربه های تازه محروم شان می کنی. برای اینکه دیگران نشکنندشان، تو خود به آنها ضربه می زنی. برای اینکه در آینده ی موهوم اشک نریزند، امروز می گریانی شان.  آنچه تو مراقبت می خواهی، آنها ایجاد محدودیت می گویند. آنچه تو مسئولیت می انگاری، آنها مداخله می پندارند.

گاهی به شک می افتی: آیا به آنها وابسته شده ای؟ با خود می گویی: نه، نه، فقط به رشد شان، خوبی شان دل بسته ام. من بی آنها میتوانم، آنها بی من نمیتوانند..

و این فکر تو بعد از مدتی غرور آنها را می زخمی می کند. آهسته آهسته از تو خسته میشوند، از دلسوزی های بی جایت، از جمع گرایی کهنه ات که فضای تنفس فرد را می گیرد، از زنده گیت که تیمارداری دیگران است... توانایی ات در مقابله با مشکلات حسادت شان را بر می انگیزد، مراقبت صمیمانه ات از دیگران و از خود گذری ات، حس گناه را در آنان بیدار میکند.  با شیطنتی کودکانه با دیگران صمیمی میشوند و حسادتت را بر می انگیزند. تو میخواهی فقط خودت به آنها خوبی کنی، منبع زیبایی باشی، اما همیشه اینطور نمی ماند  در درون میسوزی. تو را کم کم عقب می رانند.   تو تحقیر میشوی. رنجور می شوی. به عمد در برابرت خطا می کنند تا نگران شوی و وقتی حرف می زنی، از تو میخواهند به زندگی خود بپردازی..

زندگی خود..

زندگی خود..

و تو بجز آنها... زنده گی داری؟ آنقدر به آنها پرداخته ای که از مهمترین دلبستگی های زندگیت شده اند. احساس زنی فرتوت و خانه دار به تو دست می دهد که کودکانش ترکش کرده اند.  غم انگیز است، آزاده... غم انگیز است.

اما آنها که به مراقبت از دیگران می پردازند معمولا خود توانایند. میتوانند دوباره به زندگی خود رنگ و بو ببخشند.

 هنوز هم میتوان زندگی خود را غنی تر کرد.  بدون آنها، برای خود دغدغه های دیگر آفرید. نگذار مهرت، بندی بر پای دیگران باشد، توانایی و اراده ات، دیگران را فلج و به تو وابسته کند.

 

.....

شام شده بود. آزاده باید می رفت. دستم را فشرد و با گام های چالاک و استوار در تاریکی گم شد.

 

شهرزاد 

+نوشته شده در 2008/8/14ساعت10:0توسط یکی از ما دو نفر |