تبليغاتX
مثل آب مثل آتش - غوطه زدن در خود 5- به اندازه کافی..؟

مثل آب مثل آتش

یادداشت های ما ( زبیده اکبر و شهرزاد اکبر)

آخ.. احساس گناه میکنم، مدتی است به نورجهان ننوشته ام.  اصلا فرصت نمیشود. پنج صنف دارم، در کنار آن کار و فعالیت های داوطلبانه و….  هنوز حس می کنم به اندازه کافی از وقتم استفاده نمی کنم.  

اما اندازه کافی را چی کسی تعیین می کند؟ .  امروز با خود فکر می کردم که چرا خودم و  بیشتر کسانی که در اطرافم می بینم اینقدر همیشه تلاش می کنیم زمان را بفشاریم و شیره اش را بکشیم و..ناخواسته در این میان توان و انرژی خود را کاملا مصرف می کنیم و در پایان روز به خریطه های سنگینی مبدل میشویم که توان فکر کردن و نوشتن و. .. را ندارند..  فکر می کنم این نوع برخورد با زمان و زندگی از این توهم سرچشمه می گیرد که ما  فکر می کنیم میتوانیم از زمان بیش از آن که ظرفیت دارد استفاده کنیم.  "بیشترین استفاده"  هدف این نوع  زندگی است، مهم این نیست که این استفاده سالم، در دراز مدت شادمان کننده و یا رضایت بخش باشد. همیشه دچار توهمیم که به اندازه کافی از وقت استفاده نکردیم، به اندازه کافی کار نکردیم، به اندازه کافی لذت نبردیم، به اندازه کافی.. بدون اینکه بیاستیم و بپرسیم: این "اندازه کافی" را چی کسی تعیین می کند؟..

من حتی در سرمستی های آخر هفته بعضی از اطرافیانم این برخورد را میبینم، بعضی ها شکایت می کنند: به اندازه کافی مست نشدم، به اندازه کافی نرقصیدم، به اندازه کافی خوش نگذشت و باز این سبب میشود که هفته آینده بیشتر برقصند، بنوشند- گیچ شوند، خسته و حتی بیمار شوند و..…

   خیلی  ها دچار این توهم اند که یک نمونه تعیین شده "به اندازه کافی" خوب، موفق و زیبا موجود دارد و ما همه تلاش مان این است که خود را در شیوه زندگی به آن نزدیک تر کنیم.  فکر می کنم من هم در درون این طرز تفکر را بدون باز اندیشی پذیرفته ام.  این حس نارضایتی مداوم از عملکرد اکادمیک خودم و یا فعالیتم و یا وبلاگ نویسی و… همه به این بر میگردند که سخت از محدودیت توانایی های خود و محدودیت زمان نا آگاهم. دچار این توهمم که اگر به اندازه کافی تلاش کنم، ممکن است در یک شبانه روز به اندازه یک سال کار کنم، به اندازه یک ماه بخوانم، به اندازه یک… نمیدانم.  برای رسیدن به یک زندگی متعادل تعادلم را از دست داده ام.  زندگی متعادل یعنی این که در یک هفته  برای درس،  برای ورزش، موسیقی، دیدن یک فیلم خوب، کار داوطلبانه، تماس با خانواده و… وقت کنار بگذارم، و اگر نتوانستم زندگیم به اندازه کافی تعادل ندارد، سالم نیست، پربار نیست… در این میان ضرورت خواب طولانی را قربانی می کنم، لذت خواندن سپهری را قربانی می کنم.. لذت بطالت را (باور کنید بطالت لذت دارد، بیکار نشستن و مثلا ناخن های خود را رنگ کردن..) از دست می دهم و…

این تلاش برای رسیدن به اندازه کافی در همه عرصه های زندگی اطرافیانم رخنه کرده است.  این دختران جوان ناراضی اند از این که: به اندازه کافی کتابخوانده نیستند، به اندازه کافی لباس ندارند، به اندازه کافی لاغر نیستند، زیبا نیستند، خوش لباس نیستند، موفق نیستند، قوی نیستند…

 این را قبول دارم که یک اندازه حس نارضایتی برای این لازم است تا انگیزه را برای بیشتر آموختن و بهتر شدن  زنده نگهدارد.  اما آموختن و بهتر شدن برای چی؟ برای اینکه از زندگی بیشتر لذت ببریم؟ برای اینکه نیکوکارتر باشیم؟  .. برای اینکه…؟ خیلی از چیزهایی که ما میخواهیم چون شادمانی، آرامش خاطر، احترام و.. را میتوان بدون اینگونه شکنجه کردن خود به دست آورد.. نیاز نیست انسان برای اثبات نیکوکاری خود آنقدر فعالیت کند که از پا بیافتد و یا برای بدست آوردن شادمانی، آنقدر برقصد که سه روز دیگر راه رفته نتواند….. چرا اینقدر از گذر زمان می ترسیم؟ این قدر شتاب چرا؟  چرا باید همه چیز را بدست آورد و زود بدست آورد؟.. آیا  در این میان زندگی را از دست نمیدهیم؟

 

شهرزاد

+ نوشته شده در  2008/2/20ساعت 2:3  توسط یکی از ما دو نفر  |