تبليغاتX
مثل آب مثل آتش
سفر به شمال و باز هم سفر
خسته و کوفته ام. امروز صبح از یک سفر دو روزه به شمال برگشتم.. در راه موتر خراب شد و جنجال های دیگر.. با وجود این سفر بسیار لذتبخش بود. همسفر مادرم بودم و بودن با او، دلم را سرشار از لطافت می کند..  راه زیبا بود، درختان تنها و شکوهمند، سپیدارهایی که با باد نجوا می کردند، سپیدار، در برگ هایش زیبایی و راز آمیزی پدیدار بود، دامنه های سبز، کوه های بلند و استوار. اینجا و آنجا اسبی زیبا و کشیده و تنها..  شال سرخ زنی در باد.. مردی که بیل می زند.. جوهای آب، آب روان، مست، آزاد، سرد... دریا..

در مزار شریف به روضه سخی رفتیم و اوج پرواز کبوترها را تماشا کردیم. بغضم آمد و برگشت اما سعادت یک گریه سیر را از من دریغ کرد.. آبی آسمان، طلایی گنبد.. درخشش آفتاب و زنانی سرگردان با کودکانشان.

شب محفل حنابندان یکی از گرامی ترین دوستان بود. وقتی از محفل به خانه برگشتیم و روی صفه دراز کشیدم تا باد را بو کنم، ماه را چنان دیدم که هرگز ندیده بودم، با چشمانی تازه دیدمش. خرامان و غلتان در دامن نیلوفری آسمان، ماه کامل بود و زرد و غمگین و پر... خیلی با من حرف زد.

به آقچه رفتم، به زادگاهم.  در دریای مهربانی غوطه خوردم.  خاله ها و ماماهایم و فرزندانشان. کودکان جوان شده اند و جوانان دچار.. دچار زندگی، تحصیل، دوستی های تازه..  ستاره دختر مامایم با سادگی شیطنت آمیزش مرا بسیار خنداند.  تبسم های فریبا دختر خاله ام خانه را روشن می کرد.  بابر و تیمور شاه را بسیار آزار دادم...فرح چهار ماهه به ماه می ماند، ماهی خندان و صمیمی و زود آشنا و نزدیک..

با دختران رفتیم شیریخ بخوریم، گادی سواری و جیغ های کوچک هیجان و شادی... شهر همچنان مانده بود، ساده، بسیار پذیرا و مهربان.. همه آشنا بودند...

حس کردم دوباره وصل شدم، کودکی ام را دوباره کشف کردم و مهرم را به کودکان در خود زنده کردم.  سفر سرشار از زیبایی بود..

حالا برگشته ام. فردا پاکستان میروم و اگر خدا بخواهد روز جمعه دوباره در نیویارک خواهم بود. فصل تازه ای از غربت و درس آغاز خواهد شد... خدا کند سفر به  خیر بگذرد. اضطراب دارم.

تا آن زمان

خدا و خوشی با شما باد

شهرزاد

+نوشته شده در 2008/8/19ساعت8:53توسط یکی از ما دو نفر |
از وابستگی و دلبستگی

          غروب زیبایی بود. آزاده و من کنار هم نشسته بودیم. بوی یاسمن می آمد. هر دو خاموش بودیم. ناگهان آزاده گفت: آنهایی که خاصیت پیچک دارند و می گویند عاشقند، آزارم میدهند. کم هم نیستند

    گفتم: بی انصاف نباش.  مهربان تر باش، خانم. اما خاصیت پیچک داشتن یعنی چی؟

    آزاده گفت: خاصیت پیچک را آنهایی دارند که همواره به دنبال درختی تنومند می گردند تا به آن تکیه دهند، در سایه اش پناه گیرند، گل کنند و بشکفند.. برای این انسان ها نوع درخت مهم نیست، رنگ و بوی آن اهمیت ندارد. فقط نیاز آنان به تکیه دادن است که سوزنده و واقعیست. این نیاز خود  بد نیست، اما وقتی این نیاز را در پشت شعارهای عشق و آزادگی می پوشانند، تلخکامی و تحقیر می آفریند.  گاهی در اطرافم از این انسان ها می بینم، ادعای عشق و شیفتگی می کنند، اما در واقع  در تو دنبال یک پناهگاه می گردند. با زنجیر مهربانی های خود دست و پای تو را می بندند وبا محبت سرشار خود شرمنده ات می کنند. اما مهربانی شان از ترس از دست دادن تکیه گاه است و محبت شان باری بر آزادی و خلاقیتت می شود. تو را به خاطر آزادی و استواری ات دوست دارند، اما وقتی به آنها نزدیک شوی، چنان به دورت می پیچند که مجال حرکت را نمی یابی.  تو را ساکن می کنند و وقتی ساکنی، جنبش ،زیبایی و تازگی خود را از دست میدهی. بعد آنها دنبال تکیه گاهی دیگر می گردند، تکیه گاهی قویتر، سبزتر، زنده تر..  

در پناهجویی شان، خود و ترا تحقیر می کنند. خود راکوچک می کنند تا بپذیری شان و تو را خرد می کنند چون در نهایت تو نه، بلکه نیازشان است که اهمیت دارد. همین که یک روز از پناه دادن شان بگریزی و تلاش کنی به دنیای واقعی بلغتانی شان، تو را رها می کنند. سرنوشت آنها وابستگی همیشگی ست.

................................................

آزاده سرش را بالا کرد و خندید، شالش روی شانه لغزید. چهره اش دور از دست و مغرور می نمود.  از من پرسید: تو را هم این این وابستگی ها می ترسانند، نه؟

من گفتم: بلی، ولی من از دلبستگی ها بیشتر می ترسم. از دلبستگی آن درخت استوار...

آزاده گفت: چطور؟

من گفتم: بعضی ها از وابستگی دیگران لذت می برند و آنها را زیر بال و پر خود می گیرند و به آنها دل می بندند، بعد دلبستگی پایشان را به زنجیر می کشد. رنج و درد می آفریند.

همه چیز از صادقانه مهر ورزیدن شروع میشود، آغاز زیبایی است اما.... 

یکی را، یا جمعی را بر می گزینی، خواهران کوچکترت را، خانواده ات را، یا فلان دوستت را که به شدت احساس بی پناهی می کند.  احساس بیچارگی آنها یا مشکلات شان، یا نا آموزده بودن شان،  یا مسئولیت و وظیفه تو در برابر آنان، حسی مادرانه را در تو بیدار می کند.  با نصیحت و مرهم نهادن آغاز می کنی. بعد آهسته آهسته برای هر مشکل شان نگران میشوی. کم کم همه موفقیت هایشان را از خود می دانی و همه شکست هایشان را هم... وقتی مضطربند، تب می کنی، وقتی می خندند، جشن میگیری. چون پلنگ برای بدخواهانش دندان تیز می کنی.  میخواهی از بلایا و از خطا در امان شان بداری و میخواهی هیچ کسی در جهان، جرات انتقاد از آنها را نیابد، با نگرانی هایت آنها از بلا حفظ می کنی، یا نه شاید از بسیار تجربه های تازه محروم شان می کنی. برای اینکه دیگران نشکنندشان، تو خود به آنها ضربه می زنی. برای اینکه در آینده ی موهوم اشک نریزند، امروز می گریانی شان.  آنچه تو مراقبت می خواهی، آنها ایجاد محدودیت می گویند. آنچه تو مسئولیت می انگاری، آنها مداخله می پندارند.

گاهی به شک می افتی: آیا به آنها وابسته شده ای؟ با خود می گویی: نه، نه، فقط به رشد شان، خوبی شان دل بسته ام. من بی آنها میتوانم، آنها بی من نمیتوانند..

و این فکر تو بعد از مدتی غرور آنها را می زخمی می کند. آهسته آهسته از تو خسته میشوند، از دلسوزی های بی جایت، از جمع گرایی کهنه ات که فضای تنفس فرد را می گیرد، از زنده گیت که تیمارداری دیگران است... توانایی ات در مقابله با مشکلات حسادت شان را بر می انگیزد، مراقبت صمیمانه ات از دیگران و از خود گذری ات، حس گناه را در آنان بیدار میکند.  با شیطنتی کودکانه با دیگران صمیمی میشوند و حسادتت را بر می انگیزند. تو میخواهی فقط خودت به آنها خوبی کنی، منبع زیبایی باشی، اما همیشه اینطور نمی ماند  در درون میسوزی. تو را کم کم عقب می رانند.   تو تحقیر میشوی. رنجور می شوی. به عمد در برابرت خطا می کنند تا نگران شوی و وقتی حرف می زنی، از تو میخواهند به زندگی خود بپردازی..

زندگی خود..

زندگی خود..

و تو بجز آنها... زنده گی داری؟ آنقدر به آنها پرداخته ای که از مهمترین دلبستگی های زندگیت شده اند. احساس زنی فرتوت و خانه دار به تو دست می دهد که کودکانش ترکش کرده اند.  غم انگیز است، آزاده... غم انگیز است.

اما آنها که به مراقبت از دیگران می پردازند معمولا خود توانایند. میتوانند دوباره به زندگی خود رنگ و بو ببخشند.

 هنوز هم میتوان زندگی خود را غنی تر کرد.  بدون آنها، برای خود دغدغه های دیگر آفرید. نگذار مهرت، بندی بر پای دیگران باشد، توانایی و اراده ات، دیگران را فلج و به تو وابسته کند.

 

.....

شام شده بود. آزاده باید می رفت. دستم را فشرد و با گام های چالاک و استوار در تاریکی گم شد.

 

شهرزاد 

+نوشته شده در 2008/8/14ساعت10:0توسط یکی از ما دو نفر |
رو در رو با خود

     بیشتر اوقات از خودت راضی هستی و به خود حق می دهی. به خودت می بالی. دیگران را گاهی آشکارا، گاهی پنهانی تحقیر می کنی. نادیده می گیری. مسخره می کنی. در آیینه به چشمان خود نگریسته ای؟ باید با خود روبرو شوی.

وقتی لاف از دوستی می زنی فراموش می کنی که در لاک شیشه ای خود  محصوری. حتی با آنانیکه بسیار دوستشان داری زود خسته میشوی. تاب خستگی شان، بدی شان، اشتباهات شان را نداری. گاهی حماقت شان بیزارت می کند، گاهی از بی اعتنایی شان رنج می بری.  دوست را برای پر کردن تنهایی خود میخواهی.

در دیگران فقط بدی هایشان را می بینی: خودخواهی وحشتناک شان را که   همه چیز را به هر قیمتی برای خود می خواهند. می بینی که چگونه وقتی دچار "دلبستگی های خام" میشوند، با تمام وجود، با تمام زندگی درگیر میشوند.می بینی که چگونه  به هر چه در اطرافشان اتفاق می افتد، کور میشوند. در دل مسخره شان می کنی. اما نه جرات مداخله را داری و نه شهامت نادیده گرفتن را. بی تفاوتی و حماقت شان در درون آزارت می دهد.

کمی تیزبین شده ای اما این تیزبینی فقط جادوی جهان را زدوده  و ابتذال را ملموس تر کرده است. میدانی که بیشتر دلبستگی ها با همه پرشوری و زیبایی شان به سادگی قابل تعویض اند. در اطرافت می بینی که بیشتر کسانی که با هم اند شاید از تنبلی یا عادت، با وجود آزار همدیگر به هم چسپیده اند. با خودت می گویی: با آنها مهربان باش و از تکبرت بکاه.  به همه ضعف های بشری به دیده مهر بنگر، چون خود نیز اسیر ضعف ها هستی و خود نیز، بارها  دل به وسوسه دلبستگی های کاذب سپرده ای و در برابرشان دچار تردید شده ای.  اگر در درون خود بنگری دخمه های سیاه و تاریک خواهی دید که این ضعف ها در برابرشان ناچیزو بخشودنی هستند. اگر سخت بگیری، فقط بیشتر رنج خواهی برد.

آموخته ای که نمیتوانی حداقل حالا کارهای "بزرگ" کنی، سرنوشت کسی را تغییر بدهی، نقش الهه خوبی را بازی کنی، چهار کودک یتیم را.... ضرورتی هم نیست.  اما آموختن همه اینها، نباید تو را از کارهای کوچک باز دارد، کارهای کوچکی که در درازمدت شاید دری به روی امید بگشاید.  

تازگی از تو گریخته است، از افکارت، از نوشته هایت.   بد مینویسی. وسواست کمرنگ شده است. سختگیر نیستی. یک نوشته بد را میخواهی با نوشته بد دیگر پنهان کنی. در یک حلقه در اطراف خود می پیچی، بی فایده، بی پایان و ملال آور است.  بد مینویسی چون دلزده ای. دلزده ای چون در خود محصور شده ای. به جریانات اطرافت، به زندگی سرشار و پر هیاهو  علاقه نمی گیری. چیزی از آن نمی دانی.  

 در همه چیز تکرار را میبینی، در شعر، در موسیقی، در اهداف و آرمان ها، در حرکات ساده روزمره، در درون خودت.. احساس کرختی می کنی. زندگی به هر حال سرشار از تکرار و ابتذال است.  اما فهم و پذیرش این مسئله نباید مانع نبرد تو شود، جدال هر روزه با ابتذال میتواند لایه های تازه ای برایت بگشاید، به دیدت وسعت ببخشد و ظرفیتت را برای نیکی، برای مهرورزی بالا ببرد.

از این میترسم که کم کم عادت کنی. به بد نوشتن عادت کنی، به کج دیدن عادت کنی، به خود بزرگ بینی مسخره و تهی ات..  به کهنگی عادت کنی. شاید بهتر است مدتی ننویسی، نگویی و در سکوت، دوباره به همه چیز بیاندیشی.  به این بیاندیشی که هر روز زندگی میتواند فرصتی برای بهتر شدن باشد، برای مهرورزی باشد. هر روز میتوانی کمی از پرده های ابتذال را کنار بزنی و کمی به حقیقت نزدیک تر شوی.  فقط اگر بیدار بمانی و حس زنده بودن را با تلاش در خود هر روز دوباره اختراع کنی.  باید مدتی سکوت کرد.

 

شهرزاد 

+نوشته شده در 2008/8/5ساعت9:50توسط یکی از ما دو نفر |
7- تصویرهایی از کابل:کتاب و...

 تازه از دفتر به خانه رسیده ام، کفش هایم را می کشم و در کناری می گذارم و مثل همیشه بلند می گویم: سلام.  صدای پدر از خانه کناری می آید: سلام، سلام.  بیا که کارت دارم.

وارد میشوم، پدر در گوشه اتاق نشسته است و مثل همیشه در اطرافش کتاب است. اما کتاب ها اینبار تازه به نظر می آیند. مستقیم به سراغ کتاب ها می روم و دست دراز می کنم که کتاب را بردارم. "این ها را برای تو آورده ام و این چند کتاب دیگر در مورد زبان از خودم هست".

کتاب ها را می بینم: کودکی از ناتالی ساروت، بانو در آیینه از ویرجینیا ولف، جیغ کوچکی می کشم و کتاب دیگر: سال ها از ویرجینیا ولف.. هیجانزده ام، میخواهم مقدمه را بخوانم اما هنوز یک کتاب دیگر مانده است: کتاب زن.  به پدر نگاه می کنم: کتاب زن، این را از کجا کردید؟ پدر می گوید: ای کتاب فوق العاده است همه ما باید این را  بخوانیم.

به فهرست نگاه می کنم: فیزیولوژی زن، روانشناسی، زن و اجتماع.. خیلی چیزهاست.

کتاب ها را یک یکی دوباره بر میدارم، بو می کنم (بوی کتاب را دوست دارم)، روی جلد و پشتی شان را می خوانم، مقدمه را ورق می زنم....

روزم رنگین خواهد بود.  حتی اگر تنها به خواندن مقدمه ها بگذرانمش.

.............

رفتن به کتابفروشی با پدر از لذتبخش ترین مشغولیت های دنیاست.  وقتی میخواهیم در یکی از روزهای رخصتی من به کتابفروشی برویم، پدر صبح  زودتر از معمول بیدارم می کند. هر دو آماده میشویم. از بازوی پدر می گیرم و هر دو به راه می افتیم.  در تاکسی پدر با راننده قصه می کند: از بالا رفتن قیمت تیل، بی نظمی جاده ها و...

معمولا به "جوی شیر" می رویم یا به کتابفروشی های "پل باغ عمومی".  در هر دو محل همه پدرم را می شناسند. به پیشوازش می ایستند، چای تعارف می کنند، احوالش را می پرسند.  من و پدر بعد از احوالپرسی با همه تصمیم میگیریم در یکی از دکان ها بنشینیم. در "جوی شیر" به دکان "امیری" می رویم.  داخل دکان چند نفر نشسته چای می نوشند. با پدر سلام و علیک می کنند.  برای من جا باز می کنند، چوکی می گذارند، چای و شیرینی می آورند.  پدر با دکاندار حرف می زند و من به کتاب ها نگاه می کنم. شیفته کتاب های قدیمی هستم، همان هایی که بر کاغذ کاهی چاپ شده اند، حاشیه دارند، و ده ها نفر در گوشه هایشان نوشته اند و نقش انگشتان شان بر آن پیداست.  رمان های رمانتیک و طولانی فرانسوی را نیز دوست دارم، کارهای الکساندر دوما را.. رمان های نو را هم دوست دارم، بخصوص کارهای نویسندگان زن را. دوستان پدر ذوقم را می دانند، هر بار که کتابفروشی می رویم، در هر دکان یک بسته کتاب منتظرم است: بری دخترت، استاد.

فضای کتاب فروشی را دوست دارم. میتواند روزها و هفته ها سرگرمم کند.  در اکثر کتابفروشی های کابل، چیدن کتاب ها نظم خاصی ندارد و من گاهی این را بیشتر دوست دارم. از کتابفروش کمک نمی گیرم و هر گوشه ای را می پالم. گاهی غیر مترقبه به کتاب های خوبی بر میخورم که مدتها دنبالشان بوده ام. گاهی  اشتباهات چاپی فراوان کتاب های چاپ پشاور  میخنداندم.  کتاب های قدیمی چاپ مسکو را دوست دارم: کیفیت بالای کاغذ، حروفچینی پاکیزه و محتوای انقلابی...

کتابفروشانی که پدرم می شناسد مردمانی صمیمی و کتاب دوست اند. هر کدام "گنجینه" ای دارد که به آن میبالد. یک نسخه خطی، مجموعه ای از عکس های تاریخی، تازه ترین و مهم ترین کتاب ها در عرصه زبانشناسی، کتاب های "توریستی" در مورد افغانستان و.....   اکثر این کتابفروشان سابقه دارند. در دوران "طالبان" با هزار خون جگر کتاب ها را نگهداری کرده اند، خطر را پذیرفته اند. حالا هم سرمایه خود را بر سر این کار گذاشته اند و هر چند بسیار از کساد بودن شغل خود شکایت می کنند، دل از آن نمی کنند. ..

            نیم ساعتی در دکان می مانیم، کتاب ها را ورق می زنیم، با کتابفروش قصه می کنیم. از کتاب های تازه می گوید.  از موضوع تحقیقم می پرسد و وعده می کند برایم کتاب بیابد.  بعد چند جلد کتاب برایم می دهد که من با اندکی بی میلی و شرم می پذیرم، چون پول کافی با خود ندارم. قیمت کتاب ها را هم نمی گوید. پدر هم زیاد اصرار نمی کند و من تعجب می کنم. معامله پدر با این دوستانش عجیب است. هرگز حساب اش را نیافته ام.  پدر می رود، ده، بیست جلد کتاب می آورد. بعد هر زمانی که پول داشت، میرود، هر قدر که داشت و میتوانست پول میدهد.  آنها هم بهترین کتاب ها را برایش نگهمیدارند.  رابطه شان با این اعتماد دوجانبه محکم شده و ادامه یافته است.  ذهن حسابگر من گیچ می شود اما دلم قدردان اینگونه روابط است.

از کتابفروشی که بیرون شدیم، گاهی میرویم و در رستورانت "سپوژمی" منتو میخوریم، هر دوبا هم، در قسمت مردانه.  پدر برایم از کابل قدیم می گوید و از کنسرت های استاد رحیم بخش و کوچه خرابات. داستان دوستان نویسنده و محققش را می گوید و از کتابخانه کوچک شخصی خودش در مکروریان.

گاهی اما مستقیم خانه می آییم تا هر چه زودتر، در خلوت خانه با کتاب های خود تنها بمانیم و در لذت خواندن غرق شویم.

 

شهرزاد 

+نوشته شده در 2008/8/2ساعت9:16توسط یکی از ما دو نفر |
6- تصویرهایی از کابل: گداها

 دخترک  به بازویم آویخته است و پول می طلبد.  در برابر چشمان وحشت زده ام خم میشود و خود را به پاهایم نزدیک می کند. با صدایی لرزان می گوید: تو ره به خدا خاله. بدنم از خشم و درد می لرزد، برای یک لحظه چشمانم را می بندم و بعد با عجله دور می شوم. دخترک به دنبالم می دود. تا آخر جاده می آید و بعد با دیدن یک مرد خوشپوش دنبال مرا رها می کند.  به سرعت گام هایم می افزایم، میخواهم زود از اینجا دور شوم، از شهرنو، از این دکان های مجلل دو طرف جاده، از گیر و دار و بیر وبار سرک، از سروصدای موتر ها و از گدایان.  از کودکان گدا، زنان گدا، مردان گدا، از همه آنهاییکه می گویند به کمک من محتاجند و من نمیتوانم کاری برایشان بکنم. از همه آنهایی که شاید زندگی من با همه دشواری هایش، با ناملایمت هایشان برایشان رشک انگیز است، از همه آنهایی که شاید در دل از من متنفرند  و از امثال من که به درخواست هایشان پاسخی نمیدهند خسته اند. میخواهم دور شوم و شرمندگی ام را پنهان کنم. شرمندگی ناشی از ناتوانی ام را. حس می کنم لابه ی پنهان در صدای همه دخترکان گدا منم، حس می کنم رهگذران در چشمان زن گدا، تصویر بیچارگی من را می بینند. حس گناه می کنم، حقارت و خستگی.. خستگی از این بی سامانی، این خفت..

زنی با لباس رنگارنگ پیش می آید، کودکش را روی شانه انداخته است، دستش را دراز می کند، رویم را دور می دهم و در همان لحظه از کاری که کرده ام خجالت می کشم. پسرکی چرکین که شاید چهار، پنج ساله باشد اصرار می کند، پرخاش می کنم و بعد میترسم، حس می کنم که این کودکان با چشمانش مرا خواهد آزرد، یا شاید با دستان کوچکش از چادرم بکشد، یا به من لگد بزند، یا تف کند یا.....

از شهر نو خوشم نمی آید، از تراکم عجیب سربازان در هر گوشه و کنار، از تجمل آزار دهنده مغازه ها، از تماشای بدبختی دیگران بیزارم. دلسوزی های بی فایده و دروغین خودم که هیچ چیزی را در زندگی هیچ کسی تغییر نمیدهد در درونم خشم می آفریند.  احساس ناتوانی و شرمم زمانی که کودکی دست به گدایی دراز می کند یا  مردی پای بریده اش را لیلام می کند تا توجه و ترحم کسب کند و یا زنی کودکش را بی امان به شعله های بی رحم و داغ آفتاب ظهر می سپارد ،  آزارم میدهد.  

برای گریز از درد و شرم، به ایستگاه موتر ها می روم و سوار نخستین موتری که به شهر می رود، میشوم. از پنجره موتر، دخترک سیاه چشم گدا را میبینم که روی زمین کنار گروهی از همتباران خود نشسته و زنی گیسوانش را می بافد. زن شاید مادر دختر است، شاید میخواهد روزی دخترش را مثل دیگر دختران عروس کند،  برایش گوشواره طلا بخرد و موهایش را با فیته های رنگارنگ نو ببافد.. شاید در گوشه ای از خیمه خود، پیراهنی گلدوزی شده را پنهان کرده تا دخترش در روز عروسی خود بپوشد. زن آرزو دارد، امید دارد، مثل همه ما زندگی می کند.. هر چند هر روز دخترش در برابر هر کس و ناکس خم میشود، هر چند می بیند که روح کودکش چگونه هر روز غمگینتر و شکسته تر میشود ، هر چند شاید برای نان امشب دوباره باید میان کثافات را بگردد..

و موتر می رود و دخترک را گم می کنم. از پنجره جوانان شیک پوش را میبنم و دوشیزگان خوش اندام خودنما را.. و گاهی زوج های جوان را که عشق چشمانشان را پوشانده و در چهره هایشان خودپسندی معصومی نقش بسته است، انگار جهان برای شادمانی ایشان خلق شده است، عشق ناگواری ها را گوارا ساخته است..  

و گدایان بی هیچ رعایتی به دنبال آنها هم می دوند و شادکامی شان را بر هم می زنند

 

شهرزاد

+نوشته شده در 2008/7/30ساعت9:26توسط یکی از ما دو نفر |
ارغوانزاری از زخم های درون و اوج های امید

سلام

این روزها وقتی اسیر دلتنگی و بی قراری میشوم، با پدر درد دل می کنم و حرفهای او چون همیشه در من امید و آرامش می کارند. دیروز وقتی از کار برگشتم، دیدم برایم یادداشتی گذاشته است.  گفتم با شما هم در میان بگذارم، شاید دیگران هم گاهی به اندازه من دلتنگ و بی طاقت شوند و این نوشته.. امید بخش است.

 

نوشته ی پدر

یکی از بزرگان مبارزه در راه عدالت در اوایل قرن بیست نوشته بود: سرنوشت من چنین بوده است، نبردهای پی در پی و بی امان علیه پستی و فرومایگی، علیه انواع انحرافات و فرصت طلبی... باشد، من این سرنوشت را بر صلح با فرومایگان ترجیع میدهم.

........

در دوره ای که ما وارد عرصه شدیم، روزمرگی، پلشتی و فرومایگی، ابتذال و خود فروشی، مسئله ای محسوس نبود. با آن هم من، ارغوانزاری از زخم های درونی دارم. اما این خاطرات مرا تضعیف نمی کنند. بلکه تشویق می کنند تا نیفتم. زیرا بیشترین داشته های من همان هایند.

اما در این روزگار، اگر میخواهی افراشته قامت زنده گی کنی، هوشیار باش. زیرا امکان خنجر خوردن از عقب بسیار است. من چیزی را که نمیتوانم فراموش کنم و سنگینی آن خوردم می کند آن ضربه خوردن هاییست که بلاهت خودم یکی از زمینه های آن بوده است. بلاهت در نظر من آن است که ترا ده بار از یک سوراخ گژدم بکند. یعنی کسی و چیزی که باید باید باورت را به او قطع کنی، باز فریبت دهد. اگر چه انگیزه اقدامت نیکی، زیبایی و حقیقت باشد.

تنت ز غدر زبونان سفله خسته مباد

دلت ز جور فرومایگان شکسته مباد

به غم خرم پاکیزگی و زیبایی

شکوه قامت عزمت ز پا نشسته مباد

به اوج های بلند امید، یقین و آزادی

عقاب سرکش شوقت نفس گسسته مباد

....

این هم یادداشت پدر بود.

 

مهربانی با شما باد.

شهرزاد

+نوشته شده در 2008/7/25ساعت9:55توسط یکی از ما دو نفر |
5- تصویرهایی از کابل: حمله و انفجار

انفجار جزئی از زندگی است، انفجار حادثه ایست بسیار نزدیک، بسیار آشنا و هنوز بسیار درد آور.  انفجار جنگ روانی است، انفجار یاد آور دشمن ناپیدا ولی همیشه حاضرست. انفجار صلح موقت ما را خونین می کند. انفجار و حمله انتحاری شادی ما را، جشن های ما را، زندگی روزمره ما را، خنده های ما را، به خون آغشته است.  هر تبسم ما خون آلود است، هر جشن ممکن است عزا گردد، هر برنامه ای هر لحظه ممکن است بر هم بخورد. یک صبح دل انگیز، نیم ساعت بعد ممکن است  برای ده ها خانواده خونین شود، ده کودک خندان، ممکن هرگز به خانه بر نگردند. انفجار اجل دسته جمعی  است، گناه کار و بی گناه نمی شناسد، دل نمیسوزاند، تبعیض نمی کند.

  

بعد از هر انفجار مادر تمام روز می گرید.  به همه "انتحاری" ها لعنت می فرستد و بعد دل می سوزاند و... "چطور اولاد مردمه قتل می کنن؟ کلان کدن یک طفل خو آسان نیس، ایقه خون جگر، ایقه پریشانی.. دل مادرخو در می گیره. دیگه در خاک بره  بهتر است مادر، دیگر روی صبح نبینه مادر.  مرگ اولاد آسان نیست". مادر مدتهاست دیگر تلویزیون تماشا نمی کند، به خصوص اخبار را. سالها جنگ دلش را آب کرده  است،  تاب دیدن خون و خشونت را ندارد.

 

بعد از هر انفجار نورجهان سکوت می کند، پژمرده میشود، لب می دوزد یا با پرسش های آتشینش آبم می کند، با پرسش هایی که هیچ کدام ما جوابش را نداریم. "خدایا ای کی خلاص میشه؟" "آینده ما چی خواهد شد؟" "چرا می کشند، چرا،  چرا؟"  "شهرزاد، چه چیزی انسانه به ای مرحله می کشانه که دیگری را بکشه، خوده بکشه، ویران کنه، به خاک بزنه؟ آیا او امید نداره، عشق، آرزو؟"

 

فریده نفرین می کند، معلوم نیست چه کسی را و چرا؟ "باز تو میگی که چرا او به کابل نمی آیه، کسی که عقل داره در ای خاک می مانه؟ کسی که زندگی خوده دوست داره؟ نی زندگی انسان معلوم نیست نی مرگش.. " "باید بیرون کشید از این ورطه رخت خویش"

 

زبیده همه چیز را به سکوت برگزار می کند. سکوتش تلخ و سنگین است و چشمان زیبایش را گویی با غم شسته اند. در

پاسخ هر پرسشی فقط "حوصله ندارم" میگوید.  من با نگرانی میبینم چگونه در درون درد می کشد، می ترسد، نا امید میشود، غرق میشود.

 

من گیچ به صداهای اطرافیانم گوش می دهم: یکی به خارجی ها لعنت می فرستد، دیگری به طالبان. یکی از دولت شکایت می کند، دیگری برای فرار برنامه ریزی می کند، بعضی ها راه حل پیشنهاد می کنند، دیگران می ترسانند، بزرگتر ها دلداری میدهند، تسلی می دهند. 

در چهره هایشان خشم می بینم، ترس، نا امیدی و اندوه.

در دفتر ما را جمع می کنند. هشدارهای امنیتی را یاد آوری می کنند. دلجویی می کنند. فاتحه میخوانند. 

در سرگشتگی ام میشنوم، میشنوم، به خاطر می سپارم، به خاطر می آورم، فراموش می کنم. پیاله چای را سر می کشم و زبانم می سوزد، چشمانم درد می کنند، گلویم درد می کند و گریه در راه گلویم شهید می شود. سرگشته در دل دعا می کنم، التماس می کنم که دیگر هرگز..هرگز.. که خدا به ما رحم کند.  که دیگر ما را به زندگی بگذارند. که دیگر بس است، چقدر، تابکی؟ که دلتنگ صلح شده ام، دلتنگ آرامش و نترسیدن.. که این خاک پاره پاره شد، زخمی و خونچکان و گدا شد...که تا کی باید از شاد بودن احساس گناه کنیم چون ممکن است چند لحظه قبل باز خانواده ای در خون نشسته باشد.... در دل میگریم که چرا ما اینقدر ناتوان؟ که چرا کاری از دستم بر نمی آید؟ که خدایا، چی باید کرد؟

من می ترسم، مادر می ترسد، همه ما می ترسیم.  از کنار ساختمان های دولتی به احتیاط می گذرم، موتری در کوچه به شدت می پیچد، دلم میریزد. دو موترسایکل را کنار جاده رها کرده اند، شاید صاحبان شان به دکان رفتند، با ترس و عجله از کنارشان می گذرم، مبادا دام باشد. انفجار شبیه همان "تیر غیبی" است که مادر کلان می گفت، ممکن است هر لحظه در هر کجا غافلگیرانه شکارت کند.  شایعه انفجار دیگری را میشنوم، رنگم می پرد. زنگ می زنم، خبر میکنم، هشدار میدهم.

نمیخواهم شاهد انفجار باشم، در آن نزدیکی باشم و بدن های کودکان را، بدن خودم را..  یعنی ممکن بود من آنجا باشم، یا خدای نکرده یکی از عزیزانم؟ یعنی زندگی اینقدر بیهوده، ناپایدار؟

و دو روز، سه روز بعد وقتی از سرگشتگی بیرون میشوم و ترس کمرنگ می شود، از خشم منفجر میشوم. در خانه بیانیه سیاسی میدهم، سیاسی نه، عاطفی. داد می زنم. گاهی از دولت پشتیبانی می کنم و بر هر چه افراطگری است لعنت می فرستم، گاهی فقر، محرومیت و جهالت  را نفرین می کنم که یکی یکی سروها را از پا می اندازد. گاهی دین را.. گاهی دنیا را.. سرنوشت را، خود را و همه را ....

چند روز می گذرد. به آرامش کاذب خو میگیریم. میخندیم، می خوانیم، می رقصیم، پروین دامن بلندش را می پوشد، رادا به خودش عطر می زند، دختر همسایه با محبوبش عشق را تجلیل می کند... ولی هنوز هیچ کدام فراموش نکرده ایم، فراموش نمی کنیم، خنده های ما کوتاه و آهسته، آواز های ما سنگین از غم، رقص های ما سرشار از درد و بی قراریست.  امید ما لرزان، ترسان و  شکننده است چون صلحی که زیر سایبان آن زندگی می کنیم.

 

شهرزاد

+نوشته شده در 2008/7/22ساعت9:13توسط یکی از ما دو نفر |