گیچ و خشمگینم. صدور حکم اعدام برای پرویز کامبخش و بعد مجازات خبرنگاران به خاطر استفاده از کلمات به اصطلاح "غیر ملی و غیر اسلامی" مرا به شدت بر آشفته و نا امید کرده اند. سقوط به این سطح از حماقت و تعصب و تشدید جنگ روانی و سیاسی دولت و "علمای" ما علیه قشر تحصیلکرده و روشنفکر نشانه های بارز "هراس افگنی فرهنگی" هستند. این اقدامات ناسنجیده و نفرت آلود یک گام دیگر ما را به وضعیت خفقان و تسلط فرهنگ هراس افگنی نزدیک تر می کند. وقتی "پاسداران" دین از پخش یک مقاله بترسند و "پاسداران" فرهنگ زندانبان فرهنگیان شوند.. میترسم خیلی زود مجبور شویم برای فکر کردن مجوز بگیریم. غم انگیز و خجالت آور است.
در حیرتم چرا صدور حکم کشتن اینقدر آسان شده است؟ یعنی کدام دین میتواند حکم مرگ یک جوان را به خاطر خواندن یا پخش یک مقاله صادر کند؟ این مجریان دین خدا، چرا ذره ای از مهر و بخشندگی او را تمرین نمی کنند؟ این همه خشم، این قدر تکبر چرا؟ خدا متکبرین را دوست ندارد.. به چه حقی فکر می کنند صلاحیت زندگی و مرگ یک نفر را در دست دارند؟
و باز، این وزیر فرهنگ ما.. مرا به شک می اندازد. آیا تعصب آنقدر کورش کرده است که نمیداند این اقدامش فقط به خشم و حساسیت خواهد افزود ؟ آیا میخواست این خبرنگاران به قهرمانان مبدل شوند؟ شک دارم.. آیا از بد طینتی می خواهد آگاهانه به نفرت در میان مردم بیافزاید؟ اگر منظورش حفاظت از سلطه زبان پشتو باشد، هر نوع خوشبینی و علاقه نسبت به این زبان در میان گویندگان سایر زبان ها با این اقدامات کمرنگ خواهد شد.. نخستین پیامد مجازات خبرنگاران دامن زدن به حساسیت ها و تعصب میان دو گروه است وبه سرخوردگی یک گروه بزرگ دیگر جوانان تحصیلکرده از دولت و کشور منجر شده است. نمیدانم چرا اقدام وزیر که میان دو گروه مردم تعصب و بی باوری ایجاد می کند "غیر ملی" و "غیر اسلامی" نیست و در عوض فارسی نوشتن چند نفر فرهنگیان برچسب دشمنی با ملت و فرهنگ ملی میخورد.. اصولا آیا وزیر فرهنگ بودن صلاحیت تعریف فرهنگ ملی را به کسی میدهد؟
منطق زور و قدرت همینطور عمل می کند، جاهلانه و کوردلانه...
روزگار غریبی است...
شهرزاد
دختر کوه های زخمی، بلند، مغرور و ناهموار افغانستان هستم و عاشق باد. باد بی قرار، باد آزاد.
میخواهم باثبات و خردمند باشم، چون کوه های سرزمینم. میخواهم آزاده و مسافر باشم، چون باد. میخواهم مال زمین باشم، زمین را زیر پایم حس کنم، زمین وزن مرا حس کند، با دستان گشاده روی زمین بخوابم. رویایی دیگر دارم برای پرواز، دور شدن، برای آزادی از تعلق، از پیوند. جهان خانه من است...
میخواهم سنگین و بالغ باشم، از سویی میخواهم خودم را فریاد بزنم، کودک باشم، برقصم و آواز بخوانم و نقاشی کنم.
کوه و باد، ثبات و آزادی، سکوت و تنهایی کوهستان و غوغا و شور شهرها، عشق به انزوا و میل به در آمیختن با جمعیت در درون من می جنگند.
حسرتم برای خرد و برای بلوغ از عشقم به کوه ها سرچشمه می گیرد، جاذبه همیشه تازه در درونم برای کودک بودن، برای بی احتیاط بودن، برای آواره بودن هدیه باد است..
میخواهم در زمین کشورم ریشه داشته باشم، خانه داشته باشم، زندگی کنم. بتوانم ستارگان را روی شانه های خود حس کنم، همنشین ارتفاع باشم. کوه باشم، محکم، استوار، مایه مباهات.. میخواهم از دور ها دیده شوم. میخواهم قوی باشم، کمی خشن، نا شکستنی، مقاوم چون کوه ها.
میخواهم برای تغییر بجنگم، قربانی بدهم، لذت های کوچک شخصی را از یاد ببرم، مایه امید و اعتماد باشم برای آنکه تنهاست، آنکه ستم دیده.. آنکه مبارزیست برای آزادی. میخواهم پناهگاه باشم..
کوه ها را دوست دارم، بلندی شان را، سکوت شان را ، زیبایی وحشی شان را، قوت شان را ، خرد، کهنسالی و حضور نیرومند شان را.. وقتی کوه در اطرافم باشد حس می کنم در خانه ام.
بخش دیگری از من اما، از به دام افتادن می ترسد، از این که در دام یک شغل بیافتد، یک لقب، یک وظیفه، یک ایدیولوژی. از دام خانواده، مسئولیت، بازی های سیاسی.. میخواهد آزاد زندگی کند و حضورش نامحسوس باشد. این بخش وجودم بیشتر شبیه من امروز است، نرم و کودکانه است. از چیزهای کوچک لذت میبرد، بیش از هر چیزی از "بی جا شدن" لذت می برد، از حس گم گشتگی، از ابهام. کشف را دوست دارد، آزادی را، زندگی ساده را، سفر را.. این "من" بسیار می ترسد.. از دوست داشتن یک نفر، یک کشور، یک خانه می ترسد چون بارها از دست رفتن انسان ها، خانه ها، جاها را دیده است.. این من، در یک جا نمی گنجد، در هیچ جا نمی گنجد.. خانه اش در "سفر" است.. ماجرا را دوست دارد و نادیده را.. تعلق نمی پذیرد، از دل بستن می گریزد.. مرا به سفر وا میدارد و به گم شدن در میان جمعیت .. میخواهد قریه به قریه بگردد، بشناسد اما ناشناخته بماند. نور می خواهد، خنده میخواهد... میخواهد بازی کند، با ماه، با باد، با آب.. گاهی با آتش...
این بخش من نابالغ است، مسئولیت نمی پذیرد، آرام نمی گیرد.. میخواهد از دشواری فرار کند.. خودخواه است.. اما باز هم بخشی از من است...نباید منکرش شد..
و من در کشاکش نیرو های مختلف صبحگاهان و غروب ها را پشت سر می گذارم. شتاب دارم، بدون اینکه بدانم به کجا می شتابم.. گاهی از کشاکش ها لذت میبرم، در زیبایی یک لحظه غرق میشوم.. زمانی هم "حال" را فراموش می کنم و لحظه هایم را در حسرت آینده نامعلوم تباه می کنم... بسیار خیالپردازی می کنم، بلند خیالپردازی می کنم.. زندگی می کنم...
هیچ راهی برای دانستن اینکه چگونه باید زندگی کرد وجود ندارد، مگر زندگی کردن. شاید زمانی که پایان نزدیک شود، کوه یا باد فرقی نکند.. در پایان راه، حسرت و پشیمانی اجتناب نا پذیرند.
شهرزاد
به انوش عزیزم!
انوش خوب من. حالا به عکست نگاه میکنم. با تو حرف میزنم. میخواهم گونه های نرم و کوچکت لمس کنم. چشمان زیبایت را ببوستم. انگشتان نرمت را میان دستانم فشار بدهم. موهایت را لمس کنم.
تو شاید سالها بعد این نامه را بخوانی.. تو که هنوز فقط میخندی- دست و پا میزنی- موهای من را میکشی و میخوری و گاهی هم گریه میکنی و مادر را میترسانی! و گاهی هم قلم های نقاشی مادر را برمیداری و دست و صورتت را خط خطی میکنی.. تو دخترک شوخ و زیبای من استی!
دخترم.. میدانی که با لبخند کودکانه و شیطنت آمیزت دنیای مادرت را رنگ میدهی؟
.....
دخترم وقتی گرسنه میشود با نگاهایش مرا تهدید میکند...
....
حالا دخترم در کنارم است. دست و پا میزند و به زبان خودش چیز هایی میگوید... دستی به سرش میکشم. دهانش را باز میکند. دوست دارد هر چیز را به دهانش ببرد. دستان کوچکش دستم را محکم میگیرند. انگشتم را میان دستانش فشار میدهد و میخندد و باز هم دست پا میزند. مادر را نمیگذاری
کار کند؟ به زبانش خودش جوابم را میدهد...
دخترم را در اغوش میگیرم. دستش را به سوی موهایم میبرد و میکشد. در آغوشم هم آرام نیست دست و پا میزند و پا های کوچک و نرمش به صورتم میخورند. میخواهم ببوسمش. نزدیکش میشوم باز هم دهانش را باز میکند! این دختر! نمیدانم چرا همیشه همه چیز را میخواهد بخورد.
گونه های نرم و کوچکش به پوستم میخورند. چشمانش به من نگاه میکنند. دخترم چیزی میخواهد... دخترم زیباست...
باید بروم.
من و دخترم باید درس بخوانیم. ؛)
تا بعد
انوش دختر من است. چند روز میشود او را دزدیده ام. :)
با هم تصمیم گرفتیم نامش را انوش بگذاریم. دختر مهربان و صمیمی ای است..
گاهگاهی رپ هم میخواند ؛)
پری
نورجهان خوبم سلام
امیدوارم خوب و آسوده باشی. نخستین هفته این ترم به خوبی گذشت و فکر می کنم از همه صنفهایم خوشم می آید. در کنار صنف هایم، هر هفته به گفتگوهایی تحت عنوان "تعصب، امتیاز و نژاد" میروم که به شکل جدیتری به مسئله برخوردهای تعصب آمیز در محیط دانشگاهی می پردازد. دلیل برگزاری این سری گفتگوها حادثه ای است که ترم گذشته در کالج ما رخ داد.. یکی از دختران در یک مهمانی شبانه به صورت خود رنگ سیاه مالیده بود، یک عده از دانشجویان افریقایی و افریقایی/امریکایی این را توهینی به نژاد خود تلقی کردند. بعد معلوم شده که دخترک از پیچیدگی های روابط نژادی خیلی کم می فهمیده و از تاریخ این عمل ( سیاه کردن صورت با دوده یا هر سیاه کننده دیگر) که در گذشته برای تحقیر سیاهپوستان انجام می گرفته، نا آگاه بوده است. ناآگاهی او بهانه ای شد که کالج برنامه ای ویژه تدویر کند و همه علاقمندان با شرکت در این برنامه در مورد مسئله نژاد و تاریخ تعصب در آمریکا آموزش ببینند. شرکت در این گفتگوها، مرا به یاد افغانستان می اندازد و به یاد دانشتون کابل که بحث تعصب در آنجا هم داغ بود، اما به شکلی کاملا متفاوت.....
در کابل، یکی از اختلافات بزرگ دانشجویان بر سر استفاده از کلمه پوهنتون یا دانشگاه بود.. بحث پوهنتون/ دانشگاه یکی از نخستین چیزهایی بود که من در روزهای اول دانشجویی ام با آن آشنا شدم و نقطه آغاز سرخوردگی هایم از محیط تحصیلات عالی شد. خیلی زود از اهمیت انتخاب استفاده از کلمه دانشگاه یا پوهنتون آگاه شدم. با استفاده از یک نام یا نام دیگر خیلی چیزها در مورد یک نفر مثلا شخصیت او، حلقه دوستانش، علایق سیاسی، تمایلش به "وحدت ملی" یا دشمنی با آن، دموکرات یا محافظه کار بودنش، ایرانی گک بودن یا افغان اصیل بودنش تعیین میشد. عجیب بود! از قدرت جادویی کلمات آگاه شدم..
شاید همه این چیزهایی که من می گویم به نظر تو مسخره بیاید و حس کنی من مبالغه می کنم.. به نظر من هم مسخره می آمد. اما آنزمان خودم میدیدم که بعضی از هوشمندترین و با انرژی ترین جوانان در اطرافم برای یک استفاده از یک کلمه یا کلمه دیگر مبارزه می کردند. آنها را به هر حال، شاید آنها میخواستند خشم خود را از نظام نابرابر و پوسیده دانشگاه کابل، به این بهانه تخلیه کنند، اما مواردی پیش آمد که مسئولین پوهنتون و استادان آگاهانه یا نا آگاهانه به این خشم دامن زدند و شکاف ها را میان صفوف دانشجویان بیشتر کردند. یکی از آشنایان روزی در جمعی می گفت که فقط برای اینکه از کلمه "دانشگاه" استفاده کرده، درخواستش را برای انتقال رد کرده اند.
کسانی که با این بحث درگیر بودند و به آن دامن می زدند، دلایل مختلفی برای این کار داشتند. یک عده از چنین گفتگوهایی برای گل آلود کردن روابط میان گروه های دانشجویی استفاده می کردند، عده ای دیگر که از بحث به خاطر بحث لذت می بردند با این بحث ها که راه به جایی نمی برد سخنوری خود را به نمایش می گذاشتند،عده ای دیگر خشم چندین ساله خود را و عقده های تحقیر را تلافی می کردند، عده ای هم نگران خود ، زبان خود و "وحدت ملی" بودند و به این باور رسیده بودند که یک کلمه میتواند همه چیز را بر هم بریزد.یک عده صادقانه باور داشتند که با استفاده از کلمه دانشگاه، هویت حقیقی و نادیده گرفته شده خود را ادعا می کنند و بدست می آورند.. همه اینها عجیب و برای من غیر قابل درک بود.
تاریخ سرزمین ما، تاریخ پر کشمکشی است، نابرابری ها بوده و حق تلفی ها و ستم های فراوان صورت گرفته است. نظام های مختلفی که در تاریخ معاصر افغانستان حکمروایی کردند هیچ کدام از مردم افغانستان نمایندگی نمی کردند، بلکه همه آن نظام ها بر همه مردم حکم می راندند. یکی از میراثهای شوم این تاریخ عجیب و پیچیده تعصب و عقده ای است که هر کدام ما به نحوی در یک مرحله از زندگی با آن روبرو و درگیر میشویم. این تعصب لباسی نیست که انسان بتواند از تنش در بیاورد و دور بیاندازد، عقده ها و زخم های کهنه را نمیتوان با پوشش های رنگین پنهان کرد، بوی تعفنشان هنوز به مشام خواهد رسید.. برای شفای این زخم های کهنه، باید مهر و همدردی را به دلها راه داد و برای دوستی پیش قدم شد. باید مبارزه با تعصب را از خانه خود از میان دوستان خود آغاز کرد. این کار ناممکن نیست و در سراسر جهان رخ داده و رخ میدهد. اما به تعهد، مبارزه هوشمندانه و پیگیر و مهمتر از همه به قابلیت مهرپروری ما نیاز دارد.
زمانی که در دانشگاه کابل بودم همیشه از این رنج می بردم که چرا ما همه با وجود این همه نزدیکی، اینقدر از همه دوریم؟ هزاره، ازبیک، بلوچ، پشتون، تاجیک و.. هر روز به یک صنف میرفتیم، از مشکلات همسان رنج می بردیم، دردها و سرخوردگی های ما همسان بودند و با وجود این، پرتگاه های عمیق در میان ما فاصله می انداختند. آنانیکه خود فلسفه وجودی شان را با نفرت از دیگران توجیه می کردند، هر روز به ترس های ما از همدیگر دامن میزدند. افغان هستیم، از پاکستانی بترسیم و متنفر باشیم، ازبک استیم، از هزاره، .. مسلمان از هندو.. تفاوت، بهانه ترس می شد و ترس، نفرت ایجاد می کرد.. پرتگاه ها عمیق تر میشدند و ما نمی دانستیم که اگر همه ما فقط دست های خود را به سوی همدیگر دراز کنیم میفهمیم که پرتگاه فقط در تخیل ماست، اگر بر ترس خود از پرتگاه غلبه کنیم، به همدیگر میرسیم و خیلی دردهای مشترک داریم..
اگر دانشجویان کشور ما یک نیروی متمرکز و باهدف باشند، میتوانند پرچم دار اصلاح و تغییر در کشور باشند. اگر در کنار هم باشیم، میتوانیم یک گام به سربلندی نزدیک تر شویم و از این ذلت، خشونت و فقر فاصله بگیریم. اما تا زمانی که پاره پاره، هر کدام در کنج خود بمانیم، همدیگر را نشناسیم و به هم کینه بورزیم، هیچ کدام ما نجات نخواهیم یافت.
آرزو می کردم و می کنم که در سالهای آینده زمانی که پروانه و اقبال به سن پوهنتون می رسند، مجبور نباشند برای تحصیل، اقیانوس ها سفر کنند.. آرزو می کنم تا آنزمان، آنها و دیگر هم سن و سالانش جسورتر از ما باشند و از پرتگاه ها نترسند..
میخواستم در مورد خیلی چیزها بنویسم، اما .. نامه طولانی شد و خیلی از حرف ها نگفته ماند..
تا نامه ای دیگر
شهرزاد
من دختری هستم از افغانستان. تا اینجا مطمئنم، بعد از آن خیلی چیزهاست که گاهی واقعی اند ولی در شرایطی دروغ محسوب خواهند شد. بعد از آن پیچیدگی هاست، سوء تفاهم ها و گاهی سکوت، نه، اکثرا سکوت. بعد از آن تناقض هاست و هویتی که دگرگون می شود.
من خیلی استوار و باهدف به نظر می آیم، یا حداقل در انظار خانواده و دوستانم، اما لحظات گم گشتگی و گیچی در زندگی من کم نیستند. گاهی من نمیدانم چی میخواهم و بعد آنچه را میخواهم که دیگران میخواهند، و یا گاهی هر چه که دیگران نمیخواهند.....
گاهی کاری را می کنم فقط برای اینکه بستایندم.
من دلتنگ میشوم، گاهی دلتنگ کسانی که مرا به خاطر ندارند، اما ... باید خندان، مسلط و قوی باشم.
گاهی میخواهم شکایت کنم، میخواهم بگویم گیچم، بگویم من نمیدانم. گاهی میخواهم بگویم که خیلی چیزها در این دنیاست که من برایش آماده نیستم، اما.. سکوت می کنم. یا میگویم: همه چیز، همیشه خوب است.
وقتی اینجا آمدم، سخت بود. مثل این بود که همه چیز را از آغاز بیاموزی، از صفر شروع کنی. خیلی چیزها ناراحتم می کرد. در زیر انبوه افکار نو غرق شدم، فرصت هضم کردن نبود،... اما گذشت.. و از آنچه می گذرد، چرا باید شکایت کرد؟
همیشه می گویم: نه، به تنهایی میتوانم از عهده همه چیز بر آیم.
می گویم: خوشحالم..
اندوه را با سکوت عقب می رانم. اشتیاق و دلتنگی را می پوشانم. اگر نیاز باشد، بر لبانم لبخند را می کارم...
طفره میروم.
سکوت می کنم..
نه، من دروغ نگفته ام، دروغ نمی گویم. فقط سکوت کرده ام، از کودکی، فقر را پنهان کرده ام، بی سامانی ها را پنهان کرده ام، جدال های درونم را پنهان کرده ام.. نیازی نیست دیگران ضعف ما را ببینند.. هست؟ نباید خود را آسیب پذیر کرد..
ترس هایم را پنهان کرده ام. جهان خیلی شکننده شده است، این جهان شکننده مرا می ترساند، این تغییرهای ناگهانی مرا میترساند، آینده مبهم، جنگ ها، فقر، ناکامی مرا می ترساند..اما سکوت می کنم یا شجاعت کاذب خود را به نمایش می گذارم..
از آدم ها هم میترسم، از تنفرشان، از تحقیر شان، از اینکه مرا دوست ندارند، از اینکه مرا بشکنند، از اینکه قابل اعتماد نباشند.. از اعتماد میترسم. اما نمی گویم..
من دروغ، نه، نگفته ام. فقط سکوت کرده ام. اما آیا سکوت، نوعی از دروغ نیست؟
من پرسش ها و تناقض ها را پنهان کرده ام. به هر پرسشی، با قاطعیت پاسخ گفته ام، هر چند نامطمئن بوده ام. حالا گاهی نمیدانم کدام واقعی تر است: بی باوری های درونم یا این رنگ قاطعیت که بر چهره دارم..هر دو واقعی اند، شاید..
ما همه گاهی از دروغ گفتن در مورد خود خسته میشویم.. نه؟
تعریف هر کدام مان از انسانیت متفاوت است. تعریف کردن انسان به خاطر ارزش هایی متفاوت که ما داریم بسیار دشوار است. اما شاید اینکه ما ارزش های مان را بر چه اساس تعین میکنیم بتواند ما را تعریف کند.
شاید انسان بودن یعنی درک مشکلاتی که ما را به عنوان یک جمع میازارد و جستجوی راه حل برای آنها. اما گاهی حس میکنم این یک درک کلی از هستی انسان است.
اکثریت ما در جهان امروز از فقر و گرسنگی رنج میبرند. شاید کوچکترین تغییری که ما برای بهتر ساختن این وضعیت بتوانیم به وجود بیاوریم ما را یک قدم به انسانیت نزدیکتر میکند. اگر ما تلاش کنیم نگذاریم انسانها در فقر - فقر به هر معنی - به چند معنی نه تنها فقر مادی غرق شوند شاید کمی انسانیم.
فقر مردم مرا رنج داده است. آنها را سخت ساخته است و انسانیت را در آنها کشته است. ارزش های شان را وارونه و هستی شان را ماتریالیزه کرده است. آیا این واقعیت هستی آنهاست؟
ما سهم خود از انسانیت را با شی مبادله میکنیم.
اکثریت مان در میان هستی و مرگ زندگی میکنند. ما از قسمت کردن میترسیم و هستی هر کدام مان همنوع مان را می آزارد.
اما شاید این واقعیت تلخ هستی مان است...
پری
نورجهان خوبم سلام
.. باز هم تاخیر شد. همانطور که آگاهی درگیر چند سفر بودم و بعد هم مهمان داشتم. بلاخره امروز فراغتی دست داد تا برایت بنویسم.
در نامه قبلی ام به آزار های جنسی اشاره کرده بودم و به اینکه چقدر برایم آزار دهنده بودند. در آن زمان یگانه راه حلی که برای آن مشکل و مشکلات دیگر زندگی خودم و دیگران میدیدم، انقلاب بود. من، یک دختر 15 ساله محجوب، نحیف و کتابخوان که نمی توانستم یک سطل آب را از جایش تکان بدهم، هر شب در خیال خود جهان را تکان میدادم.
چه روزهای خوبی بودند، چقدر سرشار از ایمان به یک آینده بهتر بودم..عجیب بود. خیلی به نیروی خود ایمان داشتم و به نیروی تغییر. در آنزمان خیلی از برجسته ترین آثار شوروی را خواندم و دلباخته افکار سوسیالستی بودم، بدون اینکه بدانم شان. فکر می کردم ویران کردن یک نظام و آوردن یک نظام دیگر وظیفه نسل ماست و ما خواهیم توانست این وظیفه را به خوبی انجام بدهیم. رویاهایم سرشار از صحنه های هیجان انگیز پیکار بر علیه بیداد بود، در رویاهایم شب نامه پخش می کردم، شعار میدادم، می گریختم، دستگیر میشدم، زندانی میشدم، سرسختانه در برابر شکنجه مقاومت می کردم با رفقا نظام مستبد را شکست میدادیم.. خواب مستقر شدن نظامی را میدیدم که در آن هر انسانی دوست داشته خواهد شد، احترام خواهد شد و مهمتر از همه اینکه، من، نقش مهمی در آوردن آن دنیای جدید خواهم داشت. قهرمان خواهم بود.
پیچیدگی دنیا را نمی فهمیدم یا از فهمیدنش سر باز می زدم. متعصب بودم. نمیخواستم هیچ چیزی بر علیه طرز تفکر خودم بشنوم. پدر برایم کتاب های داکتر ژیواگو و بخش سرطان را آورد که دو تا از رمان های معروفی هستند که استبداد و دگم تفکر کمونیستی به خصوص استالینی را به تصویر می کشند. تا مدتها از خواندن آن کتاب ها سر باز می زدم. نمیخواستم کسی تصویر طلایی دنیایم را مغشوش کند، دست آوردهای انقلاب کبیرم را کوچک کند، یا اینکه نقص های طرز تفکر دگم و ضد آزادی را برجسته کند. وقتی پدر بحث می کرد و تلاش می کرد برایم محدودیت های آن نظام را بفهماند، قهر می کردم. اما، خوب، زیاد دوام نکرد… به کمک پدر، دیر نگذشت که از بند آن دگماتیزم آزاد شدم و تلاش کردم ادبیات ضد شوروی را هم بخوانم و از نظریات مخالفین آن نظام ا آگاه شوم. اما ناگفته نباید گذاشت که هنوز هم اگر رمانی از نویسندگان کمونیست شوروی به دستم بیافتد با ولع میخوانم و دوباره برای چند ساعت، همان رویاهای دیرینه بیدار میشوند و نسبت به مبارزین آن ایده آل های بزرگ برابری اجتماعی احساس همدردی می کنم.
زمانی که به دانشگاه کابل آمدم، شانزده ساله بودم. کمی از شدت ایمانم به انقلاب کاسته شده بود. بیشتر به فکر اصلاح بودم. اما هنوز حس می کردم که باید جزء یک مبارزه بزرگ برای تغییر باشم و فکر می کردم دانشگاه محل آغاز مبارزه ام خواهد بود. رویایم این بود که تحصیلم در دانشگاه کمکم کند مسیر زندگیم را پیدا کنم ( هنوز هم کمابیش امیدم این است!!) و در آن زمان بود که با تشویق سید عاصف حسینی که همصنفی ام بود، به جنبش دانشجویی افغانستان علاقمند شدم و در جلسات شان شرکت کردم و زکیه را هم کشاندم و.. تا زمانی که ترک تحصیل کردم و راهم از دانشجویان دانشگاه کابل جدا شد…
در جریان تلاش های عاصف برای آغاز و زنده نگاهداشتن جنبش دانشجویی بود که فهمیدم نه، مبارزه آسان نیست. هر روز ده ها بهانه برای دلسردی بود. همه به شعارها علاقمند بود اما برای تحقق شان کمتر کسی زحمت می کشید. شور و اشتیاق من هم کم کم فرو نشست و انگیزه خود را از دست دادم.. به جاده کشاندن مردم آسان نبود و حس می کردم حتی ضرورتی هم ندارد. از محدودیت های توانایی ها و حوصله ی خودم آگاه شدم.
بهر حال، خیلی از آن تجربه آموختم و از آن لحاظ خودم را مدیون همه اعضای جنبش میدانم به خصوص سید عاصف حسینی که زمینه را برای چنان تجربه ای فراهم کرد.
حالا وقتی به گذشته می نگرم میبینم که در پس انگیزه ام برای مبارزه، در کنار آرمان گرایی و نیک خواهی، کمی هم تمایل به مطرح شدن و جلب توجه پنهان بوده است. در کنار آن بخشی از جذابیت این فعالیت ها برایم به این دليل بود که زمینه ای برای خیالپردازی های عاطفی فراهم می کرد….
همه این ها به این معنی نیست که باورم را به مبارزه از دست داده ام. هنوز هم آرمان گرایم، اما حس می کنم قبل از اینکه بتوانم کار بزرگی برای دیگران کنم باید خودم را بهتر بشناسم و بهتر آماده کنم. یقینم را به خیلی از چیزها از دست داده ام، حتی برایم سخت است که باور کنم که آموزش میتواند زندگی انسان ها را بهتر کند.. چی کسی میداند که نظام آموزشی مسلط بر جهان، انسان را ناخوشنود تر می کند یا خوشنودتر؟ برای چی باید مبارزه کرد؟ خوشنودی؟ سلامت؟ سواد؟… حالا هم میخواهم مفید باشم اما نمیدانم چگونه.. .. قاطعیت آن سالها رفته است. همچنان، خوشبختانه یا بدبختانه،آموخته ام که هیچ فارمولی برای حل همه مشکلات جهان وجود ندارد . در عمر کوتاه خود یک انسان شاید فرصت داشته باشد که بخش بسیار کوچکی از یک مسئله را مطالعه کند، کمی بداند و بعد اگر همت و حوصله اش را داشت سهم خود را در بهتر ساختن این جهان با تکیه بر آن دانش ادا کند..
تو هم دختر آرمان گرایی هستی. در این روزها مقالاتی را که به خاطر مکتبت برایم می فرستی میخوانم و از توانایی ات برای آرزوی جهانی بهتر و قاطعیتت برای مبارزه و تغییر شگفت زده و شادمان میشوم. خوشحالم که سرشار از امید به تغییری . ایمان دارم که با بودن پدر در کنارت، از خیلی از دگم اندیشی ها در امان خواهی بود و ذهنت روزنه ای باز خواهد بود بروی جهان با همه شگفتی ها و پیچیدگی هایش.
سرشار از رویا بمانی
شهرزاد
نوریه دختر آرامیست. آهسته آهسته و نا مطمین قدم میگذارد و صدایم را دنبال میکند. به من نزدیک و نزدیکتر میشود. انگشتانش دستانم را محکم میفشارند. نگاه خاموشش چیزی را در گوشم زمزمه میکند.
مرا به دنیای خود میکشاند و نرم و آرام دنیایش را برایم قصه میسازد.
نوریه دختر- مهربان و صمیمی ای است. با اطمینان و اعتماد به نفس حرف میزند. مشکلاتش را یک فرصت میداند و شادی هایش را روزنه برای رسیدن به امید ها و آرزو هایش.
بعد از چندین بار رفت و آمد به خانه ای نوریه- درون دنیای تاریک و او را مبینیم و در میابم که دنیایش آن رنگی را نوریه به آن میدهد ندارد. زندگی نوریه سخت تر از آنچه است که خودش میداند یا میخواهد بداند.
دنیایش نا آرام است- مبهم- و سرد.
نوریه سکوت میکند. شاید حرفی برای گفتن ندارد..
از نوریه در مورد عشق هایش سوال میکنم.
"عشق هایم را نمیبینم. دستانشان را لمس میکنم و آنها را میبویم. حس میکنم عشق هایم مهربان استند. محبت آنها را میتوانم حس کنم اما...
نوریه رنگ ها را میشناسد:
"سرخ مرا به یاد مرگ مادرم می اندازد. سیاه را دوست دارم. دوستانم میگویند من در لباس های سیاه زیبا به نظر میرسم. سیاه به من آرامش و حس رهایی میدهد"
نوریه با سکوتش و چشمان غم آلودش گاهی به من میگوید در جستجوی آرامش است و رهایی. گاهی زندگی اش آنقدر برایش سخت میشود که دیگر نمیتواند بگوید زندگی را دوست دارد.
نوریه با چشمان خاموش با زندگی روبرو میشود و در سختی هایش استوار در برابرش می ایستد. اما گاهی سرما و تاریکی شانه های نوریه خم و بدن نحیف را به خاک نزدیکتر میکنند...
.......
نوریه دختر ۱۹ ساله ای نابیناییست که در کابل زندگی میکند. چشمان خاموش مستند کوتاهیست که داستان زندگی نوریه را روایت میکند. در دسامبر2007 برای فیلمبرداری این مستند من مدتی را با نوریه گذشتاندم و درکنار فیلم یک مجموعه عکس نیز از نوریه ترتیب دادیم. این مجموعه را به زودی در این صفحه خواهید دید:
http://zubaidaakbar.blogspot.com/
نظرات شما بینندهگان این صفحه به ما کمک میکند کاستی های کار خود را بدانیم.
در کنار نظرات ما تمنا داریم شما بینندگان ما را در تنها نگذاشتن نوریه در سفر زندگی اش کمک کنید و اگر نامه ای - پیامی برای نوریه دارید
به آدرس: zubaida.akbar@gmail.com بفرستید و ما آنها را برای نوریه خواهیم رساند. فراموش نکنید که هر لبخندی که شما بر لبان نوریه می آورید برای ما بسیار گرانبهاست.
با عرض احترام و ادب
پری
پرسش بزرگی که هیچ گاه پاسخ نیافته، و پرسشی که من با وجود سی سال تحقیق در روح زنانه قادر نبوده ام بدان پاسخ بدهم این است که "یک زن چی میخواهد؟" زیگموند فروید
او فقط میخواهد احساس کند کامل است، نه همیشه، ولی گاهی. میداند حس کامل بودن ممکن نیست همیشه دوام کند.
او فقط میخواهد قوی تر و شجاع تر و خردمند تر باشد. او میخواهد حضورش حس شود، میخواهد احترام شود و مورد اعتماد قرار بگیرد. او میخواهد به خاطر خردش از سوی مردم خردمند دوست داشته شود و تمجید شود.
او فقط میخواهد آزاد باشد. آزاد از خواست های متناقض، آزاد برای اینکه آنچه را که میخواهد، بکند. او می خواهد بدود و در زیر باران برقصد و بلند آواز بخواند. او میخواهد آزادی این را داشته باشد که به آنچه دیگران می گویند، اعتنا نکند.
او فقط صلح می خواهد و خانه ای در کشور خودش. او میخواهد بسیار کتاب داشته باشد، یک باغ داشته باشد، یک بایسکل داشته باشد و شغلی که او را خوشنود کند.
او فقط میخواهد شام های تابستان در هوای سنگین از عطر یاسمن چای بنوشد و شعر بخواند. او دوستانی خوب می خواهد که بتواند به آنها اعتماد کند.
او میخواهد در جهانی باشد که در آن اخبار بد کمتر باشد، فقر کمتر باشد، و کودکان خوشحال باشند.
او میخواهد که بتواند هر گاه خسته بود فرار کند، جایی باشد که او بتواند پنهان شود، و او میخواهد سفر کند.
او فقط میخواهد گاهی سکوت کند. سکوت کند و بگذارد جهان او را لبریز کند. بعد آهسته، آهسته او خود را با جهان همنوا ببیند، برای لحظه ای از جدال زندگی بیاساید.
او میخواهد حرکات "یوگا" را بیاموزد، ورزش کند و در دویدن با باد مسابقه دهد.
او میخواهد هر صبح بوسه خورشید را بر پیشانی اش تجربه کند.
او گاهی میخواهد خود را بیاراید. گاهی میخواهد خاک آلود، عرق آلود، کثیف و نامنظم باشد.
او فقط میخواهد اینطور همیشه اشتباه نکند، همیشه سوء تفاهم خلق نکند، همیشه ترسو نباشد.
او میخواهد یاد بگیرد که "نه" بگوید، قاطع باشد و توانایی های خود را پنهان نکند.
او فقط میخواهد مثل هنرپیشه های زن آن فیلم های قدیمی انگلیسی، سوار بر اسب سفید شود و بگذارد باد با دامنش بازی کند، و با اسب آنقدر دور براند که دیگر دست هیچ شاهزاده ای، به او نرسد...
او میخواهد برابر باشد، حتی گاهی برتر باشد.
او میخواهد بر قله کوه بیایستد و طلوع آفتاب را در آرامش و تنهایی تجربه کند.
او گاهی میخواهد فداکار باشد، گاهی خودخواه، گاهی سیاستمدار، گاهی کارگردان، گاهی موسیقی را میخواهد، گاهی کتاب را، گاهی میخواهد انقلاب بر پا کند و جهان را بشوراند، گاهی به شور دادن چوری های خود راضیست، گاهی هیچ چیزی را به اندازه یک مشت خاک تر نمیخواهد... گاهی میخواهد کودک باشد، گاهی میخواهد بزرگ شود، گاهی فقط میخواهد با آب، بازی کند....
شهرزاد

