پانزده یا شانزده نفر بودیم: زنان و دختران. نوشتیم، نوشته ها را برای همدیگر خواندیم، در برف قدم زدیم، بسیار حرف زدیم، بازی کردیم، خندیدیم، گاهی هم گذاشتیم که اشک ها از پشت پلک های ما بلغزند.. پنج روز وقت داشتیم که خودخواه باشیم، به خود فکر کنیم، به گذشته خود، به امروز خود، به اهداف خود، به امیدهای خود، شکست های خود... یک ورکشاپ بود..
و ما در خود غوطه زدیم.. حرف های نگفته را به زبان آوردیم، چیزهای فراموش شده را به خاطر آوردیم، قصه گفتیم، قصه نوشتیم.. هر قصه جدا بود، متفاوت، رنگ، بوی، صدا، لحن خود را داشت..هر کدام ما در تنهایی با آن درگیر شدیم. بعد در قصه های هم شریک شدیم، غم را، شکست را، خواست ها را، در قصه های همدیگر شناختیم و از همدیگر ممنون شدیم... تجربه ای زیبا بود.. بخش های پراگنده ای از نوشتهایم در این ورکشاپ را میخواهم دوباره بنویسم، بهشان اضافه کنم و... وبلاگ هم یک روزنه است، یک بهانه برای بیشتر در خودم غوطه زدن....
احساس شکوفایی می کنم، احساس آزادگی..
.......................
من از کوهها هستم. کودکی من بارها سفر کرد. از شهر به ده رفتم، از آپارتمان کوچک کانکریتی ما به باغی پر از پرنده، باران و یک جوی کوچک که من پاهایم را در آن میگذاشتم تا صفای آب تازه را حس کنم.
من گدی هایم را پشت سر گذاشتم. جنگ بود و صدای تفنگ مرا از خواب می پراند.
همه چیز تغییر کرد. من از طیاره می ترسیدم. طیاره ها بمب پرتاب می کردند.
من از افغانستان هستم. افغانستان جنگ زده است، اما کوههای قشنگی دارد.
باغ ما برق نداشت، مادر برای آشپزی چوب می سوزاند، من بوی چوب را دوست داشتم، یا بوی آتش را.. اما دود چشم هایم را می آزرد.
من کودک بدی بودم، نه مثل پری مطیع، سربراه، مودب و پاکیزه. من جنگره بودم و کثیف. بیکاره بودم و دل آزار.. مایه شرم مادرم بودم.
برای دوستان پدر بلند شعر می خواندم. آنها برایم کف می زدند. آنها مرا دوست داشتند، پدر مرا دوست داشت.
مادرکلان را (خدا رحمتش کند) دوست نداشتم، برایم قصه های زیبا و جادویی نمی گفت. و از اینکه ما همه دختریم، ناخشنود بود. او نواسه پسر میخواست.
مادر همیشه در آشپزخانه بود. می پخت و پاک می کرد و از پدر در وقت بیماری اش مراقبت می کرد. مادرکلان شکایت می کرد.
من گاهی به باغ می گریختم. کنار حوض می نشستم و به انعکاس نور خیره میشدم. حرکت برگ ها را به روی آب با چشمانم دنبال می کردم.
طالبان آمدند. من و پری نمیتوانستیم در کورس درس بخوانیم. پاکستان رفتیم. استاد انگلیسی ام "خوشحال مومند" نام داشت، قد بلند بود و دندان هایش مثل دندان های من نا مرتب بودند و همیشه تبسم می کرد. او مرا دوست داشت چون نمره های خوب می گرفتم و چون خواهر کوچکش بودم، خواهری که نداشت... میخواستم وقتی بزرگ شدم برایش یک موتر مقبول بخرم.
من از کوهها می آیم. کوهها بلند، مغرور و خاموش اند. من از باغ می آیم، باغ آواز میخواند و در هزار رنگ لباس می پوشد. من از شمال افغانستان هستم، مردم در آنجا مودب و مهمان نواز هستند- من در کابل زندگی می کنم، آنجا پر سر وصدا، دیوانه و هیجان انگیز است.
من از افغانستان هستم، جنگ زده اما زیباست.
مادر دوست دارد ما مغرور و دروندار باشیم.
پدر میخواهد ما را قوی و سرشار از امید ببیند.
--------
این ها همه پراگنده اند، و شاید برای شما بی معنی... اما این ها بخشی از من اند، من هم پراگنده ام و در خودم چیزهایی را می یابم که معنی ندارند...
شهرزاد
نورجهان نازنینم سلام
امیدوارم خوب و پرکار باشی. مکتبت شاید دوباره شروع شده باشد و باز دردسرهای همیشگی. در این هوای سرد چگونه مکتب میروی؟ بسیار دشوار است.. امیدوارم زمستان زود و آسان بگذرد. وقتی به رفت و آمدت به مکتب فکر می کنم- به یاد یک مسئله دیگر می افتم که آزار دهنده تر از سردی گزنده زمستان است: مزاحمت ها و آزار های خیابانی. پدیده ای که باید مایه ننگ و شرم کشور ما باشد. من تعجب می کنم که در کشوری که از هر ده مرد آن نه تن مجاهد و عاشق سینه چاک اسلام و پاسدار ناموس میهن است چگونه آزارهای جنسی اینقدر عادی و مکرراند؟ مثل طنز به نظرم می آید..
آزار جنسی مشکلی است که زنان افغان هر روز در خیابان- دانشگاه- دفتر و یا حتی خانه با آن روبرو میشوند اما کسی نمیخواهد در موردش صحبت کند. در این نامه تلخ- خواستم با طرح این مسئله برایت بگویم که من چگونه با این پدیده روبرو شدم و چقدر مرا زجر میداد و میدهد..
من هنوز هم در افغانستان وقتی سوار سرویس میشوم و یا در کوچه مجبورم از کنار یک مرد بگذرم، از ترس و انزجار می لرزم. هر لحظه منتظرم که یک حرف ناخوشایند بشنوم، مسخره شوم، توهین شوم و یا بدتر از همه، کسی به بدنم دست بزند. حتی در دانشگاه کابل، مهمترین مرکز آموزشی در افغانستان، از شر زخم زبان و اشاره های رکیک مردان در امان نیستی. هر لحظه اضطراب، هر لحظه احساس نا امنی، احساس شرم، ترس، تحقیر شدگی با توست...
وقتی نوجوان بودم، خیلی زود یاد گرفتم که در بیرون از خانه به هیچ کس اعتماد نکنم، نه به کاکای نکتایی دار، نه به پیرمردی که لنگان راه میرود، و به پسر شیک پوش دانشجو، برای من همه مرد بودند و همه مردان میخواستند مزاحم من شوند و من از همه شان متنفر بودم. قلب کوچک پاکم رنجیده بود و وقتی یک مرد در کوچه از کنارم می گذشت، ترس در چشمانم لانه می کرد، از زیر چشم هر حرکت را می پاییدم و خودم را برای پریدن و دویدن آماده میکردم. میدانی گلم، که گاهی من روزها وقتی خسته و تحقیر شده و غمگین از بازار یا مکتب بر می گشتم و همه حرکات و حرف های زشت را به خاطر می آوردم، خودم را در اتاق تنها زندانی می کردم و در کتابچه ام صد بار می نوشتم: متنفرم. کتابچه ام را خط خطی می کردم و با شرمساری بی گریه، بی فریاد، همه خشمم را در کتابچه می ریختم.
وحشتناک بود. هیچ کسی نبود که به من آرامش بدهد و اعتماد به نفسم را برگرداند. جرئت نمی کردم حرف های رکیکی را که شنیده بودم تکرار کنم. حتی اگر میگفتم چی کسی باور می کرد؟ خواهر خوانده هایم شاید خودم را ملامت می کردند و از بی حیایی ام تعجب می کردند. این حرف ها را اگر به پسرها هم بگویی فکر می کنند مبالغه می کنی. آنها نمیدانند که در هر قدم بر انداز شدن، حرف شنیدن، ناخواسته لمس شدن هر روز رخ می دهد و بسیار زجر آور است.. به همین دلیل هم است که این مشکل عمده اجتماعی هیچ گاه در سطح دولت و یا مطبوعات جدی گرفته نمیشود. مطمئنم که اگر مردان هر روز با چنین وضعیتی روبرو میشدند، تا بحال چندین جهاد بزرگ بر علیه آزار جنسی راه می افتاد ولی..
خلاصه اینکه توهمم مبنی بر اینکه تنها من آزار میبینم، خوشبختانه یا بدبختانه خیلی دوام نکرد و دختران دیگر را دیدم که از تجربه های همانند شکایت می کردند و مثل من دنبال راه حل می گشتند. بعد تر که تو و پری هم کلان شدید و دختران دیگر هم به خانه ما آمدند، آزادانه در مورد این آزار ها حرف می زدیم و به همدیگر توصیه می کردیم که چگونه خود را از مزاحمت ها در امان نگهداریم. پدر و مادر هم از دغدغه های ما آگاه شدند و از همان زمان تا امروز پدر می گوید که باید یکی از ورزش های رزمی را یاد بگیریم تا بتوانیم در بیرون از خانه از خود دفاع کنیم...
آزار جنسی شکلش شاید فرق کند، اما ماهیتش همیشه متجاوز و ناراحت کننده است و در شکل های مختلف تنها در خیابان نه بلکه تقریبا در همه جا رخ میدهد. در دانشگاه، بعضی از استادان به سوء استفاده جنسی از دانشجویان خود معروف بودند و اما در آن نظام منحط و متقلب، هیچ گاه نشد که استادی به این اتهام مجازات شود. کسی جرات شکایت ندارد و اگر شکایت هم کنی، قبل از همه تو متهم به سبکسری و بی حیایی میشوی.
شاید برای تو شوکه آور باشد ولی حتی در حلقات فرهنگی آزار و سوء استفاده جنسی زیر نام های مختلف رخ میدهد. روشنفکر بودن، پست مدرن بودن و طرفدار حقوق زنان بودن، هیچ کدام اینها مانع این نمیشود که گاه گاهی آقایان برای تفریح و تنوع، از دختری به خاطر درماندگی اش و یا سادگی اش استفاده جنسی به زور کنند و یا به انواع مختلف مزاحم خانم ها شوند. بدترین نوع این استفاده و آزار، نوعی است که با ادعاهای بلند بالای "آزادی" و "برابری" توجیه می شود: تو زنی، با من برابری، و برای اثبات برابریت، بیا به سطح من سقوط کن!. بعد کسی منتظر جواب خانم ها هم نمی ماند، از کسی که فکر می کردی ناجی زنان و فرشته آسمانی است، حرف هایی می شنوی که در وقاحت چیزی از پیشنهادهای بیشرمانه پسران نوبالغ بی تربیت و کوچه گرد کم نمی آورد. من مدتها قبل باورم را به قداست نام های بلند و پر آوازه در محیط فرهنگی افغانستان از دست دادم و هر چند این غم انگیز است اما به هر مردی که درست نمی شناختم، هر چند خیلی بزرگسال تر از من میبود و حتی خانواده دار میبود، با شکاکیت و بی اعتمادی می نگریستم و هنوز چنین است.. بلکه به آنها بیشتر از مردان خیابانی شک می کنم...چون نام و لقب شان برایشان امنیتی را ایجاد می کند که پسران خیابانی ندارند. چه کسی میتواند آقای فلان و فلان، شاعر و نویسنده مشهور و شناخته شده کشور را به پولیس ببرد، چه کسی حرف ترا باور خواهد کرد؟ در حالیکه، با اطمینان برایت می توانم بگویم که در میان بر گزیده ترین حلقه های روشنفکری هم، کسانی پیدا خواهند شد که با استفاده از موقف اجتماعی خود برای دختران و زنان همکار و یا آشنا مزاحمت ایجاد کنند.
چی باید کرد؟ راستش، کاهش آزار جنسی و غیر قانونی ساختن آن نیاز به یک مبارزه همه جانبه، طولانی و شجاعانه دارد. من بارها آرزو کرده ام که وزارت زنان یک هفته را برای گفتگو روی آزار خیابانی و همه انواع آزارهای جنسی اختصاص بدهد و کمپینی را براه بیاندازد. رسانه ها میتوانند نقش خیلی مهمی را در کاهش آزارهای خیابانی ایفا کنند. پولیس و مسئولین امنیتی ( اگر خودشان زن آزار نباشند!!!!!!) و مهم تر از همه خانواده ها و خود زنان و دختران می توانند برای مصئون ساختن فضای بیرون برای زنان کار کنند. بلاخره این پدران، برادران، پسران و شوهران زنان هستند که برای زنان دیگر مزاحمت ایجاد می کنند...
اعتقاد من این است که همه انواع آزارهای جنسی، به خصوص آزار خیابانی ریشه در طرز تفکر مردسالار دارد که دهه ها وقت خواهد گرفت تا کمی تعدیل شود. همانقدر که بی سوادی، جنگهای متوالی، نابسامانی روحی مردان جنگ دیده و سرباز، خانواده های بهم پاشیده، فقر و محرومیت جنسی عوامل عمده آزار جنسی زنان استند، به همان اندازه تمایل مردان به در خانه نگهداشتن زنان، انگیزه ای برای آزار زنان میشود. من حس می کنم هر بار مردی به من حرف رکیک می زند و مرا می آزارد، در واقع میخواهد بگوید: من از حضور تو در بیرون متنفرم، جای تو در خانه است، چرا به فضای ما مردان آمده ای؟.. و بعد شورش من در برابر این طرز تفکر این بوده که آنقدر از خانه بیرون بروم و سر بلند و بی اعتنا از میان مردان بگذرم، تا ناچار شوند به حضور من عادت کنند و مرا به عنوان یک انسان برابر بپذیرند.هر چند این روش همیشه کارگر نیست.. خیلی وقت خواهد گرفت تا مردان افغان دیگر نپندارند که زن بازیچه ای هست که خدا برای سرگرمی شان خلق کرده است...
به امید روزی که هیچ کدام ما هر لحظه از بیم تجاوز و آزار بر خود نلرزیم و مردان شجاعت پذیرفتن حضور ما و احترام کردن به ما را بیابند.
این نامه بسیار طولانی شد.. اما بگذار برایت بگویم که دلم پاره میشود که تو و صد ها دختر دیگر، در بهترین سالهای زندگی خود، هر روز مجبورید به خاطر جنسیت تان تحقیر شوید و آزار ببینید... کاش میتوانستم یا برای تو بال هدیه کنم که بتوانی بر فراز کابل بپری و دور از دسترس باشی و یا به آن مردان یک جو کرامت که به انسان احترام بگذارند و بی شرمانه زنان و کودکان را نیازارند.
شهرزاد
نورجهان خوبم، ماهم، پروینم سلام
امیدوارم
خوب و خرم و خندان باشی. حدس می زنم در چند روز آینده درس های مکتب تان آغاز خواهد
شد. بعد شاید آنقدر مصروف شوی که فرصتی برای خواندن این نامه ها هم نداشته
باشی. اما مشغولیتت، مشغولیتی دلپسند خواهد بود، چون
هر روز چیزهای تازه ای می آموزی. کاش درس های ما هم زودتر آغاز میشد، هر چند شاید عجیب
به نظر برسد اما دلتنگ درس خواندن هستم. با
تنبلی کم نظیری که من دارم، همه رخصتی ام را به بطالت خواهم گذشتاند.. همان بهتر
که صنف ها آغاز شوند تا مجبور شوم بیاموزم.
در این روزهای اخیر به بهانه رخصتی اصلا کتاب
نمیخوانم. دچار یک بطالت وحشتناک شده ام. گاهی
برای اینکه حس کنم مفیدم، وبلاگ می خوانم. چند فیلم خوب هم دیده ام. امشب "برباد رفته" را دوباره تماشا
کردم. در این چند روز اخیر "نیمه
پنهان"، "آتش بس"، "م مثل مادر"، "اسب آبی" و "کاغذ پران باز" را تماشا کردم. برای
یک سال دیگر کافیست...
بیکارگی وحشتناک
است، اما گاهی میتواند یک حسن داشته باشد: انسان فرصت دارد فکر کند. در این روزها،
من هم خیلی فکر می کنم، هر چند خیلی از افکارم مفید نیستند، نیمی از افکارم
خیالپردازی های کودکانه است و بخش بزرگ دیگر هم فکر کردن در مورد زندگی این یا
آن.. در کنار اینها، به خودم فکر می کنم،
گذشته ام، آینده ام، اهدافم، کارهایی که بکنم و توانایی ام برای انجام این کارها..
افکارم در مورد خود به طور وحشتناکی نا امید کننده
اند. هر چه بیشتر در خود می نگرم فقط ضعف
می بینم. نورجهان، من خیلی از آن کسی که
میخواهم باشم فاصله دارم. حس می کنم تنها
تفاوتی که با چهارده- پانزده سالگی ام دارم این است که آنزمان ایده آلیست بودم
و حالا محافظه کار شده ام، همین. نشانه ای
امیدوار کننده از رشد و بلوغ در خود نمی بینم. هنوز به آسانی مغلوب احساسات خود میشوم. هنوز درگیر
شدنم با هر مسئله ای آسان است و وقتی درگیرم، بسیار آسیب پذیر می شوم. هنوز یاد نگرفته ام خشم خود را کنترل کنم. مهمتر از همه، هنوز فروتنی و پرهیز گاری
نیاموخته ام و به اندک سواد خود خوشنودم. کتاب نمیخوانم و کنجکاوی ام برای فهمیدن مسایل بیشتر مرده است، قدرت پرسشگری ام به خواب رفته است.
حس بدی دارم، حس می کنم پوسیده ام. حس می کنم متوقف
شده ام و حتی یک قدم هم به خوبی نزدیک نشده ام. از دست خودم خشمگینم.
میدانی ، همسن و سال تو که بودم سرشار از امید به
این بودم که میتوانم دنیا را عوض کنم. فکر
می کردم که آرمان هایم همه عملی خواهند شد و من برای عملی شدنشان توانایی هر نوع
مبارزه ای را دارم. درست است که بی تجربه
و سخت خام بودم، ولی بلند پرواز و مطمئن بودم. حالا، حس می کنم کوتاه بین و کوچک شده ام. حالا، دنیا را بگذار، در تغییر دادن خود در هر
گام به مانع بر میخورم. زندگی زود می گذرد
و من مبهوت و بی برنامه، با موجهای اطرافم بی اراده بالا و پایین میروم.
نورجهانم، سخت ترین مبارزه برای من مبارزه با ضعف ها
و ترس های خود بوده است و هنوز هم است. دو
سال است که برای این مبارزه می کنم که در
درون خود بپذیرم توانایم، هوشیارم، جسورم و سایه هیچ کس دیگری نیستم. اما باز هم،
لحظاتی میشود که چنان حس بیچارگی می کنم که از خودم متنفر میشوم. از نشان دادن هر علامت ضعفی شرمنده میشوم، اما
برای این مبارزه می کنم که نگاهم را به ضعف تغییر بدهم، برای این می جنگم که در
درونم حس کنم از همه بندها آزاد شده ام. برای رهایی درونی، برای تواناتر شدن، برای
فروتن شدن، برای زنده نگهداشتن میلم به آموختن مبارزه می کنم.
زمانی که
تازه بالغ شده بودم و پایم به جامعه باز شده بود، تلاش می کردم کاری کنم که همه
مرا دوست بدارند. عاشق محبوب بودن بودم. پنهانی
از این که مرا زشت میدانستند رنج میبردم. از بیکارگی خودم رنج میبردم. از این که با تصور خیلی ها از دختر ایده آل
فاصله دارم رنج میبردم. تلاش کردم زشتی و
بیکارگی خود را با کتاب خوانده بودن جبران کنم. گاهی فکر می کنم که پشت سر آن دختر آیده آلیست
15-16 ساله که با همه دختران اطراف خود فرق داشت، فقط یک دخترک نوجوان خام پنهان
بود که میخواست از دیگران دلبری کند، که محتاج تشویق و مهربانی دیگران بود. شاید خیلی در حق آن دخترک بی انصافی می کنم، آن
دخترک هر چه بود، به آرمان هایش باور داشت، آرمان هایش در درجه اول قرار داشتند
ولی...
بهر حال، برای مدتی تلاش کردم آنطوری باشم که دیگران
میخواستند. دیگران هم عبارت بودند از
کسانی که من فکر می کردم محبت و توجه شان به من، زندگی ام را تغییر میدهد. بعد فهمیدم که فقط خودم میتوانم زندگی ام را تغییر بدهم. در مرحله بعدی برای
مدتی تلاش کردم هر چیزی باشم که دیگران را به خشم می آورد. حالا، فقط میخواهم خودم باشم و توانایی دوست داشتن خود را آنطور که هستم، داشته باشم.. کاش از شروع فقط
تلاش می کردم خودم باشم، خودم را بشناسم و برای تکامل درونی خودم بیشتر کار کنم...
اینکه دیگران مرا زشت میدیدند، آزارم میداد. حالا میدانم که زیبایی یک مفهوم نسبی است، که من
زیبایم، اگر بتوانم خود را زیبا ببینم. حالا وقتی میبینم که در جامعه ما چقدر به خاطر
به اصطلاح زیبایی، زنان رنج می برند، حسود میشوند، خشمگین میشوم. دلم
می شود بگویم خواهش می کنم از چشم مردان نگاه نکنید. شما هر کدام زیبایید. هر کدام توانایید. هر کدام دوست داشته شده اید.
فقط اگر خودتان، خود را دوست بدارید و
احترام کنید... حالا که خود از آن بند آزادم، دلم میخواهد به هر دختری که رنج می برد از اینکه می پندارد زیبا نیست، از اینکه آشپزی یاد ندارد، از اینکه در چشم دیگران به اندازه کافی دخترانه نیست.. بگویم: تو در خود کاملی، نگذار هیچ کس تو را وادارد حس ناقص بودن کنی.. نگذار هیچ کسی توانایی تو را و دایره تخیل تو را به این چیزها محدود کند....
حالا دیگر نظر دیگران برایم خیلی کم اهمیت شده و لحظاتی هستند که فکر می کنم بسیار به آزادی درونی نزدیکم، به زمانی که دیگر هیچ معیاری که دیگران تعیین می کنند برایم مهم نباشد. زمانی که هیچ چیزی نتواند مرا متوقف کند...
ولی گاهی، مثل امروز، این لحظه که این نامه را به تو
مینویسم.. فقط احساس درماندگی می کنم. حس
می کنم که دنیا آنقدر بد است که در آن به سوی خوبی گام برداشتن دشوار است... حس می
کنم اعتماد به نفسم را دزدیده اند.. حس می کنم نزدیک شدن به خودم، به رهایی بسیار
دشوارتر از آنیست که من فکر میکنم.. حال هر چند آن ضعف های قبلی ام کمرنگ شده اند، اما ضعف های دیگری آزارم میدهند، ضعف های چون تنبلی، چون کمبود فروتنی درونی، چون کمبود عزم خدشه ناپذیر...
اما باید به مبارزه دوام داد.. این نا امیدی موقتی
خواهد بود، قول می دهم خواهرکم.
این نامه پریشان شد، خواهرت را ببخش.. قصد نگران
کردنت را نداشتم.
باز برایت مینویسم
شهرزاد
میخواهم برایت شادمانی آرزو کنم
هر چند، بارها شاید بی خبر گریاندی ام
هر چند گاهی چنان بر می آشوبی ام که میخواهم بلند
فریاد بزنم تا صدایم را در آن دورها بشنوی و پرده های گوشت پاره شوند، و مهر و
جنون صدایم دلت را آب کند...
هر چند مرا زندانی غرورم کرده ای..
هر چند از آنچه در درونم می گذرد بی خبری
هر چند گاهی سخت می آزاری ام
هر چند دوری، خیلی دوری.. شاید آنقدر از دنیایم دور
باشی که این حرف ها را هم نخوانی..
اما..
فقط به خاطر اینکه بودنت به من دیوانه امید می دهد.
فقط به خاطر اینکه همیشه میشود در میان ستاره ها
پیدایت کرد، هر چند اقیانوس ها دوری.
فقط به خاطر اینکه در شعرهای عاشقانه، در تغزل، در
آهنگ های شجریان پنهانی.
فقط به خاطر اینکه شب و روز در تخیلم پرورده شدی تا
چنان قد کشیدی که حالا.. کشتنت، به خاک سپردنت و حتی پنهان کردنت دشوار است
فقط به خاطر اینکه نمیدانم چند سال و چند ماه و چند
روز پیش بوی عطرت خاطرم را آشفت
فقط به خاطر اینکه زیباترین تبسمم را دیده ای
فقط به خاطر مهری که آنروز در چشمانت دیدم
فقط به خاطر اینکه نمیدانی، یا وانمود می کنی
نمیدانی که دلم چطور دیوانه وار می طپد تا غرور کودکانه هر دویمان را حفظ کنی.
فقط به خاطر اینکه تو بهانه مهر بی منطق، بی قانون،
بی امید، بی آینده، بی قید و شرط و پنهانی منی.
آرزو میکنم
سال نوت، امروزت، فردایت سرشار از کشف، شادمانی، کودکی، زیبایی باشد..
هر چند اگر با خشمم صادق میبودم و میتوانستم حرفهای رابعه را تکرار می کردم که:"دعوت من بر تو این است که
ایزدت عاشق کناد- بر یکی سنگین دل نامهربان چون خویشتن"
اما.. به خاطر همه خاطرها، برای تو شادمانی و برای
خود رهایی آرزو می کنم...
ایام به کامتان
شهرزاد
مدتیست به تو ننوشته ام ببخش. امتحانات دشوار و وقت گیر بودند. بعد هم درگیر سفر به کالیفرنیا بودم. اینجا هم که رسیدم مدتی استراحت کردم. سفری به لاس انجلس داشتیم و به دیزنی لند رفتیم. امریکای متفاوتی را دیدم، خیلی پولدارتر و مصرفی تر، در میان انسان های رنگ کرده اطرافم و محیط مجلل آنجا گاهی به شدت احساس خفگی می کردم. حالا امروز تازه دوباره به اپارتمان ساده فریده و الکر برگشتیم و احساس آرامش می کنم. بعدتر باید در مورد تجربیاتم در این سفر بنویسم. واقعا عجیب و آموزنده بود.
در نامه قبلی وعده کرده بودم در مورد پوشش بنویسم، حالا که فکر می کنم تجربه من از جدال های بر سر پوشش خیلی ساده تر و بی دردسر تر از تجربه تو و زبیده بود. در این مورد، من به سمت محافظه کار تر بودن تمایل داشتم و به همین دلیل، هیچ گاهی حس نکردم که باید برای حق انتخاب نوع پوشش خود بجنگم.
من در اولین سال بلوغم در چهارده سالگی تصمیم گرفتم حجاب بپوشم. موهایم را کاملا می پوشاندم و لباس های بسیار ساده می پوشیدم. این تصمیمم آن زمان نا آگاهانه بود ولی حالا که فکر می کنم خیلی به من کمک کرد آسانتر خودم را به اطرافیانم، به خصوص آقایان بقبولانم و کسب احترام کنم. یک سال بعد، در 15 سالگی زمانی که به کابل آمدیم، آسان گیرتر شدم و مثل دختران کابلی با یک شال بلند سرم را می پوشاندم اما زیاد در بند پنهان کردن موهایم نبودم. اینجا در امریکا، سرم را نمی پوشانم در خانه هم خیلی در مورد این مسئله بی پرواتر شده ام.
در همه این دوره های مختلف، همیشه تلاش کردم ساده گی لباسم را حفظ کنم. در 14-15 سالگی به دلیل مذهبی بودنم فکر می کردم که هر چه ساده تر باشی، به خدا نزدیک تری. همچنان سادگی لباس وسیله ای برای جلب احترام اطرافیان و اعتماد و محبت مادرم بود. من چون ذاتا زیاد خوش سلیقه نبودم و بخشی از سادگی ام به دلیل تنبلی ام بود، از سادگی پوششم شاید ناخودآگاه چون وسیله ای برای کسب امتیاز در خانواده استفاده کردم. حالا هم ساده پوشم، اما بیشتر دلایل شخصی دارد، ساده می پوشم برای اینکه در ساده پوشی احساس راحتی می کنم، حس می کنم خودم هستم، حس می کنم از دام مصرفی شدن گریخته ام،حس می کنم به انسان هایی که امکانات کمتری برای زندگی کردن دارند نزدیکترم، و احساس می کنم که اگر کسی با من دوست است به دلیل پیراهن خوش برش یا دستبند قشنگم نیست، بلکه به خودم به عنوان یک انسان علاقمند است و احترام می گذارد.
من هر چند خودم مجبور نبودم به خاطر لباس با اطرافیانم مجادله کنم اما از جدال های دختران همسن و سالم بر سر پوشش خیلی آموختم. یک نقطه اختلاف خیلی از مادران با دختران مکتب رو و شهرنشین شان بر سر لباس است. هر روز با غالمغال و اوقات تلخی بر سر لباس آغاز میشود. هر مراسم شادی و عید با قهر و دل شکستن ها همراه است. دختران جوان، حق انتخاب لباس را شیوه ای برای ابراز استقلال خود می پندارند. مادران که دور اندیش تر اند نگران اینند که دخترشان در کوچه، دفتر و یا مکتب به خاطر پوشش شان مورد آزار قرار بگیرند و یا بسیار جلب توجه کنند. در اکثر موارد هر دو طرف لجوجانه و بی منطق برخورد می کنند و پوشش را که یکی از نیازهای ابتدایی انسان و یک مسئله ظاهری است به موضوع محوری تبدیل می کنند.
من با آن دختران احساس همدردی می کنم و در مواردی تلاش شان برایم تحسین آور بوده است. برای خودم این همیشه آزار دهنده بوده که با وارد شدن به دوران بلوغ، ما دختران افغان یکباره یاد میگیریم از بدن خود متنفر شویم و به خاطر آن خجالت بکشیم. به ما تلقین می شود که به خاطر مصالح خانوادگی و پاکیزگی افکار مردان، "درست" لباس بپوشیم تا مبادا آقایان خدای نکرده گمراه شوند. این طبعا غیر منصفانه و بسیار درد آور است. ولی من فکر می کنم ما زنان افغان اگر میخواهیم امتیازاتی کسب کنیم و واقعا همسطح مردان شویم، باید از جدال پوشش فراتر برویم. اشتباهی که اکثر دختران درس خوانده افغان به خصوص در اوایل بلوغ و سالهای نوجوانی می کنند این است که به پوشش بیش از حد اهمیت می دهند و آن را مرکز مبارزه خود قرار می دهند. خیلی از دختران همین که از خانه بیرون میشوند، لباس و آرایش خود را پنهانی تغییر می دهند ولی در اکثر موارد این مسئله برای مدت طولانی پنهان نمی ماند و موجب سلب اعتماد اعضای خانواده می شود و بهانه ای برای منع بیرون رفتن، آموزش و کار دختران می شود.
هزینه گذاری بیش از حد در مبارزه برای حق انتخاب پوشش، انرژی زنان را برای مبارزات مهم تر و بزرگترمی مکد. تصور کن که هر ماه همه ساعاتی را با مادر برای پوشیدن این لباس یا آن لباس دعوا می کنی، برای خواندن، نوشتن، قصه گفتن یا گفتگوی صمیمانه با مادر کنار بگذاری، چقدر وقت هزینه کرده ای. روابطت با مادر چقدر صمیمانه تر می شود و اعتماد او به تو چقدر بیشتر. وقتی در یک مورد کوچک و کم اهمیت چون لباس، به او امتیاز بدهی، در خیلی موارد دیگر او به تو امتیاز خواهد داد و اطمینان خواهد کرد. لباس که برای من و تو یک انتخاب ساده شخصی است، برای مادر مجموعه ای پیچیده ای از قوانین اجتماعی و ارزش های فرهنگی است که حاضر نیست ببیند دخترش آن ها را زیر پا می کند و به خود ضرر می رساند. تلاش کن گاهی از چشمان او ببینی.
پوشش دامی است که گاهی اوقات مردان و جوامع مردسالار برای محدود کردن خواسته های ما جلو ما می گذارند. باید عاقلانه و محتاطانه از افتادن در این دام پرهیز کرد. به نظر من هر چند ناگوار است ولی گاهی با قبول معیارهای سختگیرانه برای پوشش، میتوان مردان را خلع سلاح کرد. آنها دیگر بهانه ای برای ایراد گیری نمی یابند. اما نباید در همان نقطه متوقف شد بلکه هر روز باید تلاش کرد که با آموزش و مبارزه، زمینه برای آزادی و قدرت تصمیم گیری زنان افزایش یابد. باید از امتیازی که بدست می آید استفاده کرد و هر روز زمینه را برای سست کردن دام ها پرورش داد.
خطر دیگری که در رابطه به پوشش در کمین همه دختران جوان است، افتادن به گودال مصرف گرایی و خودنمایی نابالغانه است. در غرب بخصوص میتوان این مسئله را به روشنی دید. بخش عمده ای از سیاست اقتصادی شرکت های بزرگ غربی این است که به زنان و دختران تلقین کنند مهمترین دارایی شان زیبایی شان است و این زیبایی فقط با مصرف لباس ها و فرآورده های آرایشی آن شرکت ها دست یافتنی است. خیلی از دختران همسن و سال من در اینجا حس می کنند که بدون لباس های مد روز و آرایش نمیتوانند شادمان زندگی کنند. این دختران بر عکس من و تو آزادند که هر طور که میخواهند لباس بپوشند ولی آنقدر در بند راضی نگهداشتن مردان اطراف خود هستند که خود را به سلیقه بچه های نوبالغ می آرایند و بدن خود را وسیله ای برای کسب احترام و محبت می سازند. برای من این آزادی هیچ فرقی با اسارت زن افغان ندارد. این هم اسارت است، اما به نحوی دیگر، در لباسی گرانقیمت تر و مجلل تر.
این حرف هایی که گفتم از روی تجربه خودم بوده و شاید برای خیلی از زنان قابل قبول و یا کارآ نباشد. من با در نظرداشت این نکته تلاش کرده ام فقط بر اساس تجربه خودم اظهار نظر کنم- ادعای ارائه راه حل برای مشکلات همه زنان یا حتی تو را ندارم- شرایط هر کسی فرق می کند...
بیا دنیایی را آرزو کنیم که در آن زنان و مردان برای رسیدن به آزادی درونی تلاش کنند، آزادی از قید حرص، هوسرانی، ظلم، تعصب.. و دنیایی که در آن بدن و پوشش ما زنان قربانی تغییر سیاست ها و تجارت های مردانه نشود. دنیایی که در آن پوشش واقعا یک انتخاب شخصی باشد. و تو هم عزیزم، خواهش می کنم حرف های مرا دخالت در یک انتخاب شخصی تلقی نکن، من که فقط حرف می زنم، نه؟ تحمیل نمی کنم.. شوخی کردم بابا، میدانم که میدانی حرف های نصیحت گونه ام از روی محبت است.
به زودی دوباره برایت مینویسم. شادکام و موفق باشی
شهرزاد

