تبليغاتX
مثل آب مثل آتش
شگفت زده گی

  در اینروزها نمیتوانستم بنویسم. روزهای آسانی نبودند. درس خیلی زیاد بود و بعد.. با شروع زمستان، نمودار دلتنگی در گراف زندگی ام به شکل بی سابقه ای بلند رفت.. دلتنگ و غمگین بودم. دلم هوای خانه کرده بود و دوباره خانه در همه خواب هایم می آمد، خوابهایم مرا به خانه میبرد.. افسوس، همیشه باز بیداری است، بیداری سرد، تنها، سرشار از نگرانی..  گاهی حس می کنم دلتنگی دیوی است که مرا قورت داده است، هیچ راهی به بیرون نیست، در دل دیو اسیرم..

 

اما خوب روزهای دشوار هم می گذرند. حالا حس می کنم خیلی بهترم.  امشب به خانه دوستم می روم تا رخصتی هفته سپاسگزاری را با او بگذرانم.  دیبره دوست برازیلی ام هم با من می رود.  میخواهم کتاب بخوانم و استراحت کنم، از ته دل بخندم و کودک باشم...

 

می خواهم شگفت زده باشم، میخواهم زندگی ام تجربه شگفت زده گی های پی در پی باشد.. وقتی خوب فکر میکنم خیلی وقت ها شگفت زده ام. چون کودکی با چشمان جوان، نگاه و دل تازه به اطرافم نگاه می کنم. پیچیدگی زندگی حیرانم می کند،  زیبایی دانه های برف مبهوتم می کند، زمین و آسمان را، درختان را، چراغی که از دور می درخشد را،  نگاه خندان رویا را، مثل این است که برای بار نخست می بینم.   امشب به چهره دوستانم چشم دوختم، به عکس های قدیمی نگاه کردم، به مهربانی خانواده ام فکر کردم که دلگرمی زندگی من است، ازمحبت شان خوشنود و سرشار شدم... شگفت زده شدم که چرا در روزهای دشواراین خوبی ها را از یاد میبرم..

شگفت زده باش! به خود می گویم.. در راه پرشتاب زندگی همیشه بهانه ای برای ایستادن است،برای حیرت زده نگریستن، کودکانه خندیدن، از مهر سرشار شدن..  کودک، دوستی، باران، برگ، آب،آتش،  زندگی، و حتی درد شگفتی آور است..  به هر کدام این کلمات فکر کن، عجیب نیستند؟ خاصیت های جادویی ندارند؟..  زندگی در غنایش شگفتی آور است.. جزئیات بیهوده نیستند، بگذار جزئیات متحیرت کنند.. این رنگ ها، نقش ها، رابطه ها متحیرت کنند.  رشد گیاه از دل سیاه خاک شگفتی آور نیست ؟  رقص دانه های برف در دست باد، حلاوت گرم صدای مادر، سینه پر مهر پدر.. بهانه برای شگفت زدگی بسیار است.. در جزئیات غرق شو، در جزئیات یک قطعه موسیقی، یک پارچه نقاشی، یک عکس، یک لحظه... تمام زیبایی یک سطر شعر را میتوانی بمکی و بگذاری در دلت آب بشود..  

 دلتنگی را هم با شگفت زدگی شکست بده.. تلاش کن از خود و از دلتنگی ات فاصله بگیری و از دور به آن نگاه کنی.. از دور، دیو زیاد ترسناک نیست.. شاید کمی خنده دار هم باشد..

 

 برای حالاحرف دیگری نیست.. فکر نمی کنم برای مدتی فرصت داشته باشم بنویسم.. ذهنم هم کمی ابری شده است، بهر علاوه در رخصتی انترنیت نخواهم داشت، شاید نتوانم  بنویسم..   اما تلاش می کنم بعد از رخصتی فعال تر شوم و روشن تر و منطقی  و .. بنویسم.

 

شما شگفت زده باشید. 

 

شهرزاد 

+نوشته شده در 2007/11/20ساعت21:9توسط یکی از ما دو نفر |
حرف هایی از سر دلتنگی..

هنوز شام نشده اما هوا تاریک و اندوهگین است..  پرده را باید پایین بکشم و نور را ذخیره کنم.  هوای بارانی و تاریک دلگیرم می کند.  اینروزها شب زود می رسد و صبح ها مه آلود و نیمه تاریک آغاز می شوند. شاید بهترین قسمت روز را در صنف یا در اتاقم می گذرانم، نمیدانم، اما.. هوا دلگیر کننده شده است.  امروز از صبح زود باران بارید، چتری هم نداشتم.

 

همیشه مصروفم. همیشه کاری برای انجام دادن است، همیشه وقت کم می آورم.  صنف ها و کار، مجال آرامش و کتاب خواندن نمیدهند.  فقط برای صنف ها می خوانم، همین. گاهی هم وبلاگ می خوانم و هر روز اخبار را.. اخبار را هم در مشغولیت روزانه فراموش می کنم، تا باز صبح شود و دوباره داغ ها تازه شوند، نگرانی ها بیدار شوند.. شب، از بس خسته ام، زود به خواب می روم و  صبح ها خوابهایم را به خاطر نمی آورم..

 

زمانی برای "در کمین خود نشستن" نیست.  برای فکر کردن، برای نوشتن..  حسرت روزهای کم کاری را میخورم، حسرت زمانی که میتوانستم "کلیدر" بخوانم...

 

  اما اگر واقعیت را اعتراف کنم، نمیدانم بیکاری ام هم پربار خواهد بود یانه؟ شاید اگر از درس فارغ باشم هم، وقت فراغت خود را به جای خواندن و فکر کردن به بطالت بگذرانم.. اینجا بهانه و وسیله برای وقت کشی زیاد است.. انترنیت، محافل، موسیقی در همه جا، وقتم را پر خواهد کرد. اخبار فکرم را مشغول خواهد کرد.. 

 

         کاش می شد برای مدتی به جای دیگری رفت..  به جایی آرام و خلوت.. فرصتی که کنار آتش بنشینم و بازی شعله ها را تماشا کنم. گوشه ای که در آنجا یک پیاله چای باشد، کتاب سپهری باشد، حافظ باشد، .. رمان های خوب باشد،آرامش باشد، برف باشد.

 

می خواهم در جایی که می روم کمپیوتر نباشد، موسیقی بلند نباشد، خبر نباشد، درس نباشد، کارخانگی نباشد، دویدن نباشد،  عجله نباشد.

 

میخواهم برای چند روز فارغ بنشینم، بخوانم، فکر کنم.  فرصتی باشد تا آنچه آموخته ام ذهن نشین شود... در فراغت، به خودم فکر کنم، به کارهایی که می کنم، به آینده، به زندگی... بنویسم، آرام آرام همه تلخ کامی های گذشته را روی کاغذ بریزم، جنگ را، هراس را، تجربه گرسنگی را، آزار ها را.. و همه شادمانی ها  را هم در ذهنم تازه کنم، پدر را، مادر را، خانواده ام و مهر شان را.. در مورد خواهرم نورجهان بنویسم. او که همیشه چقدر خوب مرا می فهمد.. در روزهای دشوارم در آغوش او آرامش یافته ام.  نورجهان من، چقدر با هم آواز خواندیم، یادت هست؟ آوازهایی که ما را می گریاند، هر دوی ما می نشیستم و می گریستیم، بی دلیل مثل دیوانه ها.. نورجهان، قدم زدن های ما یادت است، زیر باران؟ دیوانه گی های ما، دویدن های ما. بحث های دو ساعته ما، عصبانی شدن های ما.. خنده های ما یادت هست؟ می خواهم مجال داشته باشم به همه اینها فکر کنم، از اینها بنویسم .. میخواهم خودم را پیدا کنم،   با خودم حرف بزنم، خودم را ملامت کنم، خودم را دلداری بدهم...

 

میخواهم فرصتی داشته باشم که به عزیزانم نامه بنویسم. نامه های واقعی و طولانی.. مثل نامه هایی که در دوران قبل از تیلیفون و انترنیت می نوشتند..  دلتنگ نامه نوشتنم. نامه هایی گرم و زنده..

 

خسته ام. از خود و اطرافیانم   خسته ام. حس می کنم خیلی ساختگی شده ام، غیر واقعی شده ام..حس می کنم روح  و قلب اطرافیانم گم شده است، در انسان ها، پیکر مانده است، خستگی، حرف های تکراری و یک تبسم بزرگ دروغین...

 

 حالا میدانم چطور مدتها قبل او را گم کردم- یا او خودش را گم کرد..این ازدحام همیشه حاضر زندگی، فرصت به خاطر آوردن را از او دزید..  او گذشته را از یاد برد.. مرا از یاد برد.. بدتر از همه، خودش را از یاد برد.. من نمیخواهم خودم را فراموش کنم..

 

   خودم را در این هیاهو گم کرده ام.  اینجا هم تنهایم، اما تنهاییم پر از دیگران است، پر از حرف است، پر از مشغولیت است.. پر از حس دلتنگی است که میخواهم ازش فرار کنم.. تنهایی دیگری میخواهم، فراغتی برای اندیشیدن..

 

شهرزاد

+نوشته شده در 2007/11/15ساعت17:51توسط یکی از ما دو نفر |
فضاهای فرهنگی در افغانستان: محلی برای گفتگو یا ارعاب؟

من دقیقا پانزده ساله بودم که کم کم شرکت در محافل و گردهمایی های فرهنگی بیرون از خانه را به شکل آگاهانه و تقریبا فعال  شروع کردم. در آنزمان تازه کم کم با افکار فیمینستی هم آشنا شده بودم و سخت مایل بودم که در محافلی که شرکت می کنم از نیمه زنانه اجتماع نمایندگی کنم. حس می کردم چون یک دخترم، الزامی است که حرف بزنم و پرسش مطرح کنم تا مردم بدانند دختران فقط برای شنیدن آفریده نشده اند.

در این دوره بود که من مجال یافتم فضای محافل فرهنگی را کشف کنم و  از ساختار های درون آن باخبر شوم.  نخستین واکنشم سرخوردگی بود و بعد دلزدگی. روشنفکران ( یا آنانیکه خودشان باور داشتند روشنفکر اند و ما هم پذیرفته بودیم) بخصوص روشنفکران جوان، مرا مرعوب و وحشتزده کردند.

    خیلی زود با ویژگی های عمده و طرز کار گردهمایی های "روشنفکران" آشنا شدم. در هر محفل فرهنگی همیشه دو یا سه نفر بودند که در کنار  سخنران اصلی می نشستند.  با تفاخر می آمدند و فقط با عده ای محدود احوال پرسی می کردند.  از آغاز تا انجام گردهمایی، همین چند نفر خیلی کم به دیگران مجال میدادند تا پرسش های خود را مطرح کنند یا نظر بدهند.  این افراد، این جوانان نخبه، گل های سر سبد، پرسش هایشان پنج دقیقه طول می کشید و هر جمله شان با اسم یک نویسنده یا متفکر غربی آغاز می شد.   فضای گفتگو ها و بحث ها پر از تنش بود، پر از خودنمایی ها، عقده خالی کردن ها، یک دیگر را شرمنده کردن ها...

چنین به نظر می رسید که فقط  عده خیلی کمی که مثل ما پسمانده بودند، برای آموختن می آمدند و دیگران برای خودنمایی و وقت گذرانی در محافل شرکت می کردند.  شرم آور است ولی بخصوص اگر در محفل ما یک زن یا مرد خارجی و یا یک دختر خوش قیافه ( خوش قیافه به معیارهای مردسالارانه افغانستان) می بود، آتش گفتگو ها و بحث ها تیزتر می شد و دست ها زودتر به هوا پرتاب می شدند.  یک عده حتی بدون نوبت حرف می زدند.

 این فضا مرا مرعوب و وحشتزده کرد. خودم را به خاطر کم جرئتی و بی ثباتی ام ملامت کردم ولی زود فهمیدم من تنها نیستم. همه جوانانی که تازه وارد فضای فرهنگی کابل می شوند، به نحوی در همان روزهای نخست از آنها سلب اعتماد میشود که دیگر از این گونه محافل دلزده می شوند و خیلی هایشان دوباره به گوشه  تنهایی خود  پناه می برند. در کشوری مثل افغانستان، که اکثر خانواده ها کم سواد یا بی سواد اند و محیط مکاتب و دانشگاه هم برای گفتگو و بحث های تازه آماده نیست، فضای گردهمایی های روشنفکری  باید سرشار از پذیرش، همیاری، تشویق و دلگرمی برای جوانان باشد تا فرصتی برای طرح پرسش ها و رشد استعدادهای آنان فراهم شود. ولی با دریغ، این محیط ها هم اکثرا به صحنه خودنمایی چند نفری مبدل میشود که بزرگان ما را نیز با فهرست پایان ناپذیر نام های غربی و کلمات آلمانی و انگلیسی مرعوب کرده اند.

  خودنمایی و سلطه طلبی تنها محدود به بحث های سیاسی و اجتماعی نمیشد- در محافل شعر و ادب هم اگر حداقل نام های پنج نویسنده ای پست مدرن را نمیدانستی، به زحمت انسان حسابت می کردند.  شعر هر چه پیچیده تر و از معنا تهی تر، بیش تر تقدیر میشد.  من مشکلی با تقدیر یک نوع یا نوع دیگر شعر ندارم، آنچه مرا آزار میداد، سلطه طلبی یک عده با استفاده از شعر بود، سلطه طلبی ای که مجالی برای انواع دیگر نمیداد.  مگر نه اینکه پست مدرنیسم و ساختار شکنی برای شکست انداختن در  "ابر روایت ها"  و "نورم" ها و "شکل" های مسلط است که مطرح شده است؟ اما در محیط فرهنگی افغانستان، پست مدرنیسم  از ادعای اصلی خود فاصله گرفته و به یک ابر روایت تبدیل شده که مجال نمیدهد روایت های دیگر شنیده شوند. 

بارها من شاهد بودم که  اگر کسی حرفی میزد که  اساسش به جای نقل قول ها،  تفکر منطقی و روشن بود،  "میان مایه" و "کم سواد" شناخته میشد .  هر تلاشی برای شکل دادن فضای سالم برای گفتگو میان به اصطلاح "سنت" و به اصطلاح "مدرنیته"، محافظه کاری تلقی میشد.   اگر کسی می گفت که احتمال می رود "ژاک دریدا" زیاد در مورد وضعیت ما در افغانستان نداند و توصیه هایش به درد ما نخورد، به "کفر" متهم میشد.

آزار دهنده تر این بود که در زمانی که خطابه های طولانی جریان نداشت، گفتگوها و شوخی های "مردانه" فضا را اشغال می کرد. شوخی های در مورد "گپ دادن" دخترها،  قیافه و حرفهای دخترها،..   در واقع، پسران روشنفکر شاید  می خواستند با شوخی های خود در مورد زنان بگویند که آزاد اندیش اند و از طرح مسایل عاطفی و جنسی در انظار عام نمی ترسند، ولی شاید نمیدانستند که خود این شوخی ها چقدر سرشار از تعصب جنسی اند.. من در آنزمان فکر می کردم که مردها با این شوخی هایشان در واقع به ما می خواهند بگویند: اینجا جای تو نیست، ما به تو به عنوان یک انسان نمی نگریم و احترام نداریم.. برو گمشو. چون آن شوخی ها به ما بر می خورد، و  آنها شاید ناخواسته با آن شوخی ها،  ما را از  فضای بحث و گفتگو  تجرید می کردند. 

   آنزمان، درست نمیدانستم چرا وضعیت اینگونه است.. چرا این قدر خودنمایی، این قدر ارعاب؟ حالا هم نمیدانم. ولی فکر می کنم همه این "اداهای"  روشنفکری برای این است که "روشنفکری"  اگر به مفهوم غربی اش در نظر گرفته شود، در افغانستان  ریشه ندارد.  مثل همه پدیده های وارداتی دیگر، "روشنفکری" و "پست مدرنیسم" ، چنانکه "گفتگو" و "بحث" ، مفاهیمی اند که به ما تحمیل شده اند و ما بدون درک درست شان، میخواهیم به تقلید کورکورانه شان تن بدهیم.  اما از بس ریشه های سنت های قدیمی در جان و روان ما تازه است  ، این مفاهیم نو هم، فقط در قالب های قدیمی مشق میشوند.  در جامعه ای که همیشه ( در خانه، در مسجد) یک نفر حرف می زند و دیگران گوش می دهند، "گفتگوی روشنفکرانه" هم به یک خطابه ای طولانی تبدیل می شود.  در جامعه ای که هنوز، ما به نام پدران خود دل خوش داریم و "نام" اهمیت دارد، جوانان روشنفکر ما هم ناچار برای اثبات خود، "نام" ها را حفظ و تکرار می  کنند، منتها به جای نام های نیاکان خود یا پیامبر و اصحابش، نام های روشنفکران غربی را.  در جامعه ای که "متن" معتبر است، نه تعبیر، سطر سطر قران معتبر است، نه کارکردش در زمان های مختلف، طبیعی است که یک جمله از "فوکو" به جای هر راه حل عملی به کار برود. در جامعه ای که جای زن خانه است، زنی که به محفل فرهنگی می رود هم به چشم آن "موجود خانگی دلفریب" دیده می شود که فقط باید گوش کند و تایید کند.    در واقع، جوانان "دریدا" خوانده ما، به جای مشق ساختار شکنی،  مشق ساختار سازی می کنند.. ساختارهای تازه ای که آنقدر دو رو و سلطه طلب هستند که همه اصول تساهل، پذیرش و بحث را فدای یک خودنمایی نابالغانه می کنند. "فوکو" جای فلان پیشوای مذهبی و یا شیخ را می گیرد، به جای مسجد به دفتر فلان سازمان خارجی می رویم، و به جای ملا، جناب آقای ..... .. که پست مدرنیست ترین تخلص دنیا را دارد (تخلص جای لقب امام ال فلان و بهمان را گرفته است)، به جای "خطابه" "سخنرانی" می کند، فقط نام ها و جاها عوض شده اند، سنت ها، همان سنت های قدیمی هستند.

تا زمانی که تحصیلکرده های ما خود را متعهد به ایجاد یک فضای باز برای تبادل نظر و گوش دادن به همدیگر ندانند، امید چندانی به سازندگی بحث ها و گفتگوهای ما نخواهد رفت و همیشه با همان چند چهره تکراری و چند نام تکراری تر درگیر خواهیم ماند. 

شهرزاد  

 

یادداشت: هر چند شاید زیاد مربوط به نظر نرسد ولی انگیزه من برای نوشتن این یادداشت- سه نوشته اخیر سخیداد هاتف است در مورد ساده و روشن نویسی.

+نوشته شده در 2007/11/13ساعت0:58توسط یکی از ما دو نفر |
دخترم مرده است
سوزنم را بر میدارم. تکه های کاغذ را به هم میدوزم. تکه های قلبت را به هم میدوزم. تکه های بدنت را ... چشمانت را.. ترک های کف دستت را.. پاهایت را... یکی یکی کنار هم میگذارم.. تو را میدوزم. تر ویران کرده اند. نرمی پوست آزرده ات زیر انگشتانم حس میکنم. مژگان هایت را لمس میکنم. موهایت را نوازش میکنم. تو را روی کاغذی نقش میکنم. موهایت را میبافم. لبانت را رنگ میکنم. اطرافت را با تکه سیاه می آرایم. به صورتت تکه ای نازک سفید رنگی را میپوشانم. در کنارت مینیشیم. با نوک انگشتانم قلب کوچکت را لمس میکنم. میان دستانم فشارش میدهم. صورتت رانرم و آهسته لمس میکنم. گریه میکنی چرا؟ اشکانت را از چشمانت بر میدارم. ترا محکم در آغوشم فشار میدهم. نفس های گرمت را روی سینه هایم حس میکنم. سرت را به سویم بلند میکنی. چشمان اشکبارت به من نگاه میکنند. در آغوشم پنهان میشوی. دستانت محکم به اطراف حلقه میشوند. انگشتان کوچکتم پشتمرا فشار میدهند. آهسته آهسته به من بر میگردی. نفس هایت با من یکی میشوند. دستانت دستانم میشوند. چشمانت چشمانم.. نفس هایت نفس هایم... تو در منی. آرام در من حرکت میکنی. تو را در درونم حس میکنم. تو را در من میابم. خنده هایت را میشنوم. نفس هایت را.. آهسته در من تکان میخوری.. وجودت را در خودم حس میکنم. تو به من باز گشته ای.. ... دخترم را جستجو میکنم. دخترم مرده است. دخترم را میبابم. قلبش را میان دستانم میگیرم. میبوسمش. انگشتانم قلبش را در میان لایه های خاک گور میکنند. دخترم لبخند تلخی میزند. چشمانش را میبندد. دخترم مرده است........... پری
+نوشته شده در 2007/11/5ساعت14:5توسط یکی از ما دو نفر |
رضایت و شادمانی

        هوا آفتابی است، قشنگ است. پنجره ها  را باز کرده ام و پرده ها را بالا کشیده ام.   لباس هایم را پوشیده ام . بوی عطرم اتاق را پر می کند.  گوشواره مورد علاقه ام را به گوش آویخته ام، یک گردنبند که ازش خاطره دارم، به گردنم می آویزم.  سنجاق مویی که مادر برایم خریده بود، به زلفم می زنم. یک آهنگ قشنگ برای خودم می گذارم.  روبروی آیینه می چرخم.. میرقصم، به خود چشمک می زنم، از دیوانگی خود به خنده می افتم.. پرواز می کنم..

پرواز مرا به دورها می برد، به نور، رضایت، شادمانی، خدا..

هوا خوب است، من سالمم، میتوانم بخندم، می توانم بگریم، میتوانم شعر بخوانم، می توانم بدوم،  چشمانم، دستانم، پاهایم، همه از من فرمان میبرند، همه هنوز سالمند.. راضی ام.

در خانه همه خوبند.  سالمند. کار می کنند، می آموزند، می خندند..مهمتر از همه، به همدیگر مهر می ورزند و یکدیگر را در هنگام سختی تنها نمی گذارند.  در زیر سایه مادر، پدر و عمه ام، قد می کشند، از محبت آنها بهره مند می شوند..

دوستانم: احوال شان را دارم.. مصروف هستند. گاهی از زندگی گله می کنند ولی باز ادامه می دهند، مبارزه می کنند و قویتر می شوند.. بعضی هایشان مرا به خاطر دارند، یا با تبسم به خاطر می آورند، با حرفهایشان به من قوت می دهند، با مهربانی هایشان.. بعضی دیگر، شاید فراموشم کرده باشند، اما بودن شان، کارشان، مبارزه شان قوت قلب من است..

 

راضیم چون سالمم. چون قلبم می تپد و آرام نفس می کشم. چون خانواده ام سالم و خوشحال اند.  "دوستانی دارم بهتر از آب روان".  و چون میتوانم هر روز کاری برای دیگران کنم، فراتر از خودم بروم، اشکی را پاک کنم، به دوستی نامه بفرستم،  ظرف ها را بشویم، همصنفی ام را کمک کنم، به مادر نامه بنویسم.

آرزو می کنم بیشتر مفید باشم. دعا می کنم خداوند برایم فرصت های بیشتری را برای یاری رساندن فراهم کند.   امیدوارم شور آموختن همیشه در درونم زنده باشد. برای عمر دراز، سلامتی و امیدوار ماندن خانواده و دوستانم دعا می کنم... التجا می کنم خداوند همیشه در تلخترین و تنهاترین لحظاتم، به یادم بیاورد که به خاطر همه چیزهای خوب، شاد و راضی باشم.  اگر شادمان و امیدوار باشم میتوانم به دیگران یاری برسانم و در یاری رساندن به آنها،خوب شوم، یاد بگیرم، بزرگ شوم، آگنده از مهر گردم.

و اینگونه، سال دیگری از زندگی من به پایان می رسد، نه.. سال دیگری آغاز می شود.. بیست سال از زندگی ام در روی این کره خاکی گذشته است.

 

شاد کام باشید

شهرزاد  

+نوشته شده در 2007/11/4ساعت13:46توسط یکی از ما دو نفر |
زمان را در من گم کرده اند
غروب میشود. آفتاب را گم میکنم. قلب آسمان نرم و صاف است. ستاره ها یکی یکی در هر گوشه چشمک زنان پدیدار میشوند. ماه زیباست و تابان. قلب آسمان را روشن میکند. سرما را در پوستم حس میکنم. موهایم را باد میرقصاند. قدم هایم آهسته میشوند. دستانم به آسمان میروند. با انگشتانم آسمان را لمس میکنم. تکه های سفید و نرم ابر را میان انگشتانم فشار میدهم. ستاره ها را یکی یکی از آسمان میچینم. در گوشهایم می آویزم. گردنبند میسازم در گردنم می آویزم. برای انگشتانم حلقه میسازم. زمان را گم میکنم... پرواز میکنم. به آسمان میروم. کمی از خدا دور میشوم. کمی به خدا نزدیک میشوم. انگشتانش در میان انگشتانم آب میشوند. انگشتانم قلبش را لمس میکنند. دستان خدا نرم است. نفس هایش گرم به صورتم میخورند. خیلی از من دور است. خیلی به من نزدیک. ..... زمان برگشته است... دخترم یک زندانیست. دستانش را زنجیر میکنند. چشمانش را میبندند. لبانش را میدوزند. دخترم زیباست. وقتی زمان مرده بوده من دخترم را آفریدم. رنگ پوستش گندمی است. من دخترم را نقاشی کردم. لبانش صورتی اند. چشمان سیاه براق دارد. دخترم را کور کرده اند... گیسوان سیاهش حلقه حلقه بر صورتش میرقصند. شانه هایش را میپوشانند. دخترم زندانیست. دستانش را زنجیر بسته اند. چشمانش را پوشانده اند. لبانش را دوخته اند... دخترم را در یک بعد از ظهر ابر آلود وقتی زمان هنوز مرده بود نقاشی کردم. لبانش.... چشمانش... دخترم را... ..... زمان را در من گم کرده اند.. مرا میسوزانند. دستانم را آتش میگیرد. لبانم را.. موهایم را.... پاهایم را... میسوازنند. چشمانم میمیرند... صدایم را فراموش میکنند... مرا به دستان خدا میدهند. به قلب زمین میدهند. زمین را از نقش قدم هایم پاک میکنند.. ... مرا جستجو میکنند. تکه هایم را از زمین بر میدارند... تکه هایم را در دستان خدا میگذارند. تکه هایم را در قلب زمین گور میکنند. من میروم.. آهسته آهسته ناپدید میشوم. نقش قدم هایم در خاک محو میشوند.. .... مانند سایه ای در عمق پاره های زمان نقش میشوم... ..... پراگنده گویی های بالا حاصل یک پری شدیدا خسته و بی حوصله است که گاهگاهی خودش را در زمان گم میکند... در پایان نامه ای پدر به من:... پري عزيز، سه روز نوشته ات را گم كرده بودم و نوشته ات به تاخير افتاد. خواب عجيبي ديده اي. من نيز گاهي چنين خوابهايي مي بينم. بر اساس تحقيق روانشناسان، يك عده خوابها گشودن عقده هاي سرخورده و بازنشده وجود اند. البته خوابهاي جدي، نه خوابهايي كه تاثير پيش آمدهاي روز يا نتيجه افكاري است كه آدم همان شب و روز به آن مشغول باشد. تا جايي كه من مي توانم در مورد خواب تو چيزي بگويم، هم كودك هم پدر، هم هيولا، انعكاس جوانب مختلف وجود خود تو است. كودك معمولا مظهر جانب طبيعي شخصيت آدم است. جانبي كه در اثر الزامات و ايجابات مربوط به سن و سال دوره مسئوليت، از آن غلفت مي شود. اما كودك تو يا طبيعت اوليه ات طبعا آرام است و با تو در يك راه مي رود. پدر جانب ايجابي و الزامي شخصيت است. آنچه محيط و مسئوليتهايت از تو تقاضا دارند تا اينطور باشي. علاوتاً به گفتۀ نميدانم يونگ يا آدلر، در وجود هر مرد يك شخصيت زنانه نهفته است و در وجود هر زن يك مرد. و اينكه مرد وجود تو به شكل پدر ظهور كرده به علت آن است كه پدر نزد تو نمونۀ ايدآل و كامل مردانگي. هيولا هم ساحت و جانب ديگري از شخصيت است. جانب بهيمي و حيواني وجود كه در هر كس هست. در گذشته از آن به نفس و شيطان تعبير مي شده است. اما اين جانب حيواني شخصيتِ تو نيز آرام و خونسرد است، زيرا تو انسان خود داري استي و خودخواهي هاي خود را زير نظارت و تربيت داري. البته طبيعي است كه گاه گاهي اين ديو وجود از كنترل انسان بيرون شود و به طور غريزي عمل نمايد؛ اينكه در خواب تو يگان آدم را مي‌خورد. اينكه موي هاي او نيز از گوشت است، همين جانب درندگي او است و رنگش البته طبيعي نيست. شايد رنگ نصواري را تو در اعماق وجودت سمبل چيزهاي متجاوز مي داني. اينكه تو در خوابت آرام بودي و از هيچ چيز نمي ترسيدي، بيشتر نظر مرا تاييد مي كند. يعني طبيعت تو تا حد زياد در حال رام شدن است. لبخند نيز همين معني را نشان مي‌دهد. اما اين كه تو در گذشته ها قرار داري، و از پيدا شدن و مردن آدم ها نيز حتي تعجب نمي‌كني، امر مشكلي است. شايد انسان اگر بسيار عاقلانه به مرگ و زندگي نگاه كند، آنرا طبيعي بيابد و از آن غمگين نشود. اما عواطف اين را نمي‌پذيرد تا در جامعه انساني، انسان رقيب و حتي دشمن انسان است، تصور چنان آرامشي، فقط در خواب موثر است. سعادت مند باشي. دوست و رفيق تو، پدرت
+نوشته شده در 2007/11/1ساعت15:54توسط یکی از ما دو نفر |
"وطن" چی است، در کجاست؟

     این نوشته را در پاسخ به دعوت سید الیاس علوی دوست و برادر نازنینم نوشته ام.. سپاس از او که با دعوتش، مرا از یاد "وطن" سرشار کرد.

.......................

 

وطن هم کوه است و هم لاله،  چون کوه صبور، سنگین و اندوهگین ، پیر و  مغرور، سربلند و زخمی.. و چون لاله آزاد، سبک، داغدار، شکننده و نازک،  جوان..

 

وطن مادر است. شاید زبان مادری است.  وطن، "للویی" است که مادر بر گهواره ام خواند، که من برای کودکانم خواهم خواند.  وطن آغوش مادر است.. زنی است که گیسوانش پریشان، باد در موهایش، همیشه آغوشش باز، همیشه درونش زخمیست..

 

وطن، دست مهربانی ست که اشکت را پاک می کند، زانویی است که بی دغدغه سرت را رویش می گذاری، زمینی است که هیچ گاه زیر پایت فرو نخواهد رفت،  سر زمینی است که ترا از آنجا نرانند.. خانه ای است که میتوانی در آن مهمان دعوت کنی، زمینی است که بر آن خیمه  می زنی، آسمانی که آبی تر از همه جاست...

 

وطن شعر بلندی است که ترا به گریه می اندازد، قصه ای است که مادر کلان گفت،  کتابی است که هنوز هیچ کس آنطور که باید آنرا ننوشته،  قطعه ای  از موسیقی است که هزاران هزار نوازنده دارد. وطن، در هیچ ترانه ای نمی گنجد، فراتر از همه  ترانه هاست..

 

وطن در نی لبک پسرک چوپان است، در دستان ماهر نانواست، در  برق چشمان دخترک روزنامه فروش است،  در دستان زخمی و پینه دار کاکا رجب است.

 

وطن، لحظه برگشت است، وطن، نخستین تابلویی است که به تو خوش آمد می گوید، وطن، حسرت تحقیر نشدن است، حسرت پذیرفته شدن، مثل همه بودن، سربلند در کوچه ها راه رفتن.

 

وطن در نان پنجه کشی است، در قابلی پلوست، در قروتی داغ است، در روغن کنجد است، در بولانی هایست که شام عید به همسایه برده بودی.

 

وطن روی زمین نشستن است و برنج را با دست خوردن، "وطن" شریک شدن در بشقاب بغل دستی ات است، وطن تقسیم یک نان است به ده کودک، وطن، دسترخوانی است که در عید هموار می شود.

 

وطن، نوروز است.  زیارت "کارته سخی" ست.  هفت میوه است، شب نشینی است. وطن چلو و سبزی است، دعا برای خوشبختی است، وطن ، اسبک های چوبی است، بوی خوش حناست..

 

وطن بودایی است که هر چند به زمین فرو نشاندندش، صدایش فرو ننشست. بودایی که فریادش هنوز خواب های ما را بر هم می زند. 

 

 وطن صدای نوازشگر دمبوره است، نوای دهل است که ترا به اتن می خواند،  وطن "چوب بازی" است، رقص سیکها در روز استقلال است..

 

وطن خال سبز روی پیشانی زن است، شنگ شنگ چوری های دختر کوچی است، وطن یک ساری سرخ است، وطن سیخک  هایی است که به موهای بلند، سیاه و قشنگت می زنی..

 

وطن، یک زن بیوه است، وطن مادری است که فرزندش گم شده است، وطن، جیغ های زنی است که خود را می سوزاند،  وطن، زنی است که جنازه های همه فرزندانش را  خودش به خاک سپرده است.

 

وطن، قالینی است که هنوز خون مادر را در تار تارش دارد، دستمالی است که دختر بامیانی قلبش را در آن دوخته و به محبوبش هدیه می دهد، وطن دختر قالیبافی است که دل در گرو چاپ انداز چابک دارد، وطن شال سرخ دور کمرت است..

وطن، "شال و دستمال" است، خندیدن عروس در آیینه است، دو بیتی های مرموز و شرمگین دختران عاشق است، نان و دستمالی است که در روز عروسی، پدر به کمرت می بندد..

وطن، در کنج یک چایخانه است، در باغ بالاست، در روضه سخی است، وطن، در شهر کهنه است..

وطن، خاک و گرد کوچه های کابل است، وطن، فقر است، رنگ بیچارگی است،  وطن جایی است که آنجا آب و نان تجمل است...

وطن، پیراهنی است که  از ده ها تکه پارچه، در ده ها رنگ و نقش دوخته شده است.  وطن، وصله دار است.

وطن، بازی های کودکانه است، "آبوبه جان" است، "بابه زنجیر باف" است، "یا گل بتی یا چوچه" است، گدی های گلی است، خانه های خاکی است، وطن "خاکبازی" ست.

 وطن، آرزو و تلاش برای پایان جنگ است، آمدن عزیزان رفته است، مادری است که پشت خمیده اش راست می شود، گونه ای رنگ باخته ای است که گلگون خواهد شد، غنچه ای است که خواهد شگفت، کودکی است که به دنیا خواهد آمد...

بیش از همه جا شاید، وطن، در هر هموطن است، قلب وطن، پاره پاره شده و در وجود هر هموطن می طپد، مادر خود وطن را، در فرزندانش دوست بداریم، حرمت بگذاریم و یاری دهیم ..

 

وطن، کوچکست و بزرگ است، همیشه بسیار است، همیشه حاضر است،  در حرف هایت، شوخی هایت، اعتقاداتت، بازی هایت، در زبانت، در استخوانت، حاضر است.. گاهی، جهان خود وطن است...

 

چگونه میتوان از هر چی وطن است، سخن گفت؟ این فقط ذره ای از آن چیزهایی است که با شنیدن "وطن" به یادم آمد..

...

 منیژه باختری، سخیداد هاتف، زبیده اکبر، نادر پژوهش و جاوید زیرک را فرا می خوانم تا به پرسش "وطن کجاست" پاسخ بدهند.

 

شهرزاد 

+نوشته شده در 2007/10/30ساعت23:30توسط یکی از ما دو نفر |
تعصب و نفرت پراگنی

 زمانی که وارد دانشگاه کابل شدم، برای نخستین بار پیچیدگی روابط اقوام و مذاهب افغانستان را از نزدیک دیدم و برایم تکان دهنده بود.  در خانواده ای که من بزرگ شدم، قومیت یا مذهب دوستان ما، مسئله ای بود که ما معمولا در موردش تبصره نمی کردیم.  تا زمانی که به دانشگاه کابل آمدم، فکر می کردم اختلافات اقوام با همدیگر ساخته چند سیاستمدار استفاده جو است و ریشه ای در میان مردم ندارد.  زمانی که به دانشگاه آمدم و دیدم که پسری که از قریه ای در بدخشان آمده در مورد همصنفی های هزاره مان چگونه فکر می کند و آنکه از جاغوری آمده، دیدش به پشتون ها چیست، وحشتزده، متعجب و غمگین شدم.  متوجه شدم که تعصب چیزی وارداتی نیست و بدبختانه ریشه در آموزش ما دارد. بیشتر ما ها در کودکی یاد میگیریم تعصب بورزیم.

 برایم مدتی وقت گرفت که این مسئله را هضم کنم، که مرزبندی ها را بلد شوم وگستردگی تعصب قومی  را درک کنم. نفرت یک نفر از دیگری و تحقیر یک قوم، مرا گیج می کرد، نمی توانستم بفهمم.. در  دنیای ایده آل کتاب هایی که من خوانده بودم، همه انسانها میتوانستند زیبایی  و خوبی را در یکدیگر بستایند. بعد فهمیدم که "زیبایی" برای هر کس فرق می کند، میزان "خوبی" که از تو توقع می رود، نظر به ولایت و قوم و مذهبت فرق می کند...  که اگر "هزاره" باشی، باید ده برابر دیگران فروتن و مودب باشی تا پذیرفته شوی.. که اگر...

          آنچه بیش از همه مرا آتش می زد این بود که گاهی انسان های تحصیل کرده، رفتاری متعصبانه تر و نفرت آلوده تر نسبت به انسان های مکتب نرفته  داشتند.  نمیتوانستم بفهمم چگونه انسان های هوشیار، تحصیل کرده، کسانی که فیزیک می دانند، قران خوانده اند، با اندیشه های نو آشنا هستند، می توانند چشم بسته افکار قالبی در مورد دیگران را بپذیرند.  از نا آگاهی مکتب رفته های ما در مورد تاریخ، فرهنگ و مذهب اقوام افغانستان تعجب می کردم و از اینکه میدیدم خیلی ها حس میکنند که نیازی ندارند در مورد دیگران بیاموزند، خشمگین می شدم.

بعد فهمیدم که افکار قالبی در مورد دیگران  آنقدر جزء تربیت ما هست و آنقدر به ما کمک می کند که خود را به اعضای گروه خود آسانتر بپذیرانیم، که خیلی ها از تقویت این افکار سود می برند. خیلی ها حس می کنند همه چیز را در مورد دیگران میدانند، نیازی به دانستن بیشتر ندارند.  خیلی ها، دیگران را آنقدر دست کم میگیرند که نمیدانند هر گروهی تاریخ، فرهنگ و ادبیات دارد.   از هر قومی که باشیم، از کودکی افکار قالبی احمقانه و بی منطق در ما ترزیق می شود . در مورد دیگران کم میدانیم و در درون خود بر علیه آنها نفرت یا اکراه را می پرورانیم.  از کودکی به ما تلقین می شود که:

 

پشتون ها همه شان بدون استثنا در حق همه اقوام دیگر ظلم کرده اند.  وحشی هستند. متجاوز هستند.  غارتگر هستند.  همه شان کوچی هستند ( و کوچی ها بدون تردید خوب نیستند،  این که تعریف شده است).  شهری نیستند.  لباس پوشیدن خود را یاد ندارند.  پشتو ادبیات هم ندارد( اوج نا آگاهی. این آخری مرا سخت عصبانی می کرد، من عاشق شعرها و ترانه های  پشتوهستم) .

 

 هزاره ها همه شان شبیه هم هستند.  امام حسین را کشته اند و به همین دلیل همه شان در محرم خودشان را می زنند( نا آگاهی و...... تعصب.. وقتی این ها را می شنیدم، خودم به جای گوینده، خجالت می کشیدم)

هزاره ها  همه  نمک نشناس هستند. مقبول ندارند.  در پایین سلسله مراتب اقوام قرار دارند.  همه شان از همه مردم دیگر افغانستان متنفرند و به این دلیل سزاوار تنفر ما هستند. ( تعصب)

 

 

تاجیک ها  متملق و چاپلوس هستند.  محافظه کار هستند.  اهل سازگاری با قدرتمندان هستند.  لچک هستند.  زبان باز هستند.

 

 ازبیک ها پخپلو هستند. "گلم جم" هستند. دختران خود را می فروشند.  خیلی می خورند.  بسیار ساده هستند. قوماندان هستند.

 

 و این فهرست بدینجا ختم نمی شود، بلوچ ها، نورستانی ها، پشه یی ها، شیعه، سنی، اسماعیله.. و در درون هر گروه بزرگتر، چندین گروه کوچکتر وجود دارند که بر علیه هم نفرت پراگنی می کنند: تاجیک های کابل خود را برتر از تاجیک های هرات می دانند، و هراتی ها بدخشانی ها را خوش ندارند.. سیدها، هزاره های شیعه، هزاره های سنی،  پشتون خوست و قندهار... و ...

       خلاصه تعصب از یک جا آغاز میشود، اما در همان جا ختم نمی شود. تعصب چون ویروسی است که کم کم به همه زوایای زندگی ات رخنه می کند و توان منطقی فکر کردنت را از تو می گیرد. بعضی ها استدلال می کنند که آنها در برابر هموطنانشان تعصب ندارند، اما مثلا از "پاکستانی ها" متنفرند، و فکر می کنند این عادلانه یا درست است. در حالیکه  این هیچ تفاوتی با  متنفر بودن از "هموطنان" خود ندارد. کسی که میتواند از یک گروه انسان ها، به دلایل غیر منطقی متنفر باشد، یک اصل را زیر پا گذاشته است.   تعصب خوب و بد ندارد و درست و نادرست ندارد، یک نوع تعصب ما را به نوع دیگری می کشاند، آنکه امروز همه "غربی" ها را به چشم بد می بیند، فردا این نگرش به خانه خودش هم سرایت خواهد کرد.   مهمتر از همه، تعصب و نفرت نژادی ، مذهبی و قومی، دست در دست تعصب جنسی راه می رود. من شخصا هرگز نمیتوانم باور کنم که یک نژاد پرست بتواند به حقوق زنان احترام بگذارد.. چون کسی که یک بار به شیوه غیر منطقی دیگران را برچسب زد و بار دیگر هم میتواند این کار را در برابر دیگران انجام بدهد. 

    زمانی که ما  تصورات قالبی را در مورد دیگران تکرار می کنیم صدها نمونه را که خلاف فکر ما را ثابت می کند، نادیده می گیریم. فراموش می کنیم که به دوست هزاره ما که مهربان، نازنین و بردبار است فکر کنیم،  شعر پشتوی قشنگی را که در دوره مکتب خواندیم فراموش می کنیم، خواهر خوانده تاجیک ما که در کودکی با ما به مکتب می رفت، از ذهن ما می رود،  دختر ازبیکی که اول نمره صنف ما بود، فراموش ما می شود.  اگر کسی آنها و ده ها نمونه دیگر را که بی منطقی این کلیشه ها را ثابت کند به یاد ما بیاورد، عکس العمل های عجیبی نشان میدهیم.  مثلا من بارها بعد از اینکه به کسی یاد آوری کردم: اما فلانی پشتون است و بسیار انسان مدرن، مودب و منطقی است. تو هم می شناسی اش.  یا آن دوست ما هزاره است و بر خلاف آنچه تو می گویی از کسی متنفر نیست و... فلان انسان مشهور که تو خیلی به او احترام داری اسماعیلیه است و... پاسخ های جالبی گرفته ام: او استثناست.  او مثل پشتون ها/ هزاره ها/ تاجیک های دیگر نیست.  او تصادفی خوب بر آمده.  او فرق می کند چون استادش از فلان قوم است.  باورم نمیشود او هزاره/پشتون/تاجیک باشد. مادرش از قوم ماست به این دلیل خوب است...

 متعصبین در مرحله تعصب ورزی کورکورانه توقف نمی کنند، بلکه دوست دارند برای اثبات درست بودن تعصب و نفرت خودشان، آنچه را که وجود دارد انکار کنند، آنچه را که در برابر چشمان شان است، نادیده بگیرند.. از انسان ها هویت زدایی کنند و یک هویت ساختگی را بر دیگران تحمیل نمایند.

   در این میان، یک عده (محدود) ما می آییم و شاید از نیت نیک خود، می خواهیم با پرده انداختن بر همه این تصورات قالبی، یک تصویر زیبا، متحد و نیرومند از خود و کشور خود ارائه کنیم.   به باور من، این همه چیز را بدتر می کند. ما تا زمان آنکه جسارت این را نیابیم که به دوست هزاره خود بگوییم که در موردش چقدر کم و چقدر بد میدانیم،   نمیتوانیم یک رابطه واقعی و سالم با او بر قرار کنیم، نمیتوانیم او را با هویتش بپذیریم،  در دل خود از اینکه او هزاره است، ناراحتیم.. واین خودش مشکل آفرین است.  ما تا زمانی که قادر نباشیم، دیگران را با هویت شان دوست بداریم و بپذیریم،  تا زمانی که در مورد فرهنگ، تاریخ و گذشته دیگران نیاموزیم، نمیتوانیم با تعصب بجنگیم و از چنگال آن رها شویم.  تا زمانی که در خلوت خانه های خود، نتوانیم صادقانه بگوییم پشتون بودن مترادف وحشیگری یا عقب ماندگی نیست، متعصبیم، هر چند ده ها دوست پشتون داشته باشیم. نخست باید افکار خود را شستشو دهیم. تعصب یک بیماری است، باید خود را مداوا کنیم.

شهرزاد

+نوشته شده در 2007/10/28ساعت0:6توسط یکی از ما دو نفر |
پریشان میشوم
موسیقی زبان دارد.. با من میجنگد با من هیایو به پا میکند با من خنده ای شاد به پا میکند با من فریاد میزند با من... موسیقی عجیب است.. لحظه ای از غم میگوید.. از درونی پر درد... از نا گفته ها..از... لحظه ای هم از عشق های خیالی.. از عشق هایی که نبودند.. از عشق هایی که نیستند..از عشق هایی که نخواهند بود... کمی بعد از از شادی میگوید... از لحظه هایی که قلب مرا میتپانند... گونه هایم را سرخ میکنند.. بر لبانم لبخند را میخوانند.. در چشمانم برق هیجان را خانه میدهند... لحظه ای هم از .... .... نیمه شب است. از یک کنسرت موسیقی کلاسیک (دانیال زیسمن- مایکل زیسمن) بر میگردم... ساعتی از هوتلی که در آن استم فاصله دارم... شب آرام است و تاریک و سرد... صدای نفس ها را میشود در قطار شنید... همه خاموش اند.. .... چهار شنبه شب ۲۴ اکتبر زوگ- زوریخ ..... این نقاشی جیوکمیتی بیشترین تاثیر را بر من میگذارد... نمیدانم دوست دارم یا مرا میترساند. حس عجیبی است. کمی درد دارد. کمی مرا تکان میدهد. کمی... جیو کمیتی وقتی در این نقاشی چهره ها را در درون هم میگذارد شاید میخواهد بگوید هر کدام ما بیشتر از یک «خود« داریم. در چهره های رنگ های تاریک استفاده کرده است است. (رنگ روغن) با کمی از نشان سفید. شاید هنرمند میگوید ما در تمام سادگی های مان خیلی مغلق و پیچیده و تاریک و خیره و مبهم استیم... در نقاشی شکل دار را میبینم. رنگ سرخ دارد.... حس میکنم جیوکمیتی به مخاطبش میگوید ما شاید گاهی خودمان (خود های) مان را به دار میزنیم... میکشیم... ویران میکنیم.. نقاشی پر از سمبول و نشان ها اند... ... دیر شب است باید بروم...به زودی موزیم را خواهند بست... .... پنجشنبه شب کنست هاوس- زوریخ

پری 

+نوشته شده در 2007/10/26ساعت15:52توسط یکی از ما دو نفر |