تبليغاتX
مثل آب مثل آتش

  

لحظه ها، این لحظه های ظالم می گذرند  و مرا ایستاده بر راه تنها می ماندند. مرا می مانند که بوی خون تازه را  بر زمین نفس بکشم و در میان نمایش های گوناگون، چون یک هنرپیشه اضافی و ناشی، تنها در میان صحنه این سو و آن سو بروم و تلاش کنم در میان این غوعا، صدای نازک و ضعیفم را بشنوند.

 

      من اینجا را می شناختم ، در کودکیم می شناختم و امیدوار بودم روزی صدایم در اینجا شنیده شود.  آن روزها صبح که بیدار می شدم، صدای آذان به دلم آرامش می بخشید . در حویلی روی علف شبنم زده می نشستم، به ظهور سپیده چشم می دوختم و به آینده می اندیشیدم، به خدا می اندیشیدم و به امید وایمان. 

شامگاهان روی حویلی آب می پاشیدم، کنار مادر می نشستم و به شعله های آتش چشم می دوختم.  در شعله های آتش گذشته شوم مردمم را می دیدم که می سوخت، دود می شد و به هوا می رفت.  در زیبایی غروب،   رنگ رنگ زندگی را می دیدم که تازه برایم آغاز می شد.

 

      من آن زمان به پیروزی زود رس باور داشتم و به نور امیدی که در چشم کودکان می درخشید،  آن زمان در چهره مردم بیزاری از جنگ را می دیدم و نوید صلح را. صلحی که در میان قلب های ما، خانه های ما، کوچه ها و شهرهای ما به ثمر می نشست، صلحی که از  اعتماد ما به همدیگر و از اخلاص ما آبیاری شده بود.

 مدتی گذشت و کم کم رنگ های امید، خاکستری شدند،  من کم کم خودم بی خبر از شور و شوق افتادم. دیگر فرصت تماشای سپیده و  غروب نبود...  دیگر رنگ پرستو را فراموش کرده بودم.. همه چیز دشوارتر شده بود.

 

    بعد باز دور شدم، برای مدتی از این مردم، از این خاک رفتم.. در دوری باز  امیدوار شدم، به خودم ایمان آوردم، به اینکه میتوانم تغییر بیاورم، حس کردم قوی تر شده ام..

    

    حالا دوباره اینجایم و  باور داشتن به پیروزی دشوار است.  در اطرافم خروار مشکلات را می بینم که در سالها روی هم بار شده اند. . کینه را میبینم، تعصب را و زخمهای کهنه را. زخمهایی که کهنه گی شان به اندازه قدمت این خاک است.  زخمهای که در هر گوشه دنیا جنگ و نابسامانی آفریده اند.  دسته بندی ها، تحقیر کردن ها، سرکوب ها در این کشور تاریخ قدیمی دارد  و بعضی زخم ها فقط تازه تر می شوند، درمان کم پیداست.

    

      دستی که دسته گل حق طلبی و اصلاح  دارد، با خنجر تعصب بریده می شود.  تعصبی که فقط رنگ عوض می کند، نام عوض می کند، ولی هنوز تعصب است. هر کسی می گوید حق با اوست و کمتر کسی دنبال پذیرش و احترام و دلجویی است.  ما همه متعصبیم.  اعتماد را از دست داده ایم یا شاید هرگز به همدیگر اعتماد نکرده ایم.

   

    در این صورت این زخمها را چگونه میتوان شفا داد؟  وقت می گذرد و من حس می کنم مثل خیلی ها  کاری به جز فریاد زدن یاد ندارم و  اینجا هر قدر فریاد بزنی، کسی نمی شنود، فقط  شاید  از  گلوها خون جاری شود. بهر حال باید ادامه داد.  

 

شهرزاد 

+نوشته شده در 2007/7/17ساعت6:35توسط یکی از ما دو نفر |
سکوت شب خانه ای مان را گرفته است. همه آهسته آهسته به خواب میروند. مادر را دیدم در تاریکی شب از پس پنجره به من نگاه کرد لبخند مهربانی زد و شاید با لبخندش چیزی برایم گفت و رفت. اطاق آرام است. خواب از چشمان من پریده است. چهره ها از مقابل چشمانم میگذرند و از من چیزی میخواهند و مرا درد شیرینی میدهند.
چهره ساکت پدر را میبینم که با چشمانشان برایم چیزهایی میگویند. پدر را آرام میبینم اما گاهی درد را در چشمانشان حس میکنم. درد آرامی که قلب شان را آرام آرام میازارد و چهره شان را خاموش و خاموش تر میسازد. گاهی وقتی به چهره پدر نگاه میکنم با خود میگویم کاش میدانستم پدر چه میخواهند بگویند. چه در دل دارند. پدر مثل سابق ها با من قصه نمیکنند. نگاه مهربان پدر چهره آرامشان و سکوت شان از مقابل چشمانم میگذرند.
مادر را میبینم. خسته و گرفته از کار برگشته اند. در چشمان شان شادی و غم آرامش و درد را با هم میبینم. گاهی نگاه های مادر برایم از پشیمانی میگویند گاهی از شرم گاهی از خشم و گاهی هم از آرامشی که شاید مدت هاست جستجو میکنند. گاهی هم مادر را گم میکنم.

حالا پروین به من نگاه میکند. مغرور است و بی پروا گاهی هم پر درد و آرام. چشمانش برایم از آینده ای مبهم میگویند.
در رادا آرامش یک کودک را میبینم گاهی هم سکوت کشنده.
چشمان شهرزاد برایم از امید آرزو و موفقیت میگویند و گاهی هم از سرخوردگی و نا رضایتی.
چهره مهربان پروانه را میبینم که میخندد. از خود میپرسم پماگک من به چه فکر میکند.
چشمان جلالم زیبایی دارند شادی دارند و گاهی هم خسته گی و درد. دردی آرام و خوش آیند.
چشمان شیطنت آمیز اقبال را میبینم. با خود میگویم این اقبال روز به روز مضر تر شده میرود چرا؟
علی در تمام سادگی هایش برایم راز است. در چشمان علی دنیایی از مهربانی میبینم و گاهی هم سوالی بی جواب.
چشم ها را خواب بسته است و من دلتنگ هر یک شان استم.
خودم را میبینم. آرام آرام گاهی با یک لبخند گاهی هم ساکت از مقابل چهره ها میگذارم دور میروم در آرامش به چهره ها نگاه میکنم. تنها نگاه میکنم شاید گاهی نمیخواهم بشنوم چه میگویند. شاید درد دارد.
پری
+نوشته شده در 2007/7/15ساعت23:41توسط یکی از ما دو نفر |
دستاویز، روزنه، ریسمان؟

      گاهی دلم میخواهد به ریسمانی چنگ بزنم که مرا از این سرگشتگی نجات دهد.   بهانه ای میخواهم  که برای چند لحظه از ناهنجاری های دنیای اطرافم دور شوم.  بارقه ای که چشمانم را بر فروزد، روزنه ای که از آن به خوبی و نیکویی چشم بدوزم،  شربتی که شیرینی اش، تلخی از کامم بزداید..  

    گاهی این بارقه را در شعر می یابم. هر چند در پشت  سطرهای بیشتر شعرها ، اندوه در کمین نشسته است، ولی آن اندوه عاشقانه را بر این خشم ویرانگری که در درونم است، ترجیع می دهم. اندوهی آرام که مرا به یاد قایقی به گل نشسته  می اندازد، قایقی که به زودی دوباره بر روی سینه دریا خواهد لغزید. در اطرافم اما، بیرون از شعر و ادبیات فقط می شود یک کشتی طوفانزده را دید، که هر لحظه ممکن است غرق شود و نشانه ای از آن نماند... من قایق را ترجیع میدهم..

     امروز صبح روزنه ای دیگر را دوباره پیدا کردم که مرا میتواند برای لحظاتی از پریشانی همیشگی ام برهاند، روزنه ای که مدتی می شد گم کرده بودم.  قوالی و شعر و موسیقی عارفانه  را... صبح بود و به چند آهنگ قوالی گوش دادم، به آمیزش وصف خدا و موسیقی، به شعرهایی که مضمون  آنها دلسپردگی مطلق، توکل، نشاط مستانه و از دنیا گذشتن بود.. به کار دنیا پشت پا زدن و به مهر خدا آویختن،

      مهر  به خدای مهربان، بزرگ، توانا.  خدایی که محبوب توست، محبوبی که نمی رنجاند، ظلم نمی کند. محبوبی که زندگی و مرگ تو به دست اوست.  محبوبی که همه چیز را در مورد تو میداند و بهتر از هر کسی تو را میشناسد. محبوبی که به دلداری تو نیاز ندارد..

    مستانه برای محبوب خواندن، کف زدن، دف زدن، رقصیدن، خود را در حضور او فراموش کردن، در حضور او  که در همه جا و همه چیز زیبایی اش را می توان دید..

     در عمق تیره بختی و نا امیدی، امیدوار بودن، چون او را داری. از جفا  و دغل زمانه به پاکی و وفای او پناه بردن، ثنای او را گفتن  به لطف او شادمان ماندن...  

      وقتی زمین برای ما تنگ می شود،  به هر ریسمانی می آویزیم که ما را از ذلت آن جدا کند، به هر دستاویزی چنگ می زنیم که مارا برای لحظه ای چند به ساحل برساند و در جوامع مذهبی، یکی نزدیکترین دست آیز ها ، پناه بردن به خداست.  چون کودکان از دامان خدا می آویزیم تا ما را در آغوش بزرگش پناه بدهد، آرامش ببخشد.

        در نو جوانی ، زمانی که کلمه عشق از جذابترین کلمات بود ولی خود عشق ممنوع و حرام، دست آویز من عشق به خدا بود.  در تنهایی ها و سرگشتگی های بلوغم،  بارها در دل شب بیدار شده ام، زیر آسمان پر ستاره نشسته ام و در تنهایی، برای خدا گریسته ام، از خدا کمک خواسته ام، به او پناه برده ام، برایش قصه گفته ام.  در تنهایی و درماندگی، او را به خود نزدیکتر دیده ام، بیشتر به او مایل بوده ام.

      در زمین و زمانه ای که آینده مبهم است، که رنگ آینده را نمیدانی، در زمانه ای که اعتماد کردن سخت است، که تنهایی بالاپوش توست، بیش از هر زمانی به خدا نیاز داری.  در زمانی که هر مجرای دیگر دیوانگی بسته است، حرام است،  در شور خدا دیوانه می شوی.

     حالا باز حس می کنم که نیاز دارم کمی قوالی بشنوم. کمی خود را به دستان موسیقی و شعر بسپارم، بگذارم مرا با خود ببرند، کمی لحظه هایم را رنگین کنند.  بگذار دستاویزم همین باشد، روزنه امیدم به همین بهانه باز بماند، در دنیای پر از شک و تردید، بگذار به این ریسمان اعتماد بیاویزم.  بگذار برای چند لحظه از دنیای اطرافم بگریزم و در  کوچه های عشق و شعر  سرگردان شوم. این ضعف است، میدانم.. ولی برای چند روز.. شاید روا باشد.

 

شهرزاد   

+نوشته شده در 2007/7/15ساعت2:28توسط یکی از ما دو نفر |
کمبودها

     گاهی دلم، تنم، روحم چنان تنگ میشود که حس می کنم انفجار خواهم کرد، تکه، تکه خواهم شد.  گاهی خشم و عقده چنان در گلویم انبار می شوند که میخواهم بلند، بلند، بی هیچ پروایی  همه وجودم را از ته دل داد بزنم.  گاهی چنان بی حوصله می شوم که دلم می شود خود را محکم، محکم، به دیوار بکوبم و.... گاهی وقتی فقر دنیای اطرافم مرا به تنگ می کند، دلم می شود سنگ را بر سر همه موانع بکوبم و خودم را و دیگران از دست همه کمبودهای زجر آور آزاد کنم...

کمبودهای هر روز ه و فقری که لابلای زندگی همه ما دویده است، مرا دل تنگ می کنند. کمبود نان که درخشش چشمان کودکان ما را دزدیده است، غرور ما را ، همت ما را. کمبود آزادی زمانی که اطرافت را مردان مسلح، حصارهای حفاظتی، بندهای رسوم و حرف های مردم گرفته اند . فقر امنیت چون هر لحظه ممکن است انفجاری نظم موقت را بر هم بزند، فقر آرامش چون همیشه یا  صدای تانک و توپ و یا الفاظ  و اخبار نا خوشایند پاکیزگی سکوت را مکدر می کنند، فقر اعتماد، چون هر کسی ممکن است یک انتحار کننده باشد، کمبود خنده چون بیچارگی ها می شرماندت. فقر توانایی در خودم که همیشه فقط حرف می زنم، شکایت می کنم.  فقر امید، چون فقط ابرهای سیاه تیره بختی در افق پدیدار است...

خدایا، به من بصیرت بده که راه استوار ماندن و مبارزه را بیابم. نگذار خشمم و بیچارگی ام خودم و عزیزانم را خورد کند، آب کند، ویران کند.   نباید خسته شوم. نباید بگذارم خشم عنان اختیارم را به دست گیرد.. نمیدانم.. چی باید کرد؟

 

شهرزاد  

+نوشته شده در 2007/7/11ساعت2:2توسط یکی از ما دو نفر |
مجالی نیست

    هنوز صبح  است و من در یک اتاق بزرگ و روشن نشسته ام و به روزی که در پیش رو دارم می اندیشم. روز پرکاری خواهد بود، یا شاید طولانی و کمی کسل کننده باشد،ممکن است احساس کسالت و بیماری کنم و یا هم ممکن است یک حمله انتحاری در همین نزدیکی ها.. نه، نه بگذار به چیزهای شاد فکر کنم، ممکن است یک معجزه اتفاق بیافتد و ناگهانی خیلی شاد شوم،  ممکن است در پایان روز از کارهایم راضی و خورسند باشم و آواز بخوانم و ده ها اتفاق دیگر... ده ها اتفاقی که من باید برای رویارویی با آنها آماده باشم. 

خدای من، این به یک معجزه می ماند، اینقدر امکان، این همه احتمال در یک روز..  من فقط به روز خودم فکر کردم در حالیکه ممکن است در سراسر جهان امروز اتفاقات خاصی بیافتد، اتفاقاتی که مسیر زندگی خیلی ها را تغییر دهد.. مگر نه؟

و حالا یک روز را بگذار، تلاش کن همه زندگی را ببینی، (البته اگر امروز حمله انتحاری ترا هم شهید نکند) منظره محو و مبهم است، باید بیشتر فکر کنی، خودت را تصور کن در سی سالگی، پنجاه سالگی، روزها و هفته ها و ماه ها و سالهای دیگر، چقدر احتمال اتفاقات عجیب زیاد است. خیلی کارها هست که  باید انجام داد، برای تکامل خودت، برای خانواده، برای دیگران..

مسیر طولانی در پیش است، مسیری که باید برای پیمودنش آماده شوم، اما عجیب که آمادگی هم در جریان راه صورت می گیرد، فرصتی نیست که بنشینم و خودم را برای همه اتفاقاتی که می افتد و کارهاییکه خواهم کرد به طور کامل آماده بسازم. جوانتر که بودم فکر می کردم زندگی بعد ها اتفاق می افتد،  در دوردست ها، بعد از آنکه من بزرگ شدم، بعد از  آنکه من آماده شدم.  اما حالا می فهمم که همین لحظه خودش زندگی است و   فقط در هنگام انجام دادن کارهاست که آماده خواهم شد، از چالش ها آگاه خواهم شد و تصمیم خواهم گرفت. ترسناک است، شاید فقط در هنگام مرگ حس کنم که به اندازه کافی برای رویارویی با مشکلات زندگی آماده شده ام،  شاید در آن زمان حس کنم تجربه کافی دارم ولی دیرهنگام خواهد بود.

و تا آن زمان درگیری درونی ادامه دارد. درگیری برای نزدیکتر شدن به بلوغ، برای شناختن خویش، متمرکز ساختن اهداف خود و برای تواناتر شدن.   شاید در اوج پیروزی هایم در عرصه اجتماعی، بیشتر از هر وقتی در درون با خود درگیر باشم.

گاهی درگیری خسته ام می کند، نفسم را می برد.  می خواهم به یک جای دور دور بروم، به یک جایی که از دست همه و از دست خودم راحت باشم. به یک جایی بروم که بندها و ترس ها کمتر باشند، که صبحگاهان اخبار انفجار از خواب بیدارم نکند، که گوینده با لذت "کشته شدند" نگوید..  به یک جایی کمی منظم تر، روشن تر.  جایی که احساسات اینطور کدر و غبار گرفته نباشند.  جایی که مرگ به یک خبر ملال آور تبدیل نشده باشد. جایی که ذلت سرنوشت انسان نباشد. 

میخواهی مدتی در آنجا بمانم، تنها بمانم و در تنهایی، خودم را برای رویارویی با همه چیز آماده کنم.  رهتوشه بردارم و بعد با دل روشن تر و قدم استوارتر گام در راه بگذارم.  اما میدانم که نمی شود ،  زندگی مرا به دام خود کشیده است، در عزلت و تنهایی خوشنود نخواهم بود، آماده نخواهم شد،  مدتها قبل بی اینکه بدانم قدم در راه گذاشته ام و راه برگشت نیست.  مجال نشستن و نفس تازه کردن نیست.

شهرزاد

+نوشته شده در 2007/7/9ساعت3:7توسط یکی از ما دو نفر |
دنیایی دیگر؟

 در کابل انواع زندگی جریان دارد،  زندگی هایی که خیلی از هم دورند، زندگی هایی که به هم ربطی ندارند.  زندگی هایی که در یک نقطه با هم گره می خورند ، در دفتر، بازار، ولی باز از هم جدا می شوند.  در پشت خانه های حقیر و  تو سری خورده شهر کهنه یک نوع زندگی وجود دارد و در میان ساختمان های مجلل شهر نو نوع دیگری از زندگی . تنوع قصه ها، سرنوشت ها و شخصیت ها حیرت آور است ...  دنیا ها در دل این شهر پنهان شده اند..

 این دنیاها مرا پاره پاره می کنند.    دنیایی با انسان های شیکپوش "متخصص"،  مردان مسلح محافظ،  موبایل ها و موتر های گرانبها... دنیای قراردادها و بند و بست ها، کافه های مجلل ، برنامه ریزی ها ، مصلحت اندیشی ها.. دنیای شب نشینی های پر خرج،  لباس های آخرین مدل.. دنیایی که لباس به تو "شخصیت" می بخشد، "روابط" عامل کامیابی توست، هر سلام معنی دارد، همیشه باید محتاط بود...  دنیایی که در آن باید به همه شک کنی، از همه چیز بترسی و حتی به خود اطمینان نداشته باشی، دنیای دسیسه ها، دام پهن کردن ها، ترس از حملات انتحاری.. دنیای تشریفات، رسمیات، مقررات.. دنیای تقرر، ترقی، مکالمات تیلیفونی طولانی، لاس زدن های سیاسی، عاشق شدن های مصلحتی، ورکشاپ های تفننی، برنامه های غیر عملی و پول که ستون فقرات این دنیاست. دنیای خوش رنگ، خوش برخورد، خوش سلیقه!!!.

و آنجا دنیایی دیگر است، در جاده ها، در زاغه ها، در کوچه های باریک که بوی تعفن شان تهوع آور است.  دنیای کودکانی با سوء هاضمه، پدری که در حمله انتحاری شهید شد، مادر بیمار،  دختران شانزده ساله حامله، پسرانی که به "طلوع" پیام کوتاه میفرستند، دنیایی که تجمل و ثروت  سریال های هندی اوج تخیلات ساکنانش است.. دنیای سرویس های بیروبار، چانه زدن بر سر یک افغانی.. دنیای گدایان شهر نو، کودکانی که به آستین ات می آویزند، دنیایی که  بدبو، رنگ پریده و حقیر است.   دنیایی که در آن آمدن برق جشن است و  آیسکریم و آلو گیلاس تجمل به شمار می رود. 

میل جنون آوری دارم که به این دنیای رنگ پریده  بروم، به دنیای کسانی که روزانه ازکنارشان میگذرم.  به دنیای کسانی که کودک شان را روی شانه دارند و دستان شان از فرط کار تغییر شکل داده است.  کسانی که  زندگی شان به تکرار یک تراژدی قدیمی می ماند،  که تراژدی ها در برابر قصه زندگی شان رنگ باخته است.    میل عجیبی در دلم بیدار شده که روزها و هفته ها را در کنار کسانی بگذرانم که جنگ را، فقر را، گرسنگی را و مرگ عزیزانشان را بارها تجربه کرده اند. کسانی که از سن خود بزرگترند، کسانی که  تاریخ واقعی این خاک را تجربه کرده اند، کسانی که تاریخ بی رحم همه چیزشان را ربوده است.  کسانی که دردهای شان واقعی تر و عمیق تر از نداشتن موتر آخرین مدل است، کسانی که قصه این سرزمین را در پس لبان خاموش و خشک شان دفن کرده اند.

می خواهم ساعت ها ، روزها، هفته ها، با این مردم بنشینم و بشنوم..

و هنوز دنیاهای دیگری مانده است، دنیا های پیچیده تر...   کابل شهری است که دنیاها را در خود پنهان کرده است.

شهرزاد

 

یادداشت: دوستان تاخیر ها را ببخشایید.. کار به شدت مصروفم کرده است. تلاش خواهم کرد منظم تر باشم.

+نوشته شده در 2007/7/2ساعت8:48توسط یکی از ما دو نفر |
درگیری با دیکتاتور درون

 

 

از زمانیکه به کابل برگشته ام، حس می کنم برخی عادتهای ناپسند قدیمی ام بر می گردند.   یکی از ویرانگرترین عادت های قدیمی ام،  دخالت در امور دیگران و تحمیل نظراتم بر آنهاست.  این عادتی است که به یمن زندگی در یک کشور استبداد زده و  فرزند بزرگ خانواده بودن، در من شکل گرفته بود و همیشه با آن درگیر بودم.  بعد از سفر به امریکا حس می  کردم  زندگی در یک محیط نسبتا آزاد در نه ماه گذشته این عادت را کمرنگ کرده است. 

 

  اما نه.. اشتباه می کردم. همچنان دیکتاتور مانده ام، دیکتاتوری که تحمیل آزادی را وظیفه خود می داند.  هر چه وابستگی ها نزدیکتر و محدودیت ها بیشتر میشود، من یک گام دیگر از آزاد و منطقی اندیشیدن دور می شوم و حالا در کابل است که میتوانم تاثیر  محیط آزاد و محیط مختنق را بر شخصیت خود مقایسه کنم.

 

من خیلی به آزادی می اندیشم، از آزادی حرف می زنم و در تلاش اینم که آزادی را برای خود معنا کنم و در درون به آزادی برسم.  فکر می کنم  آزادی درونی است که به انسان تر شدن و انسانی تر اندیشیدنم کمک خواهد کرد و روند آمادگی ام برای رو در رویی با چالش ها  را سرعت خواهد بخشید.  فکر می کنم با نزدیک شدن به آزادی درونی، دیگر کمتر از تاثیر مخرب دیگران رنج خواهم برد. باور دارم که  آزادی درونی همچنان مرا برای زندگی در شرایط مختلف آماده خواهد کرد،  اما در کابل می بینم که در یک محیط نسبتا بسته تر، من هم تحت تاثیر شرایط به استبداد پذیری و تحمیل استبداد نزدیک می شوم. در برخوردهایم با دیگران میبینم که در طلب آزادی خیلی دیکتاتور شده ام. می خواهم تعبیر خودم را از آزادی و حقوق بر دیگران تحمیل کنم.  در برخوردهایم می بینم که گاهی استبداد من چقدر دیگران را آزار میدهد، و دشوارتر از آن اینست که میبینم چقدر تسلط بر دیکتاتور درون خود و احترام به آزادی دیگران مشکل است.  دستور می دهم، حکم صادر می کنم، بسیار باید و نباید می گویم، زود بر افروخته می شوم، کوچکترین اشاره ها به مسایل زنان عصبانی ام می کند، داد می زنم...  

در رویارویی با محدودیت ها و آزادی ها ست که امکانات وجودی تو آزمایش می شود. زمانی که همه قوانین آزادی تو را تضمین می کنند،  در می یابی که چقدر برای استفاده از آزادی و زندگی در بطن آن آماده ای و دام هایی که در پشت این آزادی پنهان استند کدام ها اند.  در یک محیط مختنق اما، از ارزش آزادی برای خودت آگاه میشوی و از اینکه آیا اختناق می تواند تو را یک دیکتاتور بسازد یا نه؟

  در محیط مختنق تو هم ساختارهای این محیط را می پذیری و از دیکتاتوری که در وجودت پنهان است آگاه می شوی.  دیکتاتوری که  مدتی مجال حکمروایی ازش گرفته شده بود.  این دیکتاتور در امور دیگران مداخله می کند، خواهر کوچکترت، برادرت، دوستت، همه آنانی که میتوانی بر آنها حکم برانی یا حد اقل حرف شنوی را از تو دارند.  خشمی که از نا هنجاری های اجتماعی در تو انبار می شود، در برخورد با دیگران متجلی می شود و به صورت فرمان های مستبدانه ای ظهور می یابد که هیچ منطقی ندارد. 

عادت کردن به آزادی دشوار است ولی دشوارتر از آن آزاد ماندن و احترام گذاشتن به آزادی دیگران در یک محیط مختنق است. در محیطی که آزادی های تو را قوانین، رسم و رواج ها و هنجارهای اجتماعی به حداقل می رساند، درگیری درونی برای آزاد ماندن و احترام گذاشتن به آزادی دیگران شدیدتر می شود.  کم کم در مبارزه با  ابعاد ویرانگر استبداد خانواده، اطرافیان و جامعه خودت مستبد میشوی و این استبداد را با یک پوشش نو بر دیگران تحمیل می کنی. حس می کنی که باید برای مبارزه با بندها قوی و استوار باشی و این قوت به مرور زمان به میل به حکمروایی تبدیل می شود.    تعجبی ندارد که بیشتر روشنفکران ما دموکرات های مستبد اند و تحمل قبول هیچ طرز تفکر دیگری را ندارند. 

باید استوار ماند و آزاد، ولی نگذار پافشاری بر  آزاد اندیشی، به آزادی دیگران آسیب برساند.  شخصیتی که با مبارزه مداوم شکل می گیرد، بیشتر از دیگران در معرض خطر دیکتاتور  شدن قرار دارد. چون می خواهی آنچه را به سختی بدست آورده ای، به هر قیمتی شده به دیگران بقبولانی. 

 

به خود می گویم: شهرزاد، کمی با خود و دیگران مدارا کن.  بگذار هر کسی راه خود را پیدا کند. مطمئن باش که خواهران و برادران و دوستان و اطرافیانت بدون تو هم می توانند تصمیم بگیرند و چه بسا که تصامیم بهتری بگیرند.  در پی تحمیل نظراتت نباش و خشمگین نشو، بلکه تلاش کن استبداد را نه با استبداد بلکه با آزاد اندیشی و منطق شکست دهی.

 

شهرزاد 

+نوشته شده در 2007/6/24ساعت8:24توسط یکی از ما دو نفر |