در این روزها خیلی از چیزهایی که مرا می آزارند، نوشته ام، خیلی به چیزهایی که مرا می آزارند، فکر می کنم. نا امنی، درگیری ها، نا امیدی و ترس از آینده. اما روزهایم سرشار از تلخی آزار نیستند، آرامش هم گاه گاه به من سر می زند، آرامشی که حالا قدرش را بیشتر می دانم.
آنچه به من آرامش می دهد شب پرستاره کابل است و نسیم ملایمی که موهایم را می آشوبد. شب به ستاره ها چشم می دوزم و حس می کنم دور، دور، آزاد، آزاد، در آسمان گم می شوم. آنچه به من آرامش می دهد تماشای رقص نور بر روی آب است، و آب، خود آب، جاری، پاک. آسمان آبی و پاک صبحگاه مرا آرام و خوشنود می کند، سرشار از شادمانی می کند و قلبم به سوی خدا، خوبی، هر چه پاکیزه است پرواز میکند. قدم زدن در شامگاه در تنهایی یا با پدر مرا آرام می کند، نگرانی های روزانه را از وجودم می شوید و مرا آسوده می کند.
آنچه به من آرامش میدهد لبخند مطمئن پدر است و صلحی که در چهره او می بینم، مهربانی جلال و نوری که در چشمانش می درخشد، دستان کوچکش که در میان دستانم گم می شوند. آغوش مادر تسلی ام میدهد،در آغوش او حس می کنم در رگانم نور می دوند. خنده های شادمانه پری تکثیر می شود و در من نشاطی را بیدار می کند که مدتها قبل به خواب رفته بود.
با دوستانم احساس آرامش می کنم، محبت شان مرا احاطه می کند، مهربانی شان مرا در آغوش می گیرد و با نگاه کردن به چشمانشان حس می کنم خوشبخت ترین انسان روی زمینم. بودن با دوستان عجیب است، یک شیرینی درد آور دارد، زمان زود می گذرد و حسرت هنوز باقی است.
شعر مرا می آشوبد و بعد از آشوب، آهسته آهسته آرامش می آید. آرامشی عمیق، مثل یک درخت پر شگوفه احساس زیبایی می کنم و چون آسمان سکوت و بیکرانگی سرشارم می کند.
گدای گریه ام، گدای گریه ای عمیق که خشمم را بتکاند و نگرانی ام را بشوید. میخواهم به دیوار تکیه کنم، آرام، بی صدا، طولانی بگریم. اشک هایم دل، چشم و رویم را بشویند و آسودگی مهمانم شود.
هر چند گاهی فکر می کنم این روزها، روزهای شیرینی هستند اما شاید بیش از هر زمانی دلتنگ آرامشم. در درون با خود درگیرم و در بیرون هم درگیری کم نیست. به خودم می گویم آرامش را در درون می توان ایجاد کرد. به خود مجال بده. نفس بکش. زندگی کن. کمی خونسرد باش، کمی بر خود مسلط باش. اما راه طولانی و دشوار است و من کم حوصله.. و آرامش مهمان گریز پا که خیلی کم به سراغم می آید.
شهرزاد
گفتگو با زبیده
رفقا سلام و درود،
چند روز بعد نمایشگاه عکاسی زبیده برگزار می شود و به این دلیل زبیده و علی کاظمی هر دو پا درد دارند ( از بس دنبال کارهای نمایشگاه دویده اند) . امروز برای مجله "جوانان امروز آسیا " با زبیده در مورد نمایشگاه و عکس هایش حرف میزدم، شاید اتفاقی، زبیده حرف های خیلی جالبی گفت. این دختر بلا بوده، ما خبر نداشتیم. بعد از کسب اجازه گردانندگان نشریه "جوانان امروز آسیا " ، خواستم حرفهای زبیده را در وبلاگ هم بگذارم تا شما هم لذت ببرید. برای دیدن عکس های زبیده به اینجا مراجعه کنید:
www.zubaidaakbar.blogspot.com
شهرزاد
زبیده اکبر متولد 28 حوت سال 1368 خورشیدی است. او در مرکز فرهنگی آیینه برای یک و نیم سال در یک دوره آموزش عکاسی شرکت کرد. بعد از ختم آن دوره، زبیده به طور مستقل به عکاسی پرداخت و عکس هایش در مجلات مختلف برون مرزی و در داخل افغانستان نشر شد. زبیده در سویس دانش آموز یک مکتب بین المللی است و در کنار عکاسی، گاهی گیتار هم مینوازد. این هم حرفهای زبیده:
- زبیده جان، چرا و چطور عکاسی؟
- زمانی که من شامل کورس عکاسی شدم، از اهمیت این فن خبر نداشتم. اما میدانستم که به کارهای خلاق و هنری علاقه دارم، به این دلیل از اولین فرصتی که پیش آمده بود، استفاده کردم و شامل دوره عکاسی شدم. البته رفتنم به دوره آموزشی مرکز "آیینه" خود ماجرایی داشت، زیرا می گفتند سن تو کمتر از هژده سال هست و ما نمی توانیم تو را در این دوره بپذیریم. بعد از اصرار خانواده ام و رفت و آمدهای متعدد ، مسئولین با گرفتن تعهد نامه از مادر و پدرم مرا به عنوان دانش آموز عکاسی پذیرفتند. بعد از آن من به عکاسی علاقمند شدم.
- از میان همصنفان تو کی ها بعد از ختم دوره آموزشی به طور جدی عکاسی را دنبال کردند؟
- در میان کسانی که من از کارهایشان خبر دارم فرزانه واحدی، فرشته کوهستانی، مسعود حسینی، نجیب الله مسافر و تا حدی حضرت وفا به عکاسی به صورت جدی ادامه دادند. عده ای محدود از همصنفانم این کار را به خاطر علاقه دوام دادند و خیلی ها به دنبال پول بودند. چون عکاسی رشته پولسازی در افغانستان نیست، تمایل زیاد به پیگیری این حرفه وجود ندارد.
- مردم در مورد عکاسی چقدر می دانند؟ دید مردم به عکس های تو چیست؟
- خیلی ها ارزش کار مارا نمیدانند چون تصور بیشتر مردم از عکس، عکس یادگاری و خانوادگی است. جنبه خبری عکس حالا کم کم اهمیت می یابد، اما هنوز عکس هنری برای خیلی ها ارزش ندارد.
- سیر کارت را برای ما بگو، در عکس هایی که می گیری بعد از فراغت از دوره آموزشی تا امروز چه تغییری آمده و دلایل این تغییرها چی بوده است؟
- اولین عکس هایم کلیشه ای بودند و خیلی تحت تاثیر کارهای دیگران بودم. عکس های زنان کوچی، زنان گدا و یا پسرک کتابفروش را میگرفتم بدون اینکه در مورد تکنیک و یا نگاه عکس فکر کنم. هر عکاسی که از بیرون می آمد و می آید به این کلیشه ها توجه می کند، زیرا این پدیده ها برای او تازه است.ولی ما کسانی که در این کشور زندگی می کنیم میتوانیم از سطح این پدیده ها فراتر برویم. میتوان چیزهایی را عکسبرداری کرد که ارزش خبری یا هنری خاص دارد. چیزهای تکراری که هر روز هر چشمی آنها را می بیند برای من امروز ارزش خاص هنری ندارد، اما در آغاز، من فقط به عکسبرداری از اطرافم اکتفا می کردم، بدون اینکه در پی نو کردن نگاهم باشم. در دومین دوره کارم، تمرکزم روی چهره ها بود، برای اینکه نگاه ها را شکار کنم. حس می کنم چهره ها و نگاه های مردم در افغانستان، چیزهای خاص دارند و خیلی حرف می زنند. این برایم مهم بود. توجه به جزییات برایم مهم شد. آنزمان بود که من آموختم که یک نگاه را متفاوت تر از دیگران ببینم و برای من حرف داشته باشد.
بعد از چهره، به اشیا و مناظر روی آوردم. چون خیلی گوشه گیر شده بودم. دلیلش را خودم هم نمی دانم ولی حس می کنم گاهی سخت است با انسان ها حرف زد، و برای نزدیک شدن به انسان ها و نزدیک شدن به نگاه آنها، نیاز داشتم با آنها حرف بزنم و گاهی صمیمی شوم. این صمیمی شدن برایم سخت بود. وقتی صمیمی می شدیم، آنها دیگر خودشان نبودند، طبیعی نبودند. برای من نزدیکی از این لحاظ مهم بود که بتوانم عکس آنها را بگیرم، نگاهشان را به خود نزدیک کنم ولی خیلی ها خود را مجبور میدانستند که وقتی با من صمیمی شدند، شخص دیگری باشند. برای همین به مناظر وا شیا پرداختم. دقت به جزییات خوب است، همه جزییات را نمی بینند، خیلی ها به کلیات نگاه می کنند و جزییات را فراموش می کنند. اما جزییات مهم و تاثیر گذار هستند. در همین اواخر، دوباره به انسان ها روی آوردم و از چهره دوباره عکس می گیرم. ولی حالا زندگی واقعی انسان ها را کنار گذاشتم، از بازی هایشان عکس می گیرم. زندگی انسان ها هم در نهایت بازی است.
- منظورت از بازی ها چیست؟
- مثلا از تئاترها، نمایش نامه ها، از انسان ها زمانی که خودشان نیستند و مجبورند نقش بازی کنند. تفاوت زندگی واقعی و نمایش این است که زمانی در زندگی واقعی به انسان ها نزدیک شوی، نقابی به چهره می گذارند، اما در حالت بازی، در روی پرده، چی بخواهند چی نخواهند مجبورند نقش خود را بازی کنند، نمیتوانند خود را به خاطر حضور من تغییر دهند، حضور من تاثیر خود را از دست می دهد. وقتی انسان ها بازی می کنند، از دید من، واقعی تر از واقعیت خود هستند.
- در آینده چی می خواهی بکنی؟ قصد داری عکاسی را ادامه دهی و عکاسی خبری را جدی تر بگیری یا..؟
- عکاسی خبری را من هیچ وقت دوست نداشتم زیرا عکاسی خبری مرا محدود می کند. باید از یک موضوع عکس گرفت. من هر چند با عکاس خبرنگار بودن شروع کردم ولی هرگز این شغل را جدی نگرفتم. حالا می خواهم فقط به امروز فکر کنم و همین گونه پیش بروم و ببینم چی می شود. به آینده ام به عنوان عکاس فکر نکرده ام زیرا عکاسی را برای خودم یک وظیفه نمی دانم. حس می کنم وظیفه دانستن هنرم، مرا محدود می کند. حس می کنم عکس جزء یی از من است و تا زمانی که من دوام دارم، ادامه خواهد داشت. این که در آینده چکاره خواهم شد، هنوز نمیدانم. علاقه دارم زبان انگلیسی را جدیتر دنبال کنم .
- آیا گاهی خواسته ای با عکس هایت تصویر ما شرقی ها را در نگاه غربی دگرگون کنی؟ تو از نگاه غربی ها یا بقول خودت بیرونی ها به پدیده ها در این کشور حرف زدی، آیا گاهی خواستی یک تصویر از درون برای مخاطبین غربی ارائه کنی؟ یا عکسبرداری برایت یک دلمشغولی خصوصی بوده است؟
- در بیشتر موارد عکس برای من یک مسئله کاملا خصوصی است. بیشتر اطرافیان و دوستانم می گویند عکس هایم پیام ندارد و این برایم زیاد مهم نیست. در عکاسی دنبال پیام نمی گردم. عکس گرفتن برایم اهمیتش این است که یک لحظه مهم و جالب برای خودم را ثبت کنم و اگر کسانی خواستند در زیبایی آن لحظه با من سهیم شوند. در مورد دید بیرونی ها به ما، و این که ما را به تصویر می کشند، به اعتقاد من ما چی بخواهیم یا نخواهیم دیگران را به شکلی می بینیم که خود می خواهیم، نه آنگونه که هستند. من خود را در موقعیتی نمی بینم که دید "دیگران" را به "ما" تغییر بدهم. آرزو دارم این توانایی تغییر دادن نگاه دیگران را داشته باشم ولی ادعای این را ندارم. ولی یک چیز خیلی برایم مهم است، می خواهم با عکاسی از چهره ها، بگویم که ما حرفی برای گفتن داریم. چهره های ما خالی نیستند. حد اقل در افغانستان در انسان ها تنوع می بینم. با وجود همه مشترکات، انسان ها در اینجا متفاوت هستند، دردها، قصه ها و آرزوهای متفاوت دارند. در اروپا من این را نمی بینم. به نظرم می آید که مردم در آنجا به یک سری مسایل خاص محدود شده اند و ما در افغانستان هنوز یکرنگ و محدود نیستیم. من می خواهم این تفاوت را آنها درک کنند، می خواهم با عکس هایم از افغانستان بگویم که ما هنوز ارزش هایی از خود داریم و هر چند این ارزش ها گاهی درد و رنج می آفریند، ولی دردها و غم های ما معنی دارند و رنج ها و دردها همیشه بد نیستند.
- یک سوال کلیشه، آینده عکاسی را در افغانستان چگونه می بینی؟
- چندان امیدوار نیستم. عکاسی در افغانستان خیلی کلیشه شده می رود. الگوی بیشتر عکاسان ما یک نگاه غربی به مسایل است. می روند از یک زن که چادری به سر دارد عکس می گیرند، مثلا. خیلی کم می توانند خود را از تاثیر نگاه دیگران و تقلید رها کنند. من آرزو دارم که عکاسان افغان به چیزهایی توجه کنند، که مردم هنوز متوجه نشده اند. آن چیزهایی که برای تلویزیون ها و دوربین های خارجی جالب است، برای ما تقلید است. نگاه ما خیلی کلیشه شده، چون بیشتر ما با یک دید غربی به مسایل می نگریم و در واقع این دید غربی را تکرار می کنیم. این دید بیرونی به مسایل، به هنر ما لطمه می زند، چون یک نگاه نا آشنا و تا حدی سطحی به مسایل افغانستان است. ما بیشتر با خود آشناییم و نیازی به تکرار نگاه های دیگران نداریم. این که ما نگاه ویژه و تازه به پدیده ها نداریم، نا امید کننده است. تکراری بودن تنها در عکاسی دیده نمی شود، بلکه به نظر من بیشتر چیزهای ما در این دوره تقلیدی و تکراری شده است.
- در مورد نمایشگاهت بگو و این که چرا نمایشگاه برگزار می کنی؟
- این سومین نمایشگاه من است و نمایشگاه های من بیشتر به این دلیل نبوده که مطرح شوم و یا مردم با عکس های من آشنا شوند. چون می فهمم که عکس های من برای خیلی ها پیامی ندارد و جالب نخواهد بود. عکس های من در تعریف خیلی ها از زیبایی یا جالب بودن نمی گنجد. عکس هایم آشنا و روشن نیستند. برای من نمایشگاه بهانه ای برای کار بوده است، برای عکاسی. فکر کردن در مورد نمایشگاه مرا هیجان زده می کند و سبب می شود عکس بگیرم، اما وقتی چند روز محدود به نمایشگاهم می ماند، از هیجانم کاسته می شود. برای اینکه من کار خود را انجام داده ام و اگر نمایشگاه برگزار شود یا نشود، تفاوتی در کار من نمی آید.
عکس های نمایشگاهم بیشتر از مناظر و نمایش ها و بازی ها ست. به نظر خیلی ها شاید این عکس ها مبهم باشند ولی من گاهی این ابهام را در عکس هایم دوست دارم، زیرا عکس هایم جزئی از من هستند و من هم کم و بیش مبهمم.
- نمایشگاه تو از یک لحاظ دیگر هم جالب است، چون عکس های تو چاپ شده نیستند، بلکه آنها در کمپیوتر
نمایش می دهی با موسیقی. آیا این نوع نمایش دلیل خاصی دارد یا فقط به خاطر مسایل اقتصادی و قیمت بالای چاپ عکس این کار را می کنی؟
- قیمت چاپ عکس با کیفیت خیلی بالاست، و من نمی خواهم برای چاپ عکس هایم از کسی کمک مالی بخواهم. اکثرا مردم در افغانستان از موقعیت خود استفاده می کنند، من هم یک گزینه دارم که بروم و بگویم چون یک دختر استم و عکس هایم از زنان افغان است، برای نمایش این عکس ها کمک مالی کنید. ولی من ادعای دفاع از حقوق زنان را ندارم و می خواهم کاری را انجام بدهم که خودم توانایی آن را دارم. دلیل دیگر برگزاری نمایشگاه به این شکل این است که موسیقی برایم خیلی مهم است و دوست دارم عکس هایم را توام با موسیقی به نمایش بگذارم. به نظرم با موسیقی تاثیر گذاری عکس هایم بیشتر می شود. سومین دلیل من این است که از برگزاری نمایشگاه به این شکل لذت میبرم، از تنظیم عکس ها و موسیقی در کمپیوتر و از این که گزینه ادیت عکس ها را در آخرین لحظات داشته باشم، خوشم می آید.
دو زن خبرنگار را کشتند.. وضعیت امنیتی در ولایات خوب نیست، فساد اداری، بند و بست ها، وعده های کاذب، زبونی، گدایی، از در و دیوار می بارد. این وضعیت آزار دهنده است . گاهی به خود امید میدهم که ما در مرحله گذار قرار داریم. همیشه در این وضعیت نخواهیم ماند. شاید طوفانی مسیر این کشتی شکسته را تغییر دهد و ما را سر عقل بیارد. باز وقتی به بی تفاوتی های خودم و اطرافیانم می نگرم، امیدواریم کمرنگ می شود.
نشانه های نا امید کننده فراوانند، بی تفاوتی جوانان ما خیلی آزار دهنده است.. خیلی ها بی تفاوتند، آنهایی که بعد از اخبار انفجار به رادیو زنگ می زنند و آهنگ های عاشقانه و شاد سفارش می دهند، خواهرم که بعد از هر اعتراضم به وضعیت می گوید: همه چیزه سیاسی نکو. گردانندگان برنامه های تفریحی با خنده های زورکی و رنگ و رو رفته شان بی تفاوتند، گدی هایی که با حرکات وقیح در تلویزیون می رقصند و با خنده های کاذب به ما نگاه می کنند و جمعیت بزرگی از جوانان ما که حامی و ادامه دهنده این وضعیت هستند.
بی تفاوتی و بی مسئولیتی به همه چیز و همه کس رخنه کرده است. بی تفاوتی در برابر اشتباهات گویندگان تلویزیون، اشتباهات بزرگ سیاستمداران، اشتباهات بزرگ رییس جمهور... بی تفاوتی در برابر تحقیر، بردگی نوین، بی سوادی، حماقت، فساد اداری. بی تفاوتی در برابر ذلت انسان ها، کشتار انسانها، گرسنگی انسان ها.. و شاید یکی از دلایل این بی تفاوتی این است که هیچ کسی خود را مسئول نمی داند.. هیچ کسی به این کشور احساس تعلق نمی کند. خیلی ها (خودم هم شاملم) فقط در فکر گریز هستند.
بی اعتنایی به اینجا ختم نمی شود. بی تفاوتی در برابر عام شدن یک تصویر جنسی از زن، تصویری که تلویزیون ها به ما تلقین می کنند، که زن را به عنوان موجود رنگ کرده ای نشان میدهند که هنری جز دلربایی های وقیحانه ندارد..
بدتر از بی تفاوتی نشاط آزار دهنده ای است که تلاش می کنیم به خود تلقین کنیم، نشاطی که برای بقایش محتاج سیگار و "طلوع" و ترانه های ناموزون هندی و ترکی و.. هستیم.
وضعیت عجیبی است. بحث و گفتگو در مورد مهمترین مسایل کشور را "تکراری" می خوانند، آرمانگرایی "احمقانه" است، دفاع از کرامت انسانی را غربی شدن نام می مانند، استفاده جنسی از زنان را حقوق برابر می گویند، دامن زدن به تعصب قومی را انتقاد سالم می گویند، وقاحت و بی حیایی را جسارت و تابو شکنی می گویند. هیچ کسی به نتایج عمل و حرف خود فکر نمی کند و شاید به این دلیل است که همه چیز نتیجه بر عکس می دهد. هیچ کسی در قبال حرف های خود احساس مسئولیت نمی کند. مطبوعات ما "آزادی" را بدنام می کنند، مدافعین حقوق زن، به زنان به چشم یک جنس ضعیف و توسری خور می نگرند، برنامه هایی که برای تفریح ساخته شده، غمگینت می کنند، کسانی که ادعای شعر و ادب دارند، در هر سطر ده غلط املایی دارند (بدتر از من، باور کنید) و خاین ترین افراد پرچم صداقت را به دوش می کشند و در کشوری که همه نیاز به تحمل و مدارا و بردباری دارند، خیلی از مشعلداران ما خشونت را ترویج می کنند.
آزار و اذیت زنان رواج کوچه و بازار است و آنانیکه شبانه همه کانال ها را به دنبال تن برهنه زنان زیرورو می کنند، روزانه برای دختران خود دم از "حیا" و سر بزیری می زنند.
حس می کنم خیلی ها مثل خودم توان بی طرفانه و منطقی فکر کردن را از دست داده اند و در عوض با چند نام گذاری و برچسب زدن بار مسئولیت خود را سبک می کنند. دلتنگ حرف های منطقی و تصمیم گیری های عاقلانه می شوم. دلتنگ انتقاد های سازنده ای که زیر بار پیش ذهنیت ها خرد نشده باشد.. زیر بار خشم، بدبینی، نفرت، تعصب. دلتنگ نشاط خردمندانه ای استم که بعد از کار هدفمند و مفید به انسان دست میدهد، نه این شادخواری های لجام گسیخته که در آهنگ های بلند و بی وزن و قافیه، یا در حرکات احمقانه و استهزای دیگران مجال بروز می یابد. حس می کنم مردم حس طنز خود را از دست داده اند و ذوق هنر و موسیقی و شعر خود را..
حس می کنم در گنداب دروغ و خودفریبی غوطه می خورم و با هر لقمه نان، تکه گوشتی را می جوم و با هر نفس از هوا بوی تفعن خودم مشامم را می آزرد.. بوی تعفن بی تفاوتی.. در میانه ظلم و بی احترامی و کشت و کشتار، اطرافیانم را می بینم که به عشق های دروغین دل خوش کرده اند و برای یکدیگر ترانه های مبتذل می خوانند.
شاید این بی تفاوتی جزء این چنین شرایط باشد، شرایطی که هیچ نشانه خوبی در آن به چشم نمی خورد، که همه بت ها زوال یافته اند و همه رهبران یکی از دیگری دروغ گو تر اند. شاید این فقط یک مرحله گذار است، مرحله ای که هر کس به هر وسیله عقده ی قرن ها اختناق و پنهان کاری و ریا را بیرون میریزد. شاید بلاخره همه چیز تقلید نیست، شاید بلاخره از تقلید کورکورانه خلاص شویم فقط باید با حوصله مبارزه کرد. شاید بلاخره آن جوهر نهانی و عصاره "پنج هزار سال تمدن" ما را از این لجن بیرون بکشاند. شاید جوانان ما فقط به کمی فرصت نیاز دارند که ...
تا آن زمان چه باید کرد؟
شهرزاد
آتشی در جانت می افتد، دست و پایت را گم می کنی. هیجان مطبوعی سراپایت را فرا می گیرد. بیدار خواب می شوی. ستاره ها را می شماری. روز و شب آواز می خوانی. دلت به شکل خاصی می طپد به شکل بی سابقه ای. رنگ می بازی، رنگ می گیری. دستانت می لرزند.. ساعت ها در کنار آیینه می ایستی. جهان رنگ تازه ای می گیرد، ابر به فرمان تو می بارد، باد بوی زلفان "او" را می آورد. به در و دیوار وزمینی عشق می ورزی که دستان "او" لمس کرده اند. کمی حسود می شوی. حس می کنی آتش می سوزاندت و خاکستر می شوی اما شاید فقط نیمسوز شده ای.. فال می گیری. دعا می خوانی. جهان تقدسی بی نظیر می یابد. خدا دوباره نزدیک می شود، نزدیک تر از همه. با خدا حرف می زنی. لابه می کنی. حس دلپذیری است.
...
تمام آنچه می خواهی حضور "او" ست. بختت یاری می کند. بزرگان دهان خود را شیرین می کنند. کامره ها فلش می زنند، پرده ها را می آویزند، حیوانی را شهید می کنند، چند نفری نان می خورند، دعا می کنند. "او" در کنار توست، برای حالا، برای همیشه، تا زمانی که هر دو نفس می کشید. در میانه ماجرا می ایستی، به او نگاه می کنی: " این بیگانه کیست؟ این مهربان، این گرانبها؟".
روزها می گذرند، "بیگانه" آشنا شده است. آن یار گریز پا ماندنی شده و آن حجاب های شرم کنار رفته اند. آیات مقدس جادو کرده اند. جادویی که دیگر به آسانی خنثی نمی شود. دیگر نمیتوان برگشت "او" تغییر کرده است، تو تغییر کرده ای، برای همیشه.
آهسته آهسته ملال و خستگی به زندگی رخنه می کند. حرفها تمام شده اند، اشاره ها، شعرها. عیب ها بزرگتر شده اند و زیبایی ها کمرنگ. از ترشرویی شروع می شود، با طعنه و کنایه ادامه می یابد. اگر صبورتر باشید، هر دو ملال خود را پنهان می کنید. دنبال دست آویزی دیگر می گردید، بهانه ای برای دوام این رابطه.. یک کودک، یک سفر، چیزی که زندگی را دوباره رنگین کند. کین و خستگی خود را متوجه دیگران می کنید، پای مادران و پدران به میان می آید، با همسایه هم چشمی می کنید.. سالها در ملال می گذرد..راه بازگشت نیست، جدایی؟ در طول سالیان دیواری از بیگانگی و اجبار با هم ماندن میان تان فاصله می اندازد. تا پیری برسد و شاید دوباره همان "احتیاج" به محبت این بار پخته تر بر گردد و با هم نزدیک شوید. با هم در برابر قدر ناشناسی کودکان تان متحد شوید یا هراس مشترک از مرگ..
......
اما گاهی به ازدواج نمی انجامد. مدتها می گذرد. بزرگ می شوی یا فکر می کنی بزرگ شده ای. زندگی ات مسیر تازه ای می یابد. با افسوس می گویی کاش بیشتر می کوشیدم. کاش شکست نمی خوردیم. "او" امروز با من می بود. کاش جرئت می کردم، می گفتم، می ماندم.
یا شاید با لبخند آن روزهای خوب را به یاد بیاوری، بدون پشیمانی. گاهی خوشحال می شوی که هیجان آنروز ها فقط در حد یک خاطره مانده است. خوشحالی که مقاومت کردی و پشت سر گذشتاندی. حس می کنی پخته تر شده ای، محکم تر، مطمئن تر. می گویی : من "آزادم". آزادی حس دلپذیری است. میتوان باز عاشق شد؟ شاید زیاد خوب نمی بود اگر "او" حالا اینجا بود..
........
شاید بیش از حد بدبینم.
شهرزاد
این نوشته به چند جا فرستاده شد اما شاید از بس بی معنی اش پنداشتند ، نشر نکردند. شهرزاد وعده داده این را در وبلاگ بگذارد. با تشکر قبلی از او:
ها؟
ها؟ چیست؟ نداست؟ یا پاسخ؟ و بعد در آن چه هست؟
در ادبیات معاصر ما تا آنجا که من از نظر گذرانده ام نمونه ای از اینگونه نیست. بجز اشعار منثور که البته خصوصیات شعر نو را دارند: تصویر، ایجاز، فشردگی. اما در "ها" همه اینها هم هست هم نیست. نیست به این معنی که در آن ما متنی روان، شفاف و بی تکلف روبرو هستیم، اما گمان می کنم اینجا معنی بر شکل غالب است. با ادب معاصر جهان اگر مقایسه کنیم، این اثر از لحاظ بیان عواطف به ترجمه مایده های زمینی اثر آندره ژید شباهت دارد. اما در مایده های زمینی به زیبایی ها و نعمت های طبیعت با زبان شاعرانه اشاره رفته که در "ها" آنهم نیست. تا جاییکه من فهمیدم در اینجا سیر حرکت به سوی باطن است، همه عالم، ابر، دود، درخت، تاریکی، قفس، سفر، دوری، نزدیکی به گمان من نمادهای درونی شده عالم اند و خبر از توفان روح می دهند، اما آیا کلمه توفان در این مورد دقیق است؟ پس آرامش و روانی حاکم بر نوشته را چگونه باید توجیه کرد؟ تاثیری که من گرفتم فرو رفتن و غرق شدن و بعد حیرت بود، نه فهم و ادراک و حتی احساس."ها" را باید خواند و غرق دریای آرام روح آرامش یافته شد. اگر چه سخن از اضطراب، اندوه و گاهی حتی پوچی و بیهودگی هست. اما به فکر من همه این چیزها معنی ناگفتنی یافته اند و در این اثر من به این (معمای دشوار) راه نیافتم. از کنار آن سیر کردم و جرئت غوطه زدن نیافتم.
جنید باری به من گفته بود در نوشته، مخاطب محدودیت است. اینجا او با هیچ مخاطبی طرف نیست،این حتی تناجی هم نیست؟! شکایت که اصلا.
آن جنیدی که هر روز می بینیم و با ما در باره همین اشتغالات روزمره حرف می زند، آیا او برای نشان دادن چهره واقعی خود این را نوشته؟ این را نوشته چون از مخاطب ها، از صحبت ها، از گفتگو ها، دلگیر شده؟ چون مخاطبی برای آن حرفهای خود نیافته؟ اگر اینطور باشد ما با یک حماسه روبروییم که با حماسه های تا کنون دیده و خوانده ما مانند نیست. این کتاب نیست، چیز دیگری است.
سلام و درود
به دعوت سخیداد هاتف می خواهم در مورد انسان هایی بنویسم که بر زندگی ام اثر گذاشته اند و مسیر آنرا تغییر داده اند. خیلی در این مورد فکر کردم و یک فهرست طولانی در ذهن داشتم. اما همینکه نویسنده ها و هنرمندانی را که از آثارشان می شناختم شان از فهرست کشیدم، فهرست کوتاه تر شد. معیار دیگری که برای خود تعیین کردم این بود که فقط در مورد کسانی بنویسم که تاثیر ماندگار، روشن و سازنده ای در زندگی ام گذاشتند و کسانی که تاثیر گذاری شان را روشن به خاطر دارم، این معیار فهرست را کوتاه تر کرد، هر چند شاید این نوع برخورد زیاد منصفانه نباشد. بعضی ها را هم شاید به خاطر ندارم و ..
اسماعیل اکبر: پدرم. سازنده ترین، روشن ترین و پایاترین اثر گذاری را بر زندگی و نظریاتم داشته است. من آموزشم و تحصیلاتم را تا زمانی که به کالج آمدم مدیون پدرم هستم و تا امروز هم او نزدیکترین و دلسوزترین راهنمای من در امور تحصیلی ام هست. از الفبا گرفته تا اشعار بیدل، از آثار ژول ورن تا کمدی الهی دانته را به هدایت و تشویق پدر خواندم. پدرم اولین کسی بود که مرا به نوشتن تشویق کرد، عشق خواندن را در من تقویت کرد، بی دریغ از من حمایت کرد و بسیار به من آموزاند. نظریاتم و شیوه زندگیم به شدت متاثر از پدرم است. مهمترین چیزی که پدر به من آموخت توانایی عشق ورزیدن به انسان ها و پایداری در مبارزه بود. من این درس ها را شاید خوب نیاموخته ام، اما آنقدر که آموخته ام مدیون پدر هستم. خیلی از کسان دیگری که در زندگیم نقش های سازنده داشتند به برکت پدر و ارتباطات وسیع او شناختم. اولین قهرمانان و آموزگاران من دوستان پدرم بودند. قدرت بخشندگی، مهرورزی، اعتماد و امیدواری پدر همیشه برایم رشک بر انگیز بوده است. در وجودم هر چه زیباست نشانه ای از او دارد.
زکیه شفایی: همصنفی سابق و دوست صمیمی ام. با زکیه در اولین روزهایم در دانشگاه کابل آشنا شدم و در آن سن و سال که پر از شور و هیجان و بی پروایی بودم او نقش سازنده ای در زندگی من داشت. وفاداری و صمیمیت زکیه نادر است. من در زکیه پرهیز و خویشتنداری را می ستایم. زمانی که من با زکیه آشنا شدم، از خطر کردن به خاطر خطر کردن لذت می بردم و در اظهار احساسات و عواطف خود افراط می کردم . اما زکیه به من یاد داد که نباید فقط به این دلیل خطر کنیم که توانایی آن را داریم، بلکه باید برای خود قوانین و محدودیت ها وضع کنیم تا ناآگاهانه به گرداب نیفتیم. صبر زکیه به من نازپرورده درس حوصله و پایداری داد. کمال طلبی او که گاهی افراطی است به من آموخت که با خود سختگیر باشم. من و زکیه خیلی اختلاف نظر داشتیم و داریم اما او همیشه با بزرگواری خامی های مرا تحمل می کند.
ایمل پسرلی: رییس سابقم و الگویم از مدیر شایسته. پسرلی در زمانی به تشویقم پرداخت که من تقریبا از خود نا امید شده بودم. در روزهای پرکار بی بی سی پسرلی با وجود کار پر مسئولیتش همیشه فرصتی برای گفتگو با همکارانش می یافت. من در آن زمان به شدت محجوب و گوشه گیر شده بودم و فشار کار و ضعف های خودم بشدت نا امیدم کرده بود. پسرلی با محول کردن مشکلترین وظایف به من- اعتماد به نفسم را به من بر گرداند. در آستانه سفرم به امریکا خیلی به من راهنمایی کرد و تشویقم کرد. ایمل پسرلی را به خاطر فروتنی بی نظیرش- انرژی پایان ناپذیرش - مدیریت صمیمانه اش و عطش اش به آموختن تحسین می کنم. او می خواست از همه نکته ای بیاموزد. حرف های همه را با حوصله می شنید و همیشه چون یک خبرنگار نمونه کنجکاو- مسئول و صادق بود و است. او مدیر آیده آل من و انسانی دلسوز است.
سخیداد هاتف: لالا هاتفم که خردمند، مسئول و نازنین است. در کودکی لالا هاتف برایم یک قهرمان بود، قهرمانی که کلید قله های علم و فرزانگی را در دست داشت. جوان محجبوبی که مثل پیران پخته کار بود. پدر همیشه جدیت و پشتکارش را توصیف می کرد و من تا حدی که عقلم قد می داد از نوشته ها و گفتگوهایش با پدر لذت می بردم. لالا هاتف رفت و من در روزهای سخت بزرگ شدن گاهی برایش نامه مینوشتم و او هم در جواب نامه های مفصل، مسئولانه و راهگشا می نوشت. یک نامه اش را خیلی روشن به خاطر دارم که در مورد تقلید بود و در آن گفته بود خودم را از تقلید کورکورانه رها کنم و مسئولانه بیاندیشم و برای خودم تصمیم بگیرم. نامه برایم مثل یک "تقدیر نامه" بود و به اینکه لالا هاتف مرا اینقدر جدی گرفته بود افتخار می کردم.
در نه ماه گذشته لالا هاتف نزدیکترین دوست و بهترین مشوق من بود. هر بار گفتگو با او مرا سرشار و شادمان می ساخت و از هر گفتگو نکته ها می آموختم. لالا هاتف به من آموخت که در زندگی هیچ چیزی همه چیز نیست، دین جای خود را دارد، عقل جای خود را و عشق جای خود را . او مرا از یکجانبه نگری نجات داد و روزنه های جدیدی را برایم گشود. او به من آموختاند که چگونه در زندگی تعادل همه نیروهای وجودم را در نظر داشته باشم و خردمندانه و مسئولانه زندگی کنم. او جسورانه حجاب از برابر چشمانم بر داشت و به من یاری داد که خودم را کشف کنم. لالا هاتف مرا به نوشتن تشویق کرد و کمک کرد که شجاع باشم.
در یکی از مهمترین بخش های زندگیم که نوشتن و بیان خود است بیشتر از همه مدیون لالا هاتفم هستم. او به من دلگرمی داد که بنویسم، هشیارانه نقد کرد و کمک کرد که در هر قدم بهتر بنویسم. اگر لالا هاتفم نبود شاید وبلاگ نویسی را اصلا جدی نمی گرفتم و دنبال نمی کردم. خیلی ها به من گفته بودند که ننوشتن ام بهتر است و من مزخرفات می نویسم و از دغدغه های خصوصی خود می نویسم و ... این ها برای نا امید کردن تازه کاری چون من کافی بود. اما نظریات لالا هاتف و حمایتش به من امید می داد که خوانندگان جدی دارم و این سبب می شد تلاش کنم بیشتر و بهتر بنویسم.
لالا هاتف به من احترام گذاشتن به انسان ها و طبیعت را آموخت و من بیش از دانشگاهم از لالا هاتفم آموختم.
در نظر من لالا هاتف کسی است که می خواهد به فرزانگی برسد. فرزانه ای که شادمان و خردمند و با هدف زیستن را میداند.
شادمان باشید
شهرزاد
کابل عجیب است. به همین خاطر دوستش دارم. روزها تلخ و شیرین، گاهی تند، گاهی آرام می گذرند. شعبده بازی های این شهر متحیرم می کند ، مردمانش را دوست دارم و کابل مرا غرق می کند.
۱- موج مهربانی- در فاصله چند روز خیلی از دوستان را دیده ام. مهربانی شان قلبم را شادمان کرد و در دریای مهر شستشو شدم. مهربانی شان خاصیت آرامش بخشی سایه درختان و صفای آب چمشه را داشت. گفتگوهای طولانی و عمیقی داشتیم که لذتبخش بود. سید نادر محقق و علی کاظمی به خانه آمدند. در دانشگاه، سید عاصف حسینی ما را به چای مهمان کرد. دیدار با زکیه شفایی، حضرت وفا، جمعه، آصف آشنا، علی همت، جواد رها، کاوه جبران، عباس سحر، فرید حسرت، آقای ابرار و دوستان دیگر به چشم و دلم روشنایی بخشید. چنین به نظرم می آید که هرگز از میان جمع دوستان نرفته باشم، گفتگوها به آسانی آغاز می شود مثل اینکه غیبتی و دوری نبوده باشد. در میان این جمع کسانی بودند که نام هایشان را شنیده بودم و نوشته هایشان را خوانده بودم و دیدارشان سخت خوشنودم کرد. با آصف آشنا به کتابفروشی ها رفتم و با زکیه زیر درختان دانشگاه قدم زدم. روی سبزه ها نشستم و مثل آن روزهای قدیمی بی خیال وقت مدتها قصه کردم. در جمع دوستان همه زبانت را چقدر آسان می فهمند، زیبا نیست؟
۲- یاس و نا امیدی- همه یا بیشتر دوستانم سرخورده و مایوس اند. در کوچه و بازار مردم مایوس اند. شور و هیجان خیلی کاهش یافته، همه خود را در بن بست می یابند. در بن بست، تنها، نه راه گریز و نه دست ستیز. همه جا با درهای بسته روبرو شده اند. انسان های جوان، با استعداد، پرشور و خلاق خود را با موانعی رو در رو می بینند که راه نفس کشیدن را تنگ می کند.. هر چه پرشورتر و دلسوزتر باشی، تنهاتر و بیچاره تر استی.. من نا امیدی را نمی پسندم اما حس می کنم دوستانم شاید حق دارند.
۳- تبلیغات: لوحه های بزرگ تبلیغات از گوشه و کنار کابل سر کشیده اند. انسان های خوشبخت، خوشپوش، خندان، متفاوت از میان لوحه به جمعیت پریشان خاطران لبخند می زنند. لوحه تبلیغاتی به یک تابلوی قشنگ بر دیوارهای یک خانه ویرانه می ماند. جایش اینجا نیست. انسان های لوحه دور از دست، جوان، جاویدانی، از کوه قاف... "آسانترین راه"، "بهترین وسیله" ، لوحه ها جادو دارند.. با خود می گویم ما هم به این بیماری مبتلا شدیم.. بیش از گرد و خاک آزارم می دهند.
۳- رادیوها آهنگ های شاد پخش می کنند، اخبار انفجار پخش می کنند،مجری ها میخندند و شوخی می کنند، رادیوها حکومت می کنند، دل می برند، اسرار عاشقانه جوانان را پخش می کنند، مشوره می دهند، ...
۴- مزاحمت های تیلیفونی، مزاحمت های خیابانی، گدایی محبت، گدایی یک رابطه عاشقانه، تحمیل یک رابطه عاشقانه، کاش مهربان تر بودیم، مزاحمت کمتر نمی شد؟ انسان به محبت محتاج نیست مثل دانه به آب، آفتاب؟ تبسم ها معنی دارند، کلمات، حرفها،
۵- دست بدهم یا دست ندهم؟ تردید.. سر و صدا، سرویس های بیروبار، زنانه و مردانه، پیاله پیاله چای سبز، چادرت نلخشد، نگاه های کنجکاو، نگاه های بدبین، هر قدم یک آشنا، قصه کنیم؟
کابل، دیوانه است..
راستی، بزودی به دعوت لالا هاتف لبیک خواهم گفت و در مورد اشخاص تاثیر گذار در زندگی ام می نویسم.
شهرزاد

