تو زن و وسوسه انگیزی. بنا بر این محتاط باش. دوسیه ات را روی سینه می گیری. سر بلند و محکم بی هیچ نشانه ای از تبسم روی لبانت راه می روی. لبانت را انگار بر هم دوخته اند. تیز می روی و با دقت اطرافت را می پایی. در بازار مردان به دو دسته تقسیم می شوند: آنهایی که مزاحمت می کنند، آنهایی که مزاحمت نمی کنند و هدف تو این است که خود را از شر دسته اول محافظت کنی. مشکل این است که در پیشانی هیچ کس نوشته نیست که از کدام دسته است، بنا بر این باید با هوش باشی و حدس بزنی. حدس زدن همیشه آسان نیست.
نگاه ها را همیشه حس می کنی. مهم نیست شالت بزرگ باشد یا کوچک، پیراهنت دراز یا کوتاه. به هر حال، چشم ها محاصره ات کرده اند. چشم، چشم، چشم. اگر لحظه ای غافل باشی، شاید کسی با تو تصادف کند، شانه بزند مردان این شهر، آنقدر می بینندت که آمدنت را نمی بینند. یا شاید، شاید دستی به بازویت بخورد، چادرت را اندکی بکشد، یا پایت را بفشارد.
در بازار حواس ات تحریک می شوند: بو، صدا، رنگ فراوان است. بوی کباب، بوی عرق، بوی گندگی آب دریای کابل، بوی نان گرم..صدای احمد ظاهر، صدای آواز خوانان هندی، صدای شاگرد رستورانت که به کباب دعوتت می کند، صدای موتر، انسان، حشره.... رنگ آبی چادری، رنگ سفید و خاکستری کبوتر های شاه دوشمشیره ولی، رنگ های سرخ و سبز و زرد و نارنجی پیراهن ها، رنگ خاکستری آسمان، رنگ خاک.....
از سرک همیشه با ترس می گذری. هر لحظه حس می کنی تصادفی در کمین است. هر که در موتر نشسته است، فراموش می کند زمانی پیاده بوده، پیاده خواهد بود. مراعات و مهربانی کم می بینی. مثل این است که مردم همه خشم و سرخوردگی های خود را، عقده های نهانی و حس رقابت خود را در جایگاه راننده به یاد می آورند و تلافی می کنند.
بعضی از مردان هنوز تفاوت خانه و بازار را نیاموخته اند. در بازار هم، مثل خانه، آهسته و با تبختر راه می روند، با دید خریدارانه به زنان می نگرند و حتی گاهی به گمان اینکه همه زنان دیگر هم چون همسرشان ملکیت مطلق ایشان هستند، دست "نوازش؟؟" دراز می کنند، حرف می زنند، امر و نهی می کنند: دامنته تا کو. چرا ایقه تیز می ری، آهسته آهسته. ای، لباس پوشیدنته اصلاح کو. برعلاوه بندرت، بسیار بندرت برای یک زن راه باز می کنند، و از تو توقع دارند که همیشه، همیشه از سر راه شان کنار بروی.
همه این مسایل وادارت می کند که وقتی در کوچه و بازار راه میروی، حالت دفاعی داشته باشی و مجال پرداختن به عمارت های اطرافت را نداشته باشی. اگر بنگری هم زیبایی کم است. ساختمان های تازه اکثرا نمونه بی سلیقگی انسان های عقده ای تازه بدوران رسیده است. ساختمان های کهنه تر، ویرانه یا نیمه ویران اند و در محلات کثیف، بیروبار و فقیر موقعیت دارند. عمارتی که پختگی و زیبایی را با هم داشته باشد، کمتر است.
آرزو داری شهر را سبزتر ببینی، بسیار سبزتر از امروز. اما در وضعی که انسان ها مجال پرداختن به همدیگر را ندارند، چه کسی غمخوار گیاهان خواهد بود؟ دلتنگ نشانه های مراقبت صمیمانه میشوی، دلتنگ اینکه یک خانه خوب رنگ کرده را ببینی، یک باغچه منظم را، یک درب قدیمی مزین را که آباد مانده باشد. مثل این است که زندگی موقتی باشد، هیچ کسی به هیچ چیزی دل نبسته است، همه چیز را گذرا می سازند. کابل اینطور است، نه نو، نه قدیمی، یتیم و به خود رها شده.
دلتنگ کاسبان حرفه ای میشوی، کسی که کارش را خوب بداند و به آن عشق بورزد. در دکان های قدیمی می گردی و زمانی که کسی را می یابی که که کسبش تاریخ دارد، با دلبستگی کار می کند و در مورد کار خود میداند، شادمان میشوی.. حس می کنی کسی را یافته ای که معنای سکون و کمال را میداند. آرامش می یابی.
گاهی در بیرون چیزهایی را می بینی که شادمانت می کند. پسرکی روبروی دکان ایستاده و برای پیرمردی روزنامه میخواند و توضیح میدهد. دخترکی تلاش می کند یک کودک گریان را بخنداند. در میان ساختمان های نوساز، یک خانه زیبای قدیمی را می بینی که پوشیده از عشقه پیچان است و منظره ای آرامش بخش دارد.گاهی میتوان دلیلی برای تبسم هم یافت.
شهرزاد
