تبليغاتX
مثل آب مثل آتش

مثل آب مثل آتش

یادداشت های ما ( زبیده اکبر و شهرزاد اکبر)

 تو زن و وسوسه انگیزی. بنا بر این محتاط باش.  دوسیه ات را روی سینه می گیری.  سر بلند و محکم بی هیچ نشانه ای از تبسم روی لبانت راه می روی. لبانت را انگار بر هم دوخته اند.  تیز می روی و با دقت اطرافت را می پایی. در بازار مردان به دو دسته تقسیم می شوند: آنهایی که مزاحمت می کنند، آنهایی که مزاحمت نمی کنند و هدف تو این است که خود را از شر دسته اول محافظت کنی.  مشکل این است که در پیشانی هیچ کس نوشته نیست که از کدام دسته است، بنا بر این باید  با هوش باشی و حدس بزنی. حدس زدن همیشه آسان نیست.

نگاه ها را همیشه حس می کنی. مهم نیست شالت بزرگ باشد یا کوچک، پیراهنت دراز یا کوتاه.  به هر حال، چشم ها محاصره ات کرده اند. چشم، چشم، چشم.  اگر لحظه ای غافل باشی، شاید کسی با تو تصادف کند، شانه بزند مردان این شهر، آنقدر می بینندت که آمدنت را نمی بینند. یا شاید، شاید دستی به بازویت بخورد، چادرت را اندکی بکشد، یا پایت را بفشارد. 

در بازار حواس ات تحریک می شوند: بو، صدا، رنگ فراوان است.  بوی کباب، بوی عرق، بوی گندگی آب دریای کابل، بوی نان گرم..صدای احمد ظاهر، صدای آواز خوانان هندی، صدای شاگرد رستورانت که به کباب دعوتت می کند، صدای موتر، انسان، حشره.... رنگ آبی چادری، رنگ سفید و خاکستری کبوتر های شاه دوشمشیره ولی، رنگ های سرخ و سبز و زرد و نارنجی پیراهن ها، رنگ خاکستری آسمان، رنگ خاک.....

از سرک همیشه با ترس می گذری. هر لحظه حس می کنی تصادفی در کمین است.  هر که در موتر نشسته است، فراموش می کند زمانی پیاده بوده، پیاده خواهد بود. مراعات و مهربانی کم می بینی. مثل این است که مردم همه خشم و سرخوردگی های  خود را، عقده های نهانی و حس رقابت خود را در جایگاه راننده به یاد می آورند و تلافی می کنند.

بعضی از مردان هنوز تفاوت خانه و بازار را نیاموخته اند.  در بازار هم، مثل خانه، آهسته و با تبختر راه می روند، با دید خریدارانه به زنان می نگرند و حتی گاهی به گمان اینکه همه زنان دیگر هم چون همسرشان ملکیت مطلق ایشان هستند، دست "نوازش؟؟" دراز می کنند، حرف می زنند، امر و نهی می کنند: دامنته تا کو. چرا ایقه تیز می ری، آهسته آهسته.  ای، لباس پوشیدنته اصلاح کو.  برعلاوه  بندرت، بسیار بندرت برای یک زن راه باز می کنند، و از تو توقع دارند که همیشه، همیشه از سر راه شان کنار بروی.

همه این مسایل وادارت می کند که وقتی در کوچه و بازار راه میروی، حالت دفاعی داشته باشی و مجال پرداختن به عمارت  های اطرافت را نداشته باشی. اگر بنگری هم زیبایی کم است. ساختمان های تازه  اکثرا نمونه بی سلیقگی انسان های عقده ای تازه بدوران رسیده است. ساختمان های کهنه تر، ویرانه یا نیمه ویران اند و در محلات کثیف، بیروبار و فقیر موقعیت دارند.  عمارتی که پختگی و زیبایی را با هم داشته باشد، کمتر است.

آرزو داری شهر را سبزتر ببینی، بسیار سبزتر از امروز. اما در وضعی که انسان ها مجال پرداختن به همدیگر را ندارند، چه کسی غمخوار گیاهان خواهد بود؟ دلتنگ نشانه های مراقبت صمیمانه میشوی، دلتنگ اینکه یک خانه خوب رنگ کرده را ببینی، یک باغچه منظم را، یک درب قدیمی مزین را که آباد مانده باشد. مثل این است که زندگی موقتی باشد، هیچ کسی به هیچ چیزی دل نبسته است، همه چیز را گذرا می سازند. کابل اینطور است، نه نو، نه قدیمی، یتیم و به خود رها شده.

دلتنگ کاسبان حرفه ای میشوی، کسی که کارش را خوب بداند و به آن عشق بورزد. در دکان های قدیمی می گردی و زمانی که کسی را می یابی که که کسبش تاریخ دارد، با دلبستگی کار می کند و در مورد کار خود میداند، شادمان میشوی..  حس می کنی کسی را یافته ای که معنای سکون و کمال را میداند. آرامش می یابی.    

گاهی در بیرون چیزهایی را می بینی که شادمانت می کند.  پسرکی روبروی دکان ایستاده و برای پیرمردی روزنامه  میخواند و توضیح میدهد. دخترکی تلاش می کند یک کودک گریان را بخنداند.   در میان ساختمان های نوساز، یک خانه زیبای قدیمی را می بینی که پوشیده از عشقه پیچان است و منظره ای آرامش بخش دارد.گاهی میتوان دلیلی برای تبسم هم یافت.

 

شهرزاد 

+ نوشته شده در  2008/7/5ساعت 10:15  توسط یکی از ما دو نفر  | 

سلام..

هر روز در خانه، در بیرون، در دفتر ده ها تصویر به ذهنم هجوم می آورند.   هجوم تصاویر بی نظیر است. حس می کنم فقط در کابل است که من  میتوانم اینطور تقریبا در هر لحظه ببینم و دیده گی ها اینقدر در من احساسات مختلف را بر انگیزند. گاهی بعضی از این تصویرها دیرتر می پایند و اگر فرصتی یافتم می نویسم شان.  چند روزی بود که میخواستم ربط شان دهم و یک نوشته بسازم که مفید و مختصرو... ولی آنقدر پراگنده اند که هیچ ربطی-به جز کابل- در  میان شان نمی یابم.  حیفم می آید گم شان کنم.  تصمیم گرفتم زیر عنوان تصویرهایی از کابل در چند نوبت در وبلاگ بگذارمشان. امیدوارم زیاد تکراری نباشند

1- در خانه:

همه می تپند. همه به شیوه ای پرسش را پشت سر می گذارند. نگرانی ها را می پوشانند و زندگی دوام می یابد. زخم ها، گاه گاهی دیده میشوند، اما معمولادر زیر خنده ها پنهان اند . هر کس غمی دارد که به حاشیه ذهن خود رانده است.

در خانه ها، آنچه در بیرون می گذرد، نادیده گرفته میشود. اخبار انتحار را پشت سر می گذاریم و در بروی دردها، ترس ها و مزاحمت های خیابانی می بندیم.  وارد حویلی می شویم، از میان درختان سبز می گذریم، با آب، خاک کابل را از دهن، دماغ و دست خود می شویم، دلها شاید هنوز خاک آلود آواز می خوانیم.  مهربان می شویم و خندان. وقت شوخی و خنده و بازی است. هیچ کس حوصله شکایت شنیدن را ندارد. بدبینی ات را برای خودت نگه دار. اندکترین اشاره ای به آنچه در بیرون می گذرد، فقط خشم و دلتنگی به بار می آورد.

 گاهی این شادمانی مرا می ترساند، احساس گناه می کنم.. بی تفاوت شده ایم؟ 

در خانه احساس آزادی می کنم، همین که به حویلی وارد می شوم، شالم را به هوا پرتاب می کنم و به نزد پدر می شتابم. پدر گاهی می خواند، گاهی تلویزیون می بیند، گاهی فال...برایش از بیدل غزل میخوانم، دورش می چرخم، آزارش می دهم.  مادر را که در آغوش می فشارم، بوی خستگی می دهد.  حل مشکل می کند، بازار می رود، می پزد، می دوزد..

در مورد آینده حرف نمی زنیم. اخبار را نادیده میگیریم. بحث سیاسی هم کم شده است. حرفی از دلدادگی و دلباختگی هم نیست. اصلا، کمتر مثل گذشته حرف می زنیم.  معمولا شعر میخوانیم، یا نورجهان آواز می خواند، یا در سکوت، همه در کنار هم به تلویزیون خیره می شویم .. حرف ها روزمره اند، مثل زندگی های ما، بی برنامه..

 گاهی- نه بیشتر از گاهی، زنگ تیلیفون به صدا در می آید. از ده بار، نه بارش مزاحم است. "خودته کار  دارم" . آدم های  هرزه درا، وقیح، بیکاره، بی حیا... گاهی تهدید می کنی. گاهی تیلیفون را به زمین می کوبی. گاهی با درماندگی و خشم سکوت می کنی و آرزو می کنی همه مردان اینگونه بیمار در کشورت یا مداوا شوند یا ناپدید.... خشم می گیری از اینکه انسان اینقدر مردار، اینقدر کوچک، اینقدر بیمار و سرشار از عقده است.. آیا این میراث سالها جنگ و نابسامانی اجتماعی است؟ یا مزاحمت تیلیفونی شاید نشانه ای از ریاکاری های بزرگتر ماست، نشانه ای از روح ریاکار انسان های به ظاهر مومن، به ظاهر مسلمان، به ظاهر انسان...

 عصرها جن های کابل بیدار می شوند و طوفان خاک میبارد.  مادر پنجره ها را می بندد، پرده ها را می اندازد، هوا کم می آوریم. خاکباد آرام می گیرد ولی همه تازگی و پاکیزگی را با خود برده است. هر روز  صبح مادر همه زندگی را می شوید، هر بعد از ظهر جن ها خاکی می کنند..

 در کنار خاک کابل، تشنابش هم بسیار آزارت می دهد. "تشناب بوی" اصطلاحی است که زبیده خلق کرده است مثل عرق بوی. روزانه یکبار تشناب رفتن کافی است که تمام خوشبویی دنیا را غارت کند.  خنده کنان می گویم: در کابل، تشناب را باید "دستگاه منزجر سازی از خود" نامید.

 

شام ها همه جمع میشوند.  روی حویلی آب می پاشیم. خاک و آب می آمیزند و بوی شان هوا را پر می کند.  پدر از گل ها خبر می گیرد. جلال هفت ساله، آهنگ های عاشقانه ای میخواند که از "طلوع" آموخته و  خودش معنایشان را نمیداند.  من گاهی دلم می گیرد و بلند بلند بی دلیل جیغ می زنم. گاهی آنقدر با باد می چرخم که باد تمام سرگشتگی ام را با خود می برد. بعد خسته و سبکبار منتظر خواب می مانم.

 

شهرزاد

+ نوشته شده در  2008/7/2ساعت 8:36  توسط یکی از ما دو نفر  | 

- بزرگترین مشکل ما فساد اداری است. چپاول بی دریغ اموال عامه و کمک های بین المللی، باند بازی، خویشخوری و رشوت در نظام دولتی و حتی انجو ها ریشه دوانده و روز بروز به دلسردی و سرخوردگی مردم می افزاید.

- بزرگترین مشکل ما، کمبود امنیت است.. تا زمانی که امنیت نیاید، هیچ پروژه بازسازی موفق نخواهد بود و مردم در هراس به سر خواهند برد.

- میدانی؟ مشکل، مشکل فرهنگی است. این فرهنگ  مردم ما را عقب گرا، منجمد ، گوسفندوار و فاسد بار آورده است. ما به یک انقلاب فرهنگی نیاز داریم.

-خانم اکبر، مشکل بسیار واضح است، اما خوشبینانی چون شما، چشم های خود را میبندند و مشکل را نادیده می گیرند. مشکل فاشیزم قومی است.

- ای بلند منزل ها را می بینی، خوارک؟ باز او طرف سرک گدایگرا ره؟ مشکل از ای اقتصاد فاسد است. بازار آزاد گفته ما ره چپاول کدن.  یادش بخیر در دوره  شوروی ها، هر چه نبود، نان خو داشتیم.

-  مشکل؟ ما افغان ها د بین خود هیچ مشکل نداریم.  همی خارجی ها برن، کل مشکل ما حل می شه. اینا به وطن ما تجاوز کدن و میخواین ملک ما را آهسته آهسته خراب کنن.

- مشکل، چار تا روشنفکر است که از واقعیت های عینی مملکت دور افتاده اند و در برج عاج بسر می برند و نفاق افگنی می کنند. عامه مردم اصلا مشکل ندارن. همه چیز آهسته آهسته جور میشه.

- چیزی که مرا به شدت می ترسانه ای شبکه های گسترده قاچاق مواد مخدر است. اینا مثل اژدها به جان ما افتاده و خون ما ره می چوشن.  تو فکر می کنی  برای یک کشور مصبیتی بزرگتر از وابستگی به عواید مواد مخدر وجود داره؟

- شهرزاد عزیز، مشکل کمبود ظرفیت است.  دولت افغانستان از کمبود ظرفیت رنج می برد و کمک های آمده به افغانستان برباد می رود.

- در این مملکت، مدیریت سالم یک مفهوم انتزاعی و بیگانه است...  هیچ کسی مدیریت نمیتواند. مشکل کمبود مدیریت سالم و کارآ است.

- مرا ببخش خوار جان، مه هم تحصیلکرده هستم، یک گپایی ره می فامم. شما هنوز جوان استین.  مشکل ما افغان ها، حالی ایست که چار نفر خارجی و از خارج آمدگی حقوق زن گفته گلوی خوده پاره می کنن، بدون اینکه به مشکلات اساسی توجه کنن. ای خارجی ها ما ره بازی میتن خوارجان.

- مشکل ایست که هنوز هم ملل اسلامی بیدار نشده اند و هنوز هم فریب توطئه های شیاطینه می خورن. مشکل ما دور افتادن از اسلام است، اگر ما به اسلام اصلی خود برگردیم، هیچ مشکل وجود نداره.  خواهرای ما هم جای اصلی خوده پیدا می کنن.

- میدانی، من به حرف مارکس اعتقاد دارم: دین افیون توده هاست. تا زمانی که ما مجبور باشیم برای کوچکترین عمل به علماء باج بدهیم، این کشور بدبخت و عقب مانده خواهد بود.  ما به حکومت سکولار نیاز داریم. به ترکیه نگاه کن.

- مشکل گم شدن عاطفه است، گم شدن هنر و ادبیات است، این معرکه سیاستزده و تجارتزده به روح معنوی انسان خیانت می کند و انسان های بی روح، خود مشکل اند.

- تا  زمانی که نیمی از جامعه، راکد، عقب مانده و تحت ستم  باشند و به شکل نظام مند مورد خشونت قرار بگیرند، امیدی به تغییر و بهبود نیست. تا زمانی که فرصت رشد  توانایی ها و استعدادهای زنان داده نشود، ما در این گرداب لجن غرق خواهیم ماند.

- محرومیت جنسی کشندهء خلاقیت، پیشرفت و نو آوری است.  این مردم از لحاظ جنسی محرومند و بنا بر این فرصتی برای اندیشیدن و خلق ندارند، نمیتوانند از پایین تنه بالا تر بروند.  باید روابط جنسی به شکل طبیعی تسهیل شود تا جوانان بتوانند انرژی خود را خلق سازندگی کنند.  میدانی، اصلا همین خشونت و جنگ هم از محرومیت جنسی سرچشمه می گیرد.

 

– مشکل؟ افغان بودن و در این جغرافیا به دنیا آمدن خودش مشکل است. باید این سرزمین را با خاک یکسان کرد. راه حل دیگری را نمی بینم. ژن افغان ها بیمار و آلوده است.  

- مشکل این است که این کشور استعداد کش است. باید هر چه زودتر خود را از این جا بیرون کرد.

- پری، این بی تفاوتی ها آخر مرا می کشد. بی تفاوتی در برابر بی قانونی، بی تفاوتی در برابر کثافت و فساد، بی تفاوتی در برابر جنگ و خشونت، بی تفاوتی در برابر تعصب.. آخر ما کی تکان میخوریم؟ ما اصلا تعهد نداریم ومشکل هم همین است و گرنه دو صد نفر انسان سالم و متعهد می توانند آینده یک مملکت را تغییر بدهند.

- مشکل کمبود تفکر است. ما فقط تقلید می کنیم. حاضریم کوه را چپه کنیم اما برای سه دقیقه فکر نکنیم. با این وضعیت معلوم است که عقب مانده و بدبخت خواهیم ماند. حتی استعداد تقلید ماهرانه را هم نداریم چون آن هم به اندیشه نیاز دارد.

- میفامی، افغان ها تنبل هستن. تو ای خارجی ها را ببین، چقه کار می کنن، چقه زحمت می کشن.  افغان های ما ره بانی چای بخورن، چلم بزنن و یکی نانشانه پشت دروازه یشان بیاره. از امی خاطر است که ایطور گدایگر شدیم.

-  مشکل ما افغان ها نفاق ماست. ما اگر یکدست شویم، کل دنیا از ما میترسه. مگر ما مثل سگ های جنگی پاچه یکدیگره می گیریم و خون یکدیگره می چوشیم.  تا ما متحد نشیم، مشکل حل نمیشه.  ما حتی سر مشکلات خود توافق نداریم

- و مشکلات دیگر!

 

شهرزاد

+ نوشته شده در  2008/6/20ساعت 3:9  توسط یکی از ما دو نفر  | 

روز گذشته سایه ام بلاخره مرا تنها پیدا کرد و شروع کرد به انتقاد و...  شما خودتان قضاوت کنید..

 

سایه: باید به فرهنگ مردم احترام گذاشت..

شهرزاد: بلی اما...

سایه: تو طوری از سرکشی هایت حرف می زنی مثل اینکه به آنها افتخار می کنی.

نمیدانستم چی بگویم. دنبال کلمات می گشتم. نمیخواستم بگویم:بلی، بلی از این که دیگران را به چالش بکشانم لذت می برم، رنج و لذت.  از اینکه با یک سرکشی حامیان این نظام را عصبانی کنم، خوشم می آید.  نه، کودکانه است.. من نباید اینطور باشم. من باید عاقل، منطقی.. بر علاوه خودم همیشه از احترام به فرهنگ دیگران حرف می زنم.

بلند بلند گفتم: دیگران، کلمه کلیدی همین است.  ما صلاحیت تغییر فرهنگ خود را داریم. من اجازه دارم که به عنوان یک جوان، کمی مرزها و قیدها را تیله کنم تا فضا فراختر شود. اما قطعا من در کشوری دیگر، در میان فرهنگی دیگر محتاط تر خواهم بود.

سایه: یعنی می خواهی بگویی که اعمال نادرست، اشتباه و غیر عادلانه اگر در جایی دیگر رخ دهد، قابل تحمل است؟ بر علاوه، تو کی در کجا با بی عدالتی مبارزه کردی شهرزاد؟ تمام آنچه تو می کنی تلاشی برای متفاوت وانمودن خود است.

شهرزاد: تلاش؟ من خود متفاوتم.

سایه: یعنی برتر؟

شهرزاد: نه، برتر نه. فقط.. فرق دارم. من نمیتوانم احکام دیگران را تحمل کنم، تصمیم گیری دیگران را در مورد خودم بپذیرم. به حرفهای تعصب آمیز گوش بدهم و یا حرکاتم و رفتارم را به خاطر دیگران کاملا عوض کنم. سرم را پایین بیندازم و خودم را پنهان کنم، من نمیتوانم. من باید تغییر بدهم.

سایه: برای چی، برای کی؟ تو وقتی می دانی که لجاجتت دوستی را ناراحت می کند و روی اطرافیانت تاثیر بد می گذارد، چرا لجاجت می کنی؟ چرا نیرویت را صرف مبارزه برای داشتن حق پرداخت کرایه تاکسی می کنی، دختر؟

شهرزاد: مگر از همین جا شروع نمیشود؟ اگر امروز کسی کرایه تاکسی را بپردازد، فردا در برابر من ادعای مسئولیت می کند و پس فردا مالکیت. مگر..؟

سایه: آیا تو فکر می کنی لجاجت تو چیزی را تغییر می دهد؟تاثیر گذار است؟

شهرزاد: شاید نباشد، شاید دامنه تاثیرش آنقدر وسیع نباشد. اما حس غرور و آرامشی که به من می دهد گرانبها و لذت بخش ست.

سایه: پس خودخواهی مطلق.. اینقدر می کوشی که محکم و مستقل به نظر بیایی برای اینکه لذت می بری؟ لذت؟ پس دوربینی چی؟ مبارزه هوشمندانه چی؟

شهرزاد: خودخواهی همیشه بد نیست و بعد برای مبارزه هوشمندانه به مبارزی نیاز است که قوی و بی باک باشد، حضور خود را تثبیت کرده باشد و اعتماد به نفس داشته باشد. کسی که حتی از دست خودش نا امید است و نمیتواند برای خودش صدایش را بلند کند، چگونه میتواند به روند تغییر یاری برساند؟ من نمیتوانم تظاهر کنم که هیچ چیزی آزارم نمیدهد. من باید ملایم ولی محکم و قاطع باشم و هستم.

سایه: تو بیش از حد حساسی. هر حرکتی را اهانت به خود میدانی. دلیلش هم روشن است. چون بسیار مغروری.

شهرزاد: مغرور؟ برای چی میگویی مغرور هستم؟

سایه: تو فکر میکنی که مردم باید با تو رفتاری متفاوت با همه دیگران داشته باشند. چرا؟ چون دو سال در سمیت درس خواندی؟ چرا باید همه برخورد احترام آمیز داشته باشند؟ و باز تلقی خودت از احترام؟ مگر اینکه کسی تلاش کند از تو محافظت کند، احترام نیست؟

شهرزاد: توقع احترام دارم چون خودم تلاش می کنم به همه احترام بگذارم. و فقط برای خودم نیست، من میخواهم مردم به همه انسان ها احترام بگذارند. به همدیگر احترام بگذارند.  و تو که فکر نمی کنی زنان از بس محترم اند نباید از خانه بیرون شوند، نه؟ بر علاوه شاید، من گاهی مغرور شوم. خودم هم متوجه شده ام. وقتی بیرون می روم لبخند از لبانم رخت می بندد. با رفتاری خود دار و بزرگ منشانه با دیگران روبرو میشوم و شاید این اشتباه باشد. همچنان خیلی بین خود و برخی از آشنایانم فاصله ایجاد کرده ام، اما دلیلش بیش از آنکه غرور باشد، رفتار غیر قابل تحمل من است که نمیخواهم آزارشان بدهد.

سایه: پس چرا رفتارت را عوض نمی کنی؟

شهرزاد: تلاش می کنم، به همین دلیل هم میخواهم برای مدتی از آنها دور باشم. تا زمانی که رشد کنم و..

سایه: همین را هم که می گویی در لحنت تفرعن است. رشد کنی تا چی شوی؟

شهرزاد: تا سر براه تر شوم، گمانم..

سایه: و سربراه بد است؟

شهرزاد: نمیدانم. چرا تو اینقدر سخت میگیری؟

سایه: چاره ای ندارم. نگرانت هستم.

شهرزاد: تشکر.. قدر این مهربانی ات را میدانم و در این مورد فکر خواهم کرد.

سایه: آنقدر قوی مباش که حضورت برای دیگران مایه سنگینی خاطر باشد.

شهرزاد: تا دیگران چی گونه کسانی باشند

سایه: هر فردی قابل احترام است..

شهرزاد: نه افراد متعصب و کسانی که به ما زنان چون اشیاء می نگرند و .

سایه: با تو نمیشود بحث کرد.. چرا اینقدر دشواری؟ اینقدر قابل پیش بینی و روشن و برنده نباش. بر خودت سخت نگیر. تلاش کن نرم شوی. آن نقطه لطیف، آن لطافت را در میان خود گم نکن.  حسرتش را خواهی خورد.

شهرزاد: شاید حسرتش را بخورم..شاید

 یادداشت: دوستان گرامی، چند روز است که به وبلاگ ها سر نزده ام و به پیام ها جواب نداده ام. در اولین فرصت این کارها را خواهم کرد.. ببخشید.

شهرزاد

 

 

+ نوشته شده در  2008/6/15ساعت 11:14  توسط یکی از ما دو نفر  | 

شام است  و من شادمانم .علتی ندارد.

.....

صبح در برابر آیینه نیاستادم. حوصله نداشتم. برای خداحافظی پدر را نبوسیدم.مادر صبح زود با یکی از اقوام بیمارش به داکتر رفته بود.  دلم برایش آب شد. هوا گرم بود و دانه های عرق زیر پیراهنم می لغزیدند و آزارم می دادند.

در تاکسی بودم  و هارن های پی در پی گوشخراش بود و بوی دود..  

پسرکی را دیدم که از میان موترها راه می پالید. بیک کهنه ای در پشتش بود. پیراهن فیروزه ایش قشنگ و پاکیزه بود.

دلم می شد شانه های کوچکش را در آغوش بگیرم و با او به گدی پران بازی بروم. عجله داشت، مکتبش دیر شده بود.

به سویش لبخند زدم.  برای یک لحظه احساس شادمانی کردم

....

دفتر مثل همیشه کار بود. مخطوبه، منکوحه، مطلقه. مهر، نفقه و شیربهاء. چشمانم خسته شدند.

از دفتر بیرون شدم، کلمات در ذهنم شنا می کردند و به زندان هایی می اندیشیدم که انسان ها برای همدیگر می سازند.

وارد سرویس شدم و دریور با لبخند به گیجی من نگریست. 

دختری که در سرویس کنارم نشست، بوی گلاب می داد. چشمانش را سرمه زده بود و شال رنگینش به زیبایی روی شانه اش آرامیده بود. در میان آن خاک و بیروبار و بوی عرق و چادری های آبی و چادر های سیاه و کودکان گریان..  عجیب بود.

..........

اشتباهی در ایستگاهی دیگر پیاده شدم.

پیاده روی، در آفتاب، در کابل.. ذله ام می کند. یکی حرف  میزند. دیگری میخواهد تیله کند. مردان... آزارم میدهد.

وقتی به خانه رسیدم، پروانه پرید و بغلم کرد. بوی لیمو میداد. مشامم پر و تازه شد.

...........

خوردم و خواندم. یک داستان کودکانه را تمام کردم.  احساس بیهودگی می کردم. میخواستم پری باز مثل دیروز رویم را رنگ آمیزی کند و من حس کنم زیبایم.  اما هوا گرم بود و من کم حوصله.

دوستی عزیز به دیدارم آمد. کودک زیبایش را در آغوش گرفتم. کوچک و ظریف بود و سرش را روی شانه ام گذاشت.

چون مادرش، مهربان و بشاش ..آرام شدم.

......

خانه غالمغال است. نمیتوان تمرکز کرد، فکر کرد، نوشت. صدا به صدا نمی رسد.زندگی نظم و برنامه ندارد.

سریال های هندی دلگیرم می کنند. بحث های سیاسی تکراری در تلویزیون بیزارم کرده اند. موسیقی هم موزون نیست.

با خواهرانم دعوا می کنم، دلگیر می شوند، اشک می ریزیم. مجبورم بیرون بخزم و  در گوشه ای از حویلی پناه بگیرم.

تنها و اندوهگینم اما آسمان مثل همیشه زیبا و افسونگر به نظر می آید.

چای سبز، حسی لذتبخش در دهانم دارد. پرندگان برایم می نوازند بی وقفه. پرندگان بازیگوش. باد صدای دل انگیز یک نی را می آورد. یا من تصور می کنم...

دختری در درونم بیدار میشود. دختری زیبا و آسوده خاطر و آزاده که زبان باد و آسمان و ستارگان را میداند.  مثل من بریده نیست و میتواند نبض زمین را زیر پایش حس کند.

باد زلفانش را می آراید و شنبم صورتش را شستشو می دهد. ماه نورش را بر شانه های او می ریزد.

لبخند می زنم.

صدای خراشیده ام در حویلی می پیچد: چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد- ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم.

.....................

خوشحالم که برگشتم. دلتنگ شده بودم.

شهرزاد

+ نوشته شده در  2008/6/11ساعت 10:49  توسط یکی از ما دو نفر  | 

 

به کابل برگشته ام. دفتر خوب است، کار راضیم می کند. به ندرت از محیط کاری خود چنین خوشنود بوده ام.

در خانه هم همه چیز خوب است. پدر شادمان و پر انرژی است.  مادر کمی خسته به نظر می رسد اما از این که همه ما بر گشته ایم شادمان است. دختران همه خوب و پرکار و زیبا و توانا..

گاهی دلتنگی می کنم. به اتاق خلوت خود در کالج، به تنهایی که یک تجمل است، عادت کرده ام.  بعد از بی حوصلگی خود بدم می آید.  باید برای بودن در اینجا سپاسگزار باشم.  هستم.

...................

در کابل خیلی چیزها مثل سال گذشته به نظر می رسد.  اینجا و آنجا نشانه های امید و شادمانی را میتوان دید، اما خیلی به ندرت. آنچه فراوان می بینی خستگی است، و غمی عمیق که در ته چشمان زنان و مردان و کودکان خانه کرده است.  شاید اشتباه می کنم اما چنین به نظرم می آید که مردم نامهربان تر و بی تفاوت تر شده اند.  روزنامه ها، تلویزیون ها، رادیو ها و شایعات اخبار خشونت را می پراگنند و گاهی میترسانندم.

در ترم گذشته خیلی در مورد خشونت خواندم: خشونت چون پدیده ای حقوقی، اجتماعی، سیاسی و روانی. آموختن در مورد  تاثیرات روانی خشونت بر عامل خشونت و قربانی آن بسیار جالب و تکاندهنده بود.  مردمشناسی  تنها به مطالعه قربانی خشونت  بسنده نمی کند، بلکه میخواهد انگیزه ها و روحیات عاملین خشونت را هم بررسی کند. در صنف ها خیلی در مورد شرایط خشونت زا حرف زدیم: نظام های تبعیضی، فقر، ترس، تبلیغات نفرت آفرین، سیاسی سازی تفاوت ها بین انسان ها و تیوری های برتری نژادی، مذهبی و جنسی که به خشونت می انجامند.

فکر می کنم شگفت انگیزترین چیزی که آموخته ام پیچیدگی و چند لایه گی پدیده ای چون خشونت است و نقش ترس در کنترول انسان ها.  برایم تقسیم بندی گروه ها به ظالم و مظلوم دشوارتر شده است و از حرکت دایره وار خشونت آگاه تر شده ام.

سابق زمانی که در مورد قتل های دسته جمعی مثل کشتار جمعی در رواندا می خواندم، از خودم می پرسیدم: چگونه یک گروه انسان ها میتوانند اینقدر با بی رحمی و قساوت گروه دیگری را بکشند؟ آیا آنها یکباره تصمیم می گیرند دیگران را به قتل برسانند و یا این قتل عام ها نتیجه یک برنامه ریزی گسترده و دراز مدت است؟ اگر چنین است، چه گونه یک دولت یا یک گروه کوچک نخبه گان می توانند مردم را قناعت بدهند که آن گروه دیگر باید کاملا محو شود؟ آیا انسان ها اینقدر زود باور می کنند؟وضعیت ساده و سیاه و سپید به نظر می رسید. مطمئن بودم که آن که خشونت می ورزد، صرف نظر از شرایطش، باید به شدیدترین وجه مجازات شود.  اما  آموختم که وضعیت پیچیده تر از آنیست که فکر می کردم. شرایطی که به خشونت و کشتار دسته جمعی می انجامد نتیجه نظام های غیر عادلانه، تبلیغ های متعصبانه، ترس و عقده های تلنبار شده است. 

این روزها پرسش هایم در مورد خشونت سمت تازه ای یافته اند: ظرفیت یک انسان برای مقابله با خشونت چقدر است؟ اگر یک انسان متمدن، تحصیل کرده و آگاه از تاثیرات مخرب نفرت، با خشونت روبرو شود، واکنشش چی خواهد بود؟ اگر کسی تحت شکنجه قراربگیرد چی؟ اگر انسان در موقعیتی قرار بگیرد که کشتن یک نفر به معنی نجات زندگی خودش باشد، چگونه رفتار خواهد کرد؟  ظرفیت خودم برای به پا ایستادن در برابر بی عدالتی چیست؟

حالا که به خانه آمده ام وهر روزه اخبار خشونت را میشنوم، در کوچه و بازار و خانه ها شاهد رفتار خشونت آمیز هستم، دلم درد می کند. میخواهم جیغ بزنم. تاثیر این خشونت برهنه بر روح و روان کودکان ما چی خواهد بود؟ زنان و مردان ما با چه شیوه هایی خشم و عقده خود را از اوضاع نا بسامان زندگی، جنگ، فساد و تعصب تخلیه می کنند؟ آیا هر کس به نحوی ناتوان تر، از خود را هدف خشم خود قرار می دهد؟.... اگر نشانه های مهرورزی کم کم در زندگی ما به حاشیه رانده شوند، چی پیش خواهد آمد؟

هر کدام ما ظرفیت مهر و دوست داشتن را داریم.  اما در خیلی ها این ظرفیت فقط در شرایط خوب و صلح آمیز مجال رشد می یابد.  زمانی که همه نیروی انسان برای زنده ماندن و بدست آوردن نیازهای ساده مصرف میشود، چگونه میتوان مهر ورزید؟ .. شاید  یکی از آزمایش های دشوار برای انسان همین است: مهرورز ماندن در میانه بحران و خشونت و تعصب.

---

آرام باشید

شهرزاد

+ نوشته شده در  2008/6/7ساعت 11:44  توسط یکی از ما دو نفر  | 

سرگردان شده ای در این روزها.. لباس هایت را بی هیچ نظمی در بیک می اندازی، حرکت می کنی، خارج می شوی، در را قفل می کنی.. چند روز بعد دوباره کلیدها و قفل ها و ترک.. حالا در بوستون هستی، در اتاق محقری  نشسته ای  که برای تنهاییت بزرگ است. هرچند لحظه بعد، نگاهت به دیوارهای لخت می افتد و اندوه در دلت می نشیند.. سفر تا بکی؟

....

بیماری لورا پریشانت کرده بود، پریشانت کرده است، هیجان و ذوقزدگی سفر به خانه زیر سایه اندوه و پریشانی کمرنگ می شود. دوباره او را خواهی دید؟ نازنینی چنان نیک، مهربان، زیر خاک..؟ دنیا اینگونه است، همه همین را میگویند، توضیح دیگری نیست...  اندوه را نخست با بی تفاوتی و بعد با همصحبتی گاهی ناخواسته با دیگران، پاسخ داده ای. بعد از اینکه بیماری او برایت مسلم شد، چند روز در بی تفاوتی غرق شدی. کار می رفتی، میزها را گردگیری می کردی، با دستان برهنه انبوه ظرف های داغ تازه شسته شده را به آشپزخانه می بردی، با نگاهی خواب آلود، بالشت ها را می چیدی و روی زمین اتاق زانو میزدی تا همه لکه ها را پاک کنی. همه این کارها را با بی تفاوتی، بی هیچ هیجان، شادمانی یا حتی ناراحتی انجام میدادی.  فقط شامگاهان بود که خستگی به سراغت می آمد و زود به بستر می خزیدی تا باز در خوابی بدون رویا غرق شوی. در برابر وضعیت  اطرافت کور شده بودی و اتاقت بر عکس معمول آشفته بود.. پاکت چپس روزها  دست نخورده  کنار کلکین ماند تا دور انداختیش..

.............

بعد، از خود منزجر شدی و تلاش برای زنده شدن...  برای دوستانت و خانواده های که در اینجا میشناسی نامه های اشک آلود سپاسگزاری نوشتی. به همسایه ات در انتقال اموالش یاری دادی، با دیبره دنبال آیسکریم برای مهمانانش رفتی، سالگره اش را تجلیل کردی.دیگران را در اندوه هایشان تسلی دادی، ناز دادی.در جمع  کسانی که کم می شناختی ساعت ها نشستی و به حرف ها و جر وبحث هایشان گوش دادی. تلاش کردی با نیکی، اندوه را شکست دهی.

..................

بعد گفتگو و چیزهای دیگری که خوشحالت می کند...با زبیده ساعت ها حرف زدی، از چیزهای مهم و چیزهای بیهوده. با رویا خرید رفتی و برای خود یک بوت تازه خریدی و حس کردی دخترک دوباره در درونت  زنده شده است و از دریچه چشمانت به اطراف خنده میپاشد... مهربان و نرم شدی و گریستی.. بغضت سبکتر شد. به لالا هاتف زنگ زدی،  با متانت و آرامش همیشگی اش تسلی ات داد. کمی بیشتر آرام شدی.

.................

به بوستون آمده ای و میزبان مهربانی های رویا و میرزا هستی.  رویا، دوستی بی نظیر است. رفیقی که حضورش غربت را قابل تحمل تر می کند و حمایت عاطفی و یاری بی شایبه اش روزهای سخت امتحان  و زندگی کالج را خاطره انگیز و شیرین کرده است.. بدون او چی می کردی؟

.....

 هنوز کمی پریشانی... سفر در پیش داری. یک نفس عمیق.. کمی استراحت.. آماده شو و محکم و استوار باش، راه دشوار و طولانی است و بارت سنگین، ولی وقتی مقصد خانه باشد، هر زحمتی گوارا میشود.

 

شهرزاد

+ نوشته شده در  2008/5/27ساعت 0:33  توسط یکی از ما دو نفر  | 

می خواهم خودم را در این کلمات بریزم. اندوهم را،خستگی ام را،  گیچی ام را. 

این روزها مشغولم.  نیویارک رفتم و برگشتم. این هفته: روزانه کار، شامگاهان خداحافظی با دوستانی که برای رخصتی تابستانی خانه می روند، شب ها بسته بندی. دیشب تا دیر اتاقم را پاکیزه کردم و وسایلم را به انبار انتقال دادم، امروز صبح کوچ کشی داشتم، بعد کار. دستانم درد می کنند.  اما از سویی حس می کنم با کار کردن کمی شبیه مادرم شده ام و  این غرور آفرین است..

  در این چند هفته اخیر به شدت درگیر امتحانات و آمادگی برای سفر و کارهای دیگر بوده ام.  حالا که به عقب نگاه می کنم فرصتی برای فکر کردن نداشتم.  آنقدر مشغولیت های شخصی ام وقت گیر، ذله کن و فوری شده بودند که مجال اندیشیدن به چیزهای دیگر نبود.  چنین به نظر می رسید که زلزله در چین، گردباد در برمه، درگیری ها و خشونت ها در افغانستان و عراق، انتخابات پر هیجان امریکا همه در جهان دیگری رخ میدهند، جهانی که من در برابر آن بی تفاوت ام.  حس فوریت مسئولیت و مشغولیت های روزمره ام، همه توجه و نیروی مرا به یک سو متمرکز کردند و برای مدتی بین من و جهان فاصله انداختند. ترسناک است، یعنی گاهی انسان آنقدر در زندگی روزمره خود غرق می شود، اسیر میشود، که توان دیدن چیز دیگری را ندارد، توان گسترش حس همدردی را در ذهن و روان خود از دست میدهد، همه دعاهایش و امیدهایش برای خودش است.. گاهی زمانی که در کالج ام، فکر می کنم ما دانشجویان دچار این توهم میشویم که جهان محدود به  محیط دانشگاه است و "موفقیت" ما در دانشگاه، همه چیزهای دیگر را تضمین می کند. گاهی آنقدر متمرکز و غرق میشویم که در کنار لذات ساده زندگی، خود را از فهم دنیای بزرگتر محروم می کنیم… نمیدانم.. ترسناک بود.. امیدوارم چند روز بعدی به اندازه این دو هفته پر از سرگردانی نباشد…

......................

  لورا شصت و چند سال دارد، از دوستان نزدیکم در اینجاست.  یک سال و چند ماه از آشنایی ما می گذرد.  دوبار رخصتی هفته سپاسگزاری را مهمان او بوده ام.او نخست درب خانه و بعد درب دلش را به یک دختر ناشناس گشود و بعد خودش آهسته آهسته در دل من جا باز کرد.  خیلی با هم حرف زده ایم و او خیلی چیزها را در مورد من، مادرم، خانواده ام، زندگی و اهدافم می داند. برای من از ازدواج اولش، اولین عشقش، دوره دانشگاهش، کار، عروس و نواسه اش، امیدهایش برای آینده و افکارش در مورد دین، زندگی، کار و سیاست گفته است.  بسیار با هم خندیده ایم. با هم آشپزی کرده ایم، نان خورده ایم، پیاده روی رفته ایم، معبد رفته ایم، کتابفروشی رفته ایم و با هم سفر کرده ایم. در مواقع دلتنگی حمایتم کرده و دلداری ام داده  است، من هم گاهی تلاش کرده ام در مواقع نا امیدیش، برایش شادمانی و امید بیافرینم.  او برای تحقق یکی از رویاهایم که تحصیل نورجهان در اینجاست، خیلی تلاش کرده و در این روند یاری رسان اصلی من بوده است.  لورا یکی از محدود کسانی است که حس می کنم مرا میشناسد. او مرا چون عضوی از خانواده خود پذیرفت، به من افتخار می کند و مرا صمیمانه دوست دارد. حضور شادمانه  او، تلاش او برای فهمیدن و احترام گذاشتن به دیگران و امید او به تغییر برای من الهامبخش است. حمایت بی دریغش و حس اینکه من دوستی در این ملک غریب دارم، بسیار دلگرم کننده است.

آرزو داشتم روزی با شوهرش به افغانستان بیاید و بعد من، کوچه به کوچه ببرم و جاهای را که دوست دارم به او نشان بدهم. به زادگاهم در آقچه ببرمش.  در کابل چکر بزنیم، باغ بالا، شاه دوشمشیره ولی، کارته سخی، پوهنتون.. میخواستم به شیر یخ فروشی مورد علاقه ام ببرمش. میخواستم مادرم را، پدرم را، زبیده  و همه عزیزانم را که از روی حرفهایم می شناسد ببیند و آنها با او آشنا شوند و من از شادمانی همه شان لذت ببرم. از لذت آشنا کردن نازنینان با همدیگر سرشار شوم.

یک ماه قبل خبر شدم لورا سرطان دارد.  باور نکردم. نمیخواستم باور کنم. بعد امتحانات غرقم کردند.  خبر بیماری او را به پسخانه ذهنم راندم. یکشنبه ظهر وقتی از نیویارک برگشتم، دیدم لورا برایم پیام گذاشته.  میخواست با شوهرش به دیدن من و دوستم دیبره بیاید.  به موقع به محل قرار رفتم. ستیفن شوهر لورا آمد، خود او در موتر منتظر ما ماند. منتظر دیبره بودیم که ستیفن خبر لاعلاجی بیماری لورا را به من گفت و این را که این دیدار شاید برای خدا حافظی همیشگی ما باشد.. به او تکیه دادم و گریستم... اما سبک نشدم، باید بغضم را به عقب می راندم،باید لورا را شادمان نگهداشت.

به یک کافه رفتیم، همه تلاش می کردیم لبخند بزنیم. به زحمت چای را بلعیدیم.  لورا برای من و دیبره گوشواره های خودش را هدیه  آورده بود. از ما خواست در مواقع شادمانی آن گوشواره ها را بپوشیم و او با ما خواهد بود. دیبره اشک ریخت و بعد تلاش کرد اشک ها را با خنده پنهان کند. از برنامه های تابستان خود حرف زدیم و من حس کردم همه برنامه هایم به شدت بیهوده اند. چیزی از بیماری اش نگفتیم. مدت کوتاهی نشستیم، بعد خداحافظی کردند و رفتند...

ما ماندیم و...کارهای تازه که باید به آن رسیدگی میشد. حتی مجال گریستن نبود، نیست.. نباید گریست، بی احترامی به انسان شادمان و امیدواری چون لورا خواهد بود. گیجم. یعنی راستی.. راستی او میرود؟ راستی یک بخش زندگی مرا به خاک...؟ نه.. چرا اینقدر غافل بودم؟ کاش بیشتر در کنارش می ماندم، کاش زندگی باز مجال میداد، دوباره می بینمش؟ چی باید کرد، چی میتوانم بکنم؟ این روزها راچگونه برای او گوارا کنم؟ آرامشش عجیب بود، کاش ناراحت می بود، کاش عصبانی می بود، آرام مثل اینکه منتظر است...برود.

.................

شهرزاد

+ نوشته شده در  2008/5/21ساعت 0:48  توسط یکی از ما دو نفر  | 

 سلام

امتحانات به پایان رسید.. یک سال دیگر گذشت، به زودی خانه می روم...

امسال بسیار به سرعت گذشت و در جریان سال تحصیلی به شدت مشغول بودم. همه وقت عجله داشتم. در جریان درس ها تصورم این است که در یک دشت بی پایان در حال دویدن استم، از دست زمان می گریزم و همین که زمان به من برسد، فلجم خواهد کرد. برای هر روز سال، برنامه ای داشتم،  کتاب بخوانم، به یک نامه پاسخ بدهم، کار بروم، کتاب ها را برگردانم، کتاب ها را از کتابخانه بر دارم، مقاله ام را تسلیم کنم... در این میان گاهی تلاش می کردم نگاهم را به زمان دگرگون کنم، از لحظه ها لذت ببرم، گاهی نترسم و بی پروا شوم، ولی بعضی چیزها به اختیار ما نیست.. درس خواندن در  یک کالج امریکایی و زندگی در متن فرهنگی که یک درک خطی از زمان بر آن مسلط است، روی طرز دید انسان تاثیر می گذارد.  حالا متوجه می شوم که امسال برای فکر کردن، لذت بردن از جزییات ساده زندگی، نوشتن و حرف زدن با  اعضای خانواده و دوستانم  کمتر وقت داشته امُ دلهره ام بیشتر شده است و از گذر زمان می ترسم.

     

در دومین سال تحصیلم، کمی بیشتر به همه چیز انس گرفتم و همچنان  دانشجوی فعالتری شدم.  سال اولم در کالج، زندگی ام در کالج سمیت و امریکا را فقط یک دوره موقت می دیدم که باید زود پشت سر بگذارم.  خودم اینجا بودم اما به مسایلی که در اینجا مطرح است، علاقه نمی گرفتم، از کنار خیلی چیزها با بی تفاوتی می گذاشتم، اخبار افغانستان را دنبال می کردم، به مسایل خاور میانه علاقمند بودم و حلقه دوستانم بیشتر متشکل از کسانی بود که در کابل می شناختم شان.  در اواخر سال گذشته متوجه شدم که گوشه گیری ام باعث شده دانشم در مورد محیط اطرافم و حلقه روابطم بسیار محدود بماند.  امسال خواستم در کنار درس خواندن، در اینجا زندگی کنم: دوستان بیشتری یافتم. به خودم اجازه دادم که به این شهرک دل ببندم و به خانواده هایی که میشناسم نزدیک تر شوم.  از زندگی دانشجویی، بیدار خوابی هایش، امتحاناتش، این آموختن مداوم، بودن با همسن و سالان، بسیار بیشتر لذت بردم و دانشجو بودن را به عنوان شیوه زندگی، همین لحظه، برای همین سال و چند سال دیگر پذیرفتم و برای خود  دوباره تعبیر  کردم. در کالج فعالتر شدم و در کنار درس، با چند سازمان دانشجویی مشغول شدم.  به سیاست و اقتصاد در امریکا علاقمند شدم و بیشتر مسایل را دنبال می کنم.  حس می کنم دنیایم بزرگتر شده است. دیگر خودم را بسیار غریبه حس نمی کنم.

 

 امسال  بسیار خواندم و حس می کنم خیلی آموختم، اما گاهی فکر می کنم هر چه بیشتر می آموزم، بیشتر احساس ناتوانی می کنم. متمرکز شدن قدرت در دست چند فرد و گروه توانمند وزیاده خواه وضعیت را برای دیگران دشوارتر کرده است.  توانایی این عده محدود افراد و گروه ها برای تعیین مسیر سیاست جهانی، امید به موثریت مبارزات کوچک و پراگنده را کمرنگ کرده است.   شکل گیری مبارزات گسترده و  متمرکز در جهان پاره پاره امروز ، امری نزدیک به  ناممکن است. عده زیادی از انسان ها در سراسر جهان ایمان شان را به توانایی خودشان در تغییر نظام ها از دست داده اند و جنگ ها و تقسیم بندی های سیاسی، تخیل انسان ها را برای حس همدردی با انسان های دیگر ضعیف کرده است . انسان ها به لحاظ تکنالوژیک هرگز اینقدر نزدیک و در دسترس همدیگر نبوده اند اما  از لحاظ آرمانی و عاطفی بین گروه های مختلف انسان ها بسیار فاصله افتاده است، جنگ هویت ها، درگیری  میان نسل ها، مبارزه جنسیت ها، ..... هر چه بیشتر فکر می کنم، بیشتر احساس یاس می کنم. اما باید یک چیز را به خاطر داشت: این نظم و نظام نوین را خود انسان ها خلق کردند، پس این نظام ظرفیت تغییر و بهبود را دارد.  

  

تصورم از خودم و نگاهم به آینده  آهسته آهسته دچار دگرگونی شده است. خودم را تواناتر، قویتر و با اراده تر می یابم.   این گاهی نگرانم می کند، چون اعتماد بنفس بیش از حد  ممکن است انسان را دچار توهم کند. تحصیل و کار بیشتر در زندگی ام اهمیت یافته اند.  برنامه هایم برای آینده روشن تر شده است.  بیشتر تلاش می کنم که  خودم را خوب برای کار و مبارزه  آماده کنم.   

    امسال  کم نوشتم هم برای وبلاگ و هم برای خودم. دقیقا نمیدانم به چی دلیل؟ یک دلیل این بود که مصروفیتم بیشتر از سال گذشته بود، بر علاوه میخواستم وقت بیشتری را به دوستانم در کالج اختصاص بدهم.  زمان زود می گذشت.  نوشتن برایم دشوار تر شده بود، حس می کردم می خواهم خودم را در نوشته هایم بپوشانم، نوشته هایم کمتر شخصی و عاطفی باشند. شاید برای اینکه هنوز یاد نگرفته ام مسایل را در فاصله از خودم و عواطفم تحلیل کنم، نتوانستم منظم بنویسم و در وبلاگ حضورم زنده تر باشم.  پشیمان؟ نیستم. شاید گاهی کم نوشتن خوب باشد..

و اخرین نکته: امسال برای نخستین بار تلاش کردم اسب سواری بیاموزم.  صبح های شنبه کفش های مخصوص اسب سواری را می پوشیدم، مویم را محکم پشت سرم گره میزدم و از خانه بیرون میشدم تا با دوستانم انا و ستیفنی اسب سواری بروم. زمانی که اسب را آماده می کردم و کلاه اسب سواری به سر می گذاشتم، قلبم تندتر از معمول می تپید.   یک ساعت اسب سواری، پر از تقلا بود. گاهی یک حرکت تازه را یاد می گرفتم و امیدوار و شادمان میشدم و گاهی، بعد از بارها تلاش، اشتباه می کردم و  از خودم متنفر می شدم و احساس بیچارگی می کردم. گاهی خودم را دختری ورزشکار و قوی میدیدم، گاهی از خدا طلب یاری می کردم و با خشم لب هایم را می گزیدم. درس های اسب سواری به من مجال داد  بیاموزم که در بعضی کارها به اندازه دیگران ماهر و تیزهوش نیستم، اما اگر لذت پنهان در تقلا را بیابم، طعم شکست دیگر بسیار تلخ نیست. شکست و پیروزی اهمیت ندارد، مهم لحظات تقلاست. رودر رویی و مجادله با محدودیت ها و ضعف ها لذتبخش است و به اعتماد به نفس انسان می افزاید..

 

و آخرین آخرین نکته:  امسال تنها بودم و هم اطاق نداشتم، به همین دلیل فرصت داشتم که بسیار در برابر آیینه برقصم و حرکات تازه برای خودم اختراع کنم!!!.. وقتی خوشحالم و می رقصم، فکر می کنم بالدارم!! و ها، فکر میکنم دستانم آنقدر وسیع و دراز شده اند که میتوانم جهان را در آغوش بگیرم.. 

 

بعدا بیشتر خواهم نوشت. این روزها درس نیست، اما در کالج خیلی کار می کنم.

 

شاد باشید

شهرزاد

+ نوشته شده در  2008/5/14ساعت 20:57  توسط یکی از ما دو نفر  | 


مدت هاست خبری از تو ندارم...

من خوبم. این روز ها گاهی با انوش میرویم و در زیر سایه ی درختان قدم میزنیم و با هم از آینده  ها سخن میگوییم.

گاهی من میگویم و انوش به من نگاه میکند و کودکانه لبخند میزند. گاهی هم او میگوید و من دیوانه وار به چشمانش خیره میشوم و به دقت به حرف هایش گوش میدهم...

ما مثل دو همسفریم که زبان همدیگر را نمیفهمیم اما با آنهم از بودن با همدیگر لذت میبریم و خوشحالیم...

گاهی هم هر دو سکوت میکنیم... قدم هایمان شمرده تر میشوند و نرم نرمک به سوی غروب قدم میگذاریم... مبادا غروب برود و ما در جاده ی سرد و تاریک بمانیم..

انوش بزرگ شده است... در چشمانش آینده را میبینیم... شاداب و خندان و زیبا تر شده است...

مرا صدا میکند... وقتی در کنارش میروم دستانش را به سویم بلند میکند و میخواهد او را در آغوش بگیرم...

وقتی در آغوش میگیرمش خودش را محکم به من میفشارد و دستان کوچکش نرم نرم به پوستم میخورند... چیز هایی برایم میگوید و  آرام سرش را روی سینه ام میگذارد... انگشتم را میان دست کوچکش میفشارد و میخندد... خنده هایش قلبم را گرم میکنند و گوشهایم را مینوازند... انوش بزرگ شده است سارای من..

......


هر دو بی صبرانه منتظر استیم خانه برویم... 

حس میکنم وطن مرا صدا میزند... دلتنگم اما امیدوار... ما به زودی بر میگردیم.. میخواهم انوش ستاره های آسمان کابل را در میان مشت هایش قایم کند... به آسمان  چنگ بیاندازد.. میخواهم ماه را در چشمان انوش ببینم و شب ها در زیر آسمان کابل با او قدم بزنم... 

تو هم با ما خواهی آمد؟

پری

+ نوشته شده در  2008/5/11ساعت 14:55  توسط یکی از ما دو نفر  |