تبليغاتX
مثل آب مثل آتش
رفتیم از اینجا
به دلیل تراکم ویروس ها و تبلیغات و... بر خلاف میل خود وادار شدیم از اینجا بکوچیم..

به خانه جدید ما بیایید....

http://saayah.blogspot.com/ (این آدرس جدید است)

چشم براه،

 

+نوشته شده در 2008/10/13ساعت15:56توسط یکی از ما دو نفر |
ثبات و آزادی
دیر شب است. احساس آرامش و شادمانی می کنم. شادمانی ام اما، پر شور و مست نیست، آرام و سبک بر سینه ام نشسته و آواز میخواند.

میدانم، میدانم. این روزها جهان سرگردان است، جهان همیشه سرگردان بوده است. من هم سرگردانم، اگر  کمی به سرگردانی جهان و پریشانی ها و مشغولیت های خودم بیندیشم، شادمانی از من می پرد. افکار آنقدر تیز در ذهنم می دوند که کبوتر گریزپای شادمانی می هراسد و ..تا دیدی رفته است. باز من تا دیر شب، بسترم را با بیقراری می فرسایم، بعد روی بستر می نشینم و دعا می کنم.. آرزو می کنم برای چند دقیقه از هجوم افکار در امان بمانم تا خوابم ببرد.. آب مینوشم، راه میروم، دوباره به امید خواب دراز می کشم و...

اما امشب اینطور نخواهد بود. امشب خسته تر از آنم که بیندیشم، بحث های ما در باره افغانستان، شرمساری های سارا پالین و امتحانات هفته آینده، همه را فراموش خواهم کرد و فقط خواهم خوابید، آسوده، شادمان، چون یک کودک.. اما آیا در  این دنیای آشفته  خواب کودکان آسوده است؟ عده ای بی شمار از کودکان، در سرمای کشنده، یا گرمای سوزنده، یا گرسنگی، .. یا نبود مادر، یا پدر، یا هر دو.. بی آرزو به خواب می روند و بی شادمانی بیدار میشوند.. آیا دوران کودکی  هر نسل کوتاه تر شده می رود؟ کودکی من.. کوتاه بود.

آه، شهرزاد.. تو شادمان بودی.. یعنی هستی.. یعنی میخواستی بگویی چرا شادمانی ... گاهی به چیزهای دیگر هم فکر کن، به چیزی به جز پریشانی..

میدانم به چی باید فکر کنم تا آرام و متمرکز شوم، به  کلمات آموزگارم. او آرام و ملایم گفت: ثبات و آزادی. در روح و بدنت، در تمام هستی ات ثبات و آزادی را تجربه کن. به این کلمات فکر می کنم و به نبرد خودم، نبرد میلیون ها انسان در سراسر جهان، نبرد هر روزه، برای ثبات، ثبات درونی با ایمان، یا با عشق و بعد ثبات در چیزهای دیگر ، ثباتی که با امنیت می آید و ثبات مالی و.. ما همانقدر که در بعضی چیزها خواستار تغییریم، در بعضی چیزهای دیگر ثبات را میخواهیم، در عشق، در نیرو و جوانی ما، در محبت و سلامتی عزیزان ما..

و بعد آزادی.. مفهومی که همیشه برای انسان فریبنده بوده.. رویایی که همیشه به دنبالش دویده ایم. آزادی در انتخاب، آزادی در تصمیم گیری، آزادی در زندگی.  آزادی از قید ها و بندهای درونی خود..

در طول نبرد، همیشه کسانی بودند که می فهمیدند ثبات در بعضی چیزها مقدور نیست، آزادی از بعضی چیزها مقدور نیست.. کسانی که محدودیت های انسان ها را میدانستند.. ولی این مانع مبارزات نمی شد.. مانع خیالپردازی، مبارزه، تغییر و تحمل دشواری ها..

من هم به دنبال ثبات ام. میخواهم مثل کوه، کوه های وطنم استوار و محکم و ثابت باشم. میخواهم بدانم چی میخواهم. میخواهم مسیر بادها را تغییر بدهم نه اینکه با هر بادی مسیر من دگرگون شود. میخواهم احساس قدرت و اطمینان کنم. شجاع تر باشم. میخواهم دنیا کمی ثبات داشته باشد، اینقدر ترسناک نباشد، اینقدر شکننده نباشد.. میخواهم مطمئن باشم که دیگر جنگ نمیشود، آواره نمیشویم. میخواهم ثبات باشد...

من هم به دنبال آزادی ام. میخواهم همیشه برای آزادی از بند های درونی خود مبارزه کنم، برای آزادی از خشمی که ویرانگرست، برای آزادی از تعصب.. میخواهم چون یک انسان و یک زن احساس آزادی کنم، بتوانم برای رویاهایم مبارزه کنم، تجربه کنم، خیالپردازی کنم. فارغ از همه قالب ها و بایدها و نبایدهای دیگران، بر اساس اصول اخلاقی خود تصمیم بگیرم. میخواهم در دنیایی آزاد زندگی کنم، جایی که شکنجه نباشد، زندان کمتر باشد، اسارت و درماندگی کمتر باشد..

و آرزو دارم این نسل مبارزه کند و مبارزه این نسل، انسان ها را یک قدم به ثبات و آزادی نزدیک تر کند.. که تا کودکان نسل آینده در دنیایی که برای همه آزادتر  و با ثبات ترست زندگی کنند...

 دستانم را به هر دو طرف گشوده ام. انگشتانم را می کشم، باز هم دورتر می کشم.. حس می کنم دستانم آنقدر امتداد یافته اند که از زمین فراتر رفته اند... محکم و استوار ایستاده ام، پاهایم به زمین وصل، به زمین چسپیده اند. نبض زمین را زیر پایم حس می کنم. احساس ثبات دارم. بدنم محکم و کشیده و همچنان آسوده و رهاست، برای چند لحظه، ثبات را، و آزادی را، با هم تجربه می کنم.

شهرزاد

+نوشته شده در 2008/10/5ساعت3:25توسط یکی از ما دو نفر |
عید.. مبارزات انتخاباتی.. صنف ها.. خلاصه پراگندگی..
از "الایمان" گروه شاگردان مسلمان ایمیل فرستاده اند و گفته اند که فردا نماز عید در مسجدی نزدیک برگزار می شود- علاقمندان مطلع باشند.. باز گفته اند که سازمان مسلمانان امریکا، یا همچنین چیزی، به یادم نیست، اعلام کرده که عید چهار شنبه است..  تصمیم گیری در مورد روز عید به عهده ماست...

 و من تا همین لحظه کارخانگی اقتصاد می کردم و فردا که بیدار شدم تمامش می کنم. بعد برای مشوره در مورد ماستری دیدن یکی از استادانم می روم، بعد صنف دارم، بعد از آن هم صنف دارم و باز یک صنف دیگر... و چون رویا فردا شب به سنا می رود، نمیدانم او را خواهم دید یا نه؟ وگرنه میشد دستانم را حنا بگذارد... ولی فکر نمی کنم ببینمش..

عید است..

عید، یک عالم خاطره است.. در آستانه عید آرامش و شادمانی ملایمی را تجربه می کنم  که به خاطر خوشی های دیگران به درونم راه می یابد.. عید (اگر من عید کنم یا نه) ایام ویژه ای است برای بخشایش، تجلیل، مهربانی، دیدار، شادمانی... اگر دیگران نه، حداقل کودکان شادمان اند.. یادم می آید کودک که بودم از کسانی که عید را جدی نمیگرفتند بدم می آمد.. بزرگ نشده بودم که خودم هم عید را ...

..........

مبارزات انتخاباتی در امریکا در میانه اخبار بحران اقتصادی و..  جریان دارد. نخستین هفته های مبارزات انتخاباتی بسیار هیجانزده بودم و مسایل را دنبال می کردم، حالا کمتر... هنوز هم میخواهم، به شدت میخواهم اوباما ببرد ولی.. نمیدانم به تغییر در سیاست خارجی زیاد امیدوار نیستم و سیاست خارجی خیلی برایم مهم است.  

حس می کنم هر دو طرف با تکرار کلیشه ها، میخواهند خود را محبوبتر کنند، به نقاط ضعف حریف خود پی ببرند و ضربه بزنند و در نهایت برنده شوند.. خوب منصفانه است، مبارزات انتخاباتی باید همینطور باشد.. ولی من فکر می کنم که مردم امریکا باید این انتخابات را جدیتر بگیرند،  این انتخابات باید فرصتی برای تغییر دید امریکا به جهان باشد، فرصتی برای عذر خواهی از همه قربانیان غرور احمقانه و ترس بی اساس دولت فعلی امریکا باشد. این انتخابات باید زمینه ای فراهم کند تا امریکا شهروندان کشورهای دیگر را هم به منزله انسان بپذیرد.. این انتخابات باید فرصتی برای تغییر دید امریکاییان به مسئله امنیت میبود. من حس می کنم که  امنیت خود را در نابود کردن دیگران دیدن، دیگران را به صورت دشمن تعریف کردن، به یقه پاکستان و ... چسپیدن، هنوز هم در این مبارزات مخابراتی به شکل تلطیف شده اش دیده میشود... در کنار آن چنین به نظر می رسد که چیزی از غرور و دید بزرگ منشانه امریکا به دیگران کاسته نشده، بلکه این غرور همچنان یک وسیله جذب آرا مانده است.. هر کاندید میخواهد ثابت کند وطن پرست تر است، و وطن پرست بودن هم یعنی پذیرش اینکه هر شهروند امریکایی انسان تر از بقیه انسان هاست و باید بیش و پیش از دیگران امتیاز بگیرد...

نمیخواهم اوباما را ملامت کنم فقط... یا شاید بسیار بدبین شده ام..

بهر حال، در زمانه ما انتخابات بهترین راه  موجود و ممکن برای تغییر است.. بنا بر این از انتخابات عادلانه و از نامزدی اوباما حمایت می کنم... امیدم این است که برنده شدن اوباما کمی از خشونت سیاست خارجی امریکا بکاهد  و برای میلیون ها سیاهپوست امریکایی امید و الگو بیافریند...

............

صنف هایم را دوست دارم.  فکر می کنم خواندن در مورد مردمشناسی از زوایای مختلف به من کمک کرده است بیشتر از غنای جهان آگاه شوم.  به "فرهنگ" نه به عنوان یک مانع، بلکه به عنوان راهی به سوی تغییر می نگرم... تغییر را به صورت اساسی میتوان از درون و با درک شبکه پیچیده و حیرت آور فرهنگ ایجاد کرد...

عیدتان مبارک

شهرزاد

+نوشته شده در 2008/9/30ساعت1:8توسط یکی از ما دو نفر |
قدرت دانش

در نخستین جلسه صنف اقتصاد  نشسته ام، مشخص تر بگویم در صنف اقتصاد خاور میانه و کشورهای شمال افریقا، و به شدت تلاش دارم با وجود پنجره و سبز و آبی گسترده در پشت آن، تمرکز کنم. آسان نیست...
 هفته بعدی، در سومین نشست صنف اقتصاد هستم، وقت درسی به پایان رسیده اما من هنوز نشسته و با حرارت چیزی را در کتابچه خود مینویسم. ناگهان خودم با متعجب به خود می نگرم، به درون خود و به شادمانی و هیجانی که در خود می بینم، دقت می کنم. چرا  این مضمون برایم اینقدر جالب شده است؟ این حس شادمانی از کجا می آید؟

در دو جلسه اخیر آموخته ام که وضعیت اقتصادی خاور میانه به آن اندازه که فکر می کردم، بد نبوده است. کمی تسلی یافته ام. در مورد رشد سرمایه های انسانی در کشورهای عرب یاد گرفته ام و خوانده ام که با وجودی که سرخوردگی ها بسیار است، اما برای بهبود وضعیت مردم آن منطقه از لحاظ اقتصادی راه حل های بسیار عملی وجود دارد. راه حل ها، و من بعضی از آن ها را می دانم و شاید بتوانم در مقیاسی بسیار بسیار کوچک، در آینده ای دور برای حل آنها کمک کنم. مهم نیست سهم من چقدر کوچک، مهم نیست آن آینده چقدر دور، مهم این است که میدانم، پس اگر بخواهم میتوانم کمک کنم، یا حداقل وضعیت را بهتر تحلیل کنم.  برای اولین بار در امریکادر مورد خاور میانه بدون اینکه موضوع اصلی بحث اسلام گرایی افراطی باشد، کشتار و نفرت مذهبی باشد، گفتگو می کنیم.  در مورد منابع مواد خام، نفت و ظرفیت های اقتصادی منطقه خوانده ام و حالا به عنوان کسی که خود را به آن منطقه اگر منسوب نه، نزدیک می داند، احساس افتخار و توانایی می کنم. فکر می کنم که توانایی آن را یافته ام که در بحث های مربوط به کشورهای در حال توسعه، روزنه های جدید رابرای دوستان و هم صحبتانم باز کنم، شاید روزنه های به روشنی...  احساس قدرت و اطمینان می کنم.

این حس و قدرت اطمینان را در ماه های نخستم در کالج با تمام شگوفندگی آن حس می کردم، در روزهایی که می دیدم زنان میتوانند توانا، دانا و زیبا باشند و فقط خودشان و نه هیچ کس دیگر، برایشان تعیین تکلیف کند. زمانی که در مورد زنان بزرگ و تاثیر گذار میخواندم و یا کسانی را از نزدیک می دیدم که با تحمل، شکیبایی، توانایی و جسارت مشکل ترین موانع را پشت سر گذاشته اند، به رگ هایم خونی تازه می دوید و میدیدم که آموختن چگونه مرا قدرتمند تر ساخته است.

می فهمم که توانایم. می فهمم، پس قدرتمندم.. همان شعری که در مکتب خواندیم یادم می آید: توانا بود هر که دانا بود..  بعد به این فکر می کنم که چگونه گاهی ترویج فهم و دانایی واژگونه و ناقص هم میتواند  به بعضی ها احساس قدرت  دهد و بعد از آن قدرت سوء استفاده شود. فهم ناقص ما از فرهنگ ها و ادیان دیگر، به ما این حس را میدهد که قدرت قضاوت در موردشان را داریم و خود بهتریم. فهم ناقص و کژدار از دین، به دست خیلی ها حربه کشتار داده است.  بلی، فهم قدرت است، اما شاید بستگی به این دارد که چه کسانی و برای چه اهدافی این فهم را، دانش را تعبیر می کنند.  زمانی که دانش و فهم وسیله ای برای توجیه نژادپرستی است، از آن برای یافتن  دلایل طبیعی برای فرودستی بعضی گروه ها استفاده می شود. دانش در یک جامعه مردسالار،  شاید برای اثبات فروتر بودن زنان واژگونه شود. در یک جامعه دین مدار،  دانش باید مهر تایید دین را بخورد.. دانش آزادی آور اما گاهی خود وابسته است...  اما فهم کژمدار زمانی میتواند فرمانروایی کند که شهروندان یک جامعه غیر مسئول و  جاهل باشند، بترسند و قدرت یا جرئت تشخیص مستقل نداشته باشند..

گاهی فهمیدن و آموختن دردناک است، گاهی احساس ترس و ناتوانی ایجاد می کند، رو در رویی برهنه با واقعیت های تلخ جهان نیروی انسان را می مکد. گاهی انسان آرزو می کند بعضی چیزها را نمی فهمید تا شادمان تر می بود. اما تجربه من این بوده که حس ناتوانی موقتی است و آنچه در دراز مدت از آموزش راستین و مستقل میراث می ماند، احساس قدرت و اطمینان است.

 شهرزاد 

+نوشته شده در 2008/9/20ساعت0:41توسط یکی از ما دو نفر |
زیبا زیست و در آرامش در گذشت

امروز به مراسم یادبود لورا رفتم. یک هفته و یک روز از مرگش می گذرد.. جمعه گذشته در گذشت.

اعضای خانواده و عده زیادی از دوستانش آنجا بودند، از  همکاران و همسایگانش تا آموزگار صنف اسپانیایی او.

لورا  عضو فرقه کویکرها ( یک فرقه مذهبی مسیحی) بود و مراسم یادبودش را به سنت کویکر ها برگزار کردند.  به محل تجمع کویکرها رفتیم. همه در سکوت کنار هم نشستیم و هر چند دقیقه بعد، یکی از حاضرین می ایستاد و در مورد لورا حرف می زد. فهمیدم چقدر کم در مورد او می فهمم. از موفقیت های کاریش، از سهم گیریش در پروژه های مختلف کمک رسانی با خبر شدم. از کودکی هایش گفتند و از زمانی که به کالج می رفت. از زندگی کاریش آموختم و از آن بخش زندگی اش که به آموزش زبان اسپانیایی اختصاص یافته بود ( چون عروسش اسپانیایی زبان است او تلاش می کرده در شصت و چند سالگی یک زبان تازه را بیاموزد)..

زمانی که آنجا نشستم و به حرف های دوستان و اعضای خانواده لورا را گوش میدادم و تلاش می کردم صدای گریه ام را بپوشانم، ناگهان حس کردم بار اندوهم سبکتر شده است، حس کردم زندگی لورا آنقدر زیبا بوده است که ما باید آنرا تجلیل کنیم.. که او حتی با مرگش، نکته ای جدید را به من می آموزاند، و  این همه انسان را به هم نزدیک کرده است...

لورا تلاش می کرد خوب زنده گی کند، ادعای نجات دادن جهان را نداشت، سیاسمتدار، خبرنگار یا سرمایه دار بزرگ نبود.  انسان "منتفذ" یا "قدرتمند"ی نبود، ولی امروز می فهمیدم که نفوذ و قدرت روحی اش زندگی خیلی ها را دگرگون کرده است. او با خوب، ساده و اخلاقمند زیستن و با مهر ورزیدن به اطرافیانش آنها را تغییر داده است، از آنها انسان های بهتری ساخته است. او به نیروی انسان ها باور داشته و همیشه هر کسی را  تشویق کرده است بهتر باشد، کمی بیشتر تلاش کند.  لورا برای شهر خود پل نساخته است، اما فاصله ها را میان ده ها نفر پل زده است، او شکم گرسنگان جهان را سیر نکرده، اما بارها به دانشجویان سرگردان و تنها پناه داده است، به زندگی شان گرما و عشق بخشیده است. ساده، کم ادعا اما زیبا زیسته است. با خوب بودن، منبع الهام اطرافیان خود بوده است، و شاید بی خبر، با خوبی کردن به  اطرافیانش، آنها را وادار کرده است به دیگران خوبی کنند، یا به فکر خوبی به دیگران باشند.. مهربانی خاصیت موج دارد، شادمانه حرکت می کند و هر جا می رود، موج دیگری ایجاد می کند.

با خود فکر کردم که خیلی ها وقت ها، من زندگی آینده خودم را عظیم و شکوهمند می بینم، فکر می کنم خیلی ها را نجات خواهم داد و در زندگی شان تاثیر خواهم گذاشت، اما فکر می کنم که برای تاثیر گذاشتن و مفید بودن، حتما لازم است خیلی کارها کنم، متنفذ باشم، قدرتمند باشم، در سیاست دست داشته باشم.. چی میدانم؟... اما  از زندگی لورا می آموزم که خوب زیستن، شاید نیرومند ترین، صادقانه ترین و بی آزارترین نوع تاثیر گذاری باشد، اخلاقمند بودن و وظایف خود را انجام دادن و تا حد امکان دست به یاری دیگران دراز کردن و مهر ورزیدن به دیگران تنها زندگی یک فرد را نه، بلکه زندگی های اطرافیان اش نیز تغییر می دهد، بهتر می کند...  و شاید، اینگونه، ساده و قانع ولی خوب زندگی کردن، بسیار دشوارتر باشد..

و مرگ او به من یاد آوری می کند که در زندگی مسایلی مهمتر، بسیار مهمتر از نمره های خوب و موفقیت وجود دارند..  چیزهایی که وقت گذاشتن برای آنها زندگی انسان را سرشار و ارزشمند می سازد.. من به خاطر می آورم که ما همانقدر که به دیگری شادمانی می بخشیم، بیشتر از آن خود شادمان میشوم و هر چه که به دیگران می اندیشیم، یک قدم به خود نزدیک تر میشویم.

وقتی چند هفته قبل برای آخرین بار لورا را دیدم، ضعیف و شکننده بود.  چنان بود که گویی روح او را در جسم دیگری دمیده اند، جسمی بیمار و ناتوان و شکننده.  میدانست که مرگش به زودی فرا خواهد رسید اما هنوز شور زنده گی را از دست نداده بود. نظرم را در مورد انتخابات امریکا پرسید، به خاطر آخرین بمباران نیروهای امریکایی در هرات اظهار تاسف کرد و معذرت خواست و در مورد برنامه های آینده ام نظر داد. از اینکه مرگ اینقدر نزدیک بود و به زودی بی رحمانه او را از مهر ورزیدن و شادمان بودن محروم می کرد، خلق تنگ نبود. 

او زیبا زیست و مرگ رادر کمال آرامش پذیرفت.  شادمانم که انسانی چون او را می شناختم و برای مدتی هر چند کوتاه بخشی از زندگیش بودم.

روحش شادمان باد.

 شهرزاد 

+نوشته شده در 2008/9/14ساعت0:51توسط یکی از ما دو نفر |
چقدر میترسم..

از صنف یوگا بیرون شدم و وجودم سرشار از آرامش و حس اعتماد به نفس بود. بعد از چند هفته، خود را آسوده خاطر و حتی شادمان می یافتم.  در برابر کتابخانه بودم که ناگهانم کسی از گیسویم کشید. تکان خوردم و به عقب نگریستم. هیچ کس نبود: باز هم خیالاتی شدی، شهرزاد.. اما هنوز قدم بعدی را بر نداشته بودم که باز..

- سایه، تو هستی، در اینجا هم؟ سایه؟

با دست مهربانش شانه ام را لمس کرد. -فکر کردی از دست من خلاص میشوی؟

-          نی، خلاصی خو ندارم مگر انتظارت را هم نداشتم.

حالا که او با من همگام شده بود، آهسته تر راه می رفتم و از نوازش باد لذت می بردم.

-          در این روزها نمینویسی؟ کم کار شدی!

-          نه، باور کن چنین نیست، درس زیاد است، همه چیز تازه است، مدتی وقت می گیرد که عادت کنم. باید برای تحقیقم کار می کردم، شبانه تا دیر وقت بیدارم..

-          راستی؟ خوب است.. اما تو معمولا در زمانی که حجم کارت بیشتر است، بیشتر مینویسی.. کار زیاد توام با هجوم افکار تازه است،یا نه؟

-          ها.. ولی؟

-          خوب؟

-          نمیدانم سایه... شاید به دلیل اتفاقات این هفته اخیر باشد. کمی دلگیرم.

-          درک می کنم.  سایه مکث کرد و من به سنجابی که از جاده می گذشت، خیره شدم.

-          اما آیا دلگیری چرخ های زندگی را متوقف می کند؟ تو چی فکر می کنی که چون تو دلگیری میشود زندگی را معطل کرد؟

-          باز سر دعوا داری سایه، باز سرزنشم می کنی و من این گونه دلشکسته..

-          شهرزاد، میدانی من همیشه فکر می کردم که تو از کسانی هستی که دلشکستگی بهانه تنبلی شان نخواهد شد.  با خودت صادق باش، این رکود از کجا می آید؟

-          صادقم.. از کمبود وقت

-          و..؟

-          خوب بلی، تنبلم.  نمیخواهم در مورد مسایل بیندیشم، مسایل را باز کنم، میخواهم حداقل برای چند روز مثل گدی کوکی زندگی کنم، فقط آنچه را انجام بدهم که به انجام دادنش مجبورم، کارخانگی، امتحان... نمیخواهم فکر کنم، به خاطر بیاورم.. چون خیلی چیزهاست که هر چه به آنها فکر کنی، پیچیده تر می شوند و پیچیدگی شان به قیمت زندگی ها تمام میشود.. مثل مسئله افغانستان ، این آشفتگی و دهشت را چگونه میتوان متوقف کرد؟ ما چطور به اینجا رسیدیم و راه حل چیست؟ هر چه فکر کنم پریشان تر میشوم.  یا مرگ، سایه، تو میخواهی در مورد مرگ فکر کنم؟ اینکه چگونه یک روز بی خبر، بی دلیل همه چیز را پشت سر می گذاریم؟ و اگر سرنوشت همه ما اینگونه است، چرا دلبستن، کوشیدن؟ چی فرقی می کند چگونه زندگی کنیم؟  اگر به این چیزها فکر کنم، افسرده میشوم سایه.  کم کاریم این روزها از اندوه است.

-          گاهی باید در مورد مسایل دشوار فکر کرد. تو نمی توانی بعضی پرسش ها را بی پاسخ بگذاری شهرزاد. باید برای خود پاسخی بیابی.  و اما اندوه، آیا تسلیمش شدی و یا با آن درگیری؟

-          درگیرم سایه و امیدوارم بتوانم برای مدتی کنارش بگذارم.  فکر می کنم حداقل یک راه مبارزه با اندوه را یافتم: رو در رویی با چیزهایی که مرا می ترساند.

-          ترس، از چی میترسی شهرزاد؟

-         خوب، ترس های من کمی خنده دارند.. من بیشتر از مارگزیدگی یا زلزله از این میترسم که کسی ناتوانی و یا ضعف مرا ببیند. از قرار گرفتن در موقعیت های تازه و ناراحت کننده میترسم. از نا آشنا بودن به چیزی و از نادانی میترسم. خلاصه، از  آشکار شدن هر چی در خود ضعف میدانم، میترسم. و این عجیب است چون ترس خود، ضعف است.. و وقتی چیزی را نمیدانم، یا در کاری شکست میخورم، از آشکار شدن آن میترسم، بنا بر این تلاش می کنم ضعف خود را پنهان کنم و این بیشتر سراسیمه ام می کند و مرا می ترساند و همه ترسم را میخوانند. بعد خجالت زده میشوم.

 از اینکه نتوانم میترسم، از اینکه شکست بخورم. از اینکه بلاخره یکی از این روزها، تسلیم تنبلی و وسوسه های خود شوم و دیگر راه دشوار آزادی درونی را ادامه ندهم. ااز اینکه دیگران بدانند در درون گاهی چقدر زود می شکنم، می هراسم. از شکست میترسم سایه و از این که از بهترین ها نباشم...

-          و چگونه این را فهمیدی؟

-          یک و نیم سال بود که میخواستم برای صنف یوگا ثبت نام کنم. هر سمستر این کار را به بهانه ای به سمستر بعدی موکول می کردم، چون در درون خود میدانستم که در صنف یوگا در برابر چشمان هه تمرین خواهم کرد و چون سابقه بسیار اندکی در ورزش دارم، شاید بدتر از همه باشم. فکر بدتر از دیگران بودن مرا می ترساند.  امروز بلاخره به اولین صنف رسمی یوگای خود رفتم. کنار همه نشستم و از اینکه چیزی در مورد یوگا نمیدانم، از اینکه از همه دختران کم تجربه ترم، خجالت کشیدم. از اینکه نمیدانستم باید روبروی آیینه ها بنشینم (تا بتوانم حرکات خود را ببینم و اصلاح کنم)  و پشت به آنها نشستم تا بلاخره متوجه شدم ، شرمیدم. از اینکه نمی دانستم چگونه بنشینم و حرکات را با اعتماد به نفس اجرا کنم، خجالت کشیدم. هر لحظه حرکات دیگران را می پاییدم. از اینکه بدتر از دیگران باشم می ترسیدم.  اینکه  برای انجام یک حرکت دراز بکشم، خجالت می کشیدم.  حرکاتم به نظرم خنده دار و مسخره می آمد.  اما، سایه، میدانی ترسم آهسته آهسته ریخت. تا آخر صنف بسیار بهتر شده بودم.  احساس آرامش و شادمانی می کردم و از حرکات لذت می بردم. همان جا بود که فکر کردم چقدر ترس های بزرگتر در زندگی دارم و این ترس های بزرگتر چقدر مرا محدود کرده اند، شادمانی ام را عقب رانده اند. از بس میترسم، به ندرت میخواهم آنچه که آرامشم را بر هم می زند، امتحان کنم. از آزمایش تازگی ها می ترسم و اعتماد به نفس را در خود سرکوب می کنم. ترس کنجکاوی ام را محدود کرده است و دامنه کشفم را. 

-         و فکر می کنی این صنف یوگا کمک کند کمی با ترس های خودت روبرو شوی؟

-         نخستین روزم در صنف یوگا کمک کرده است به ترس های خودم فکر کنم. این شاید قدم نخست باشد، گام های اولیه در یک واحه ناشناخته خودم. اگر یوگا برای دیگران انعطاف پذیزی  و توانایی بدن، آرامش و تمرکز روح می آورد، برای من در  کنار اینها پیام دیگری نیز دارد: من میتوانم و باید با ترس های خودم روبرو شوم.

-         در این مورد خواهی نوشت؟

-         شاید.. اما من هنوز در این مورد فکر نکرده ام.

-         فردا نوشته ات را از هند می خوانم. خدا نگهدار. و ها راستی، هر هفته خواهی نوشت، نه؟

و سایه رفته بود.  قبل از اینکه به پرسشش پاسخ بدهم، قبل از آنکه بپرسم در هند چی خواهد کرد؟ شاید آنقدر تحت تاثیر حرف های من در مورد یوگا رفته که میخواهد به مهد یوگا رفته و آن را بیاموزد.

 شهرزاد 

+نوشته شده در 2008/9/13ساعت0:48توسط یکی از ما دو نفر |
سوگواری

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد...

گریه ام بی صداست. صدایی از گلویم نمی آید. فقط درد چهره ام را مسخ کرده است و چشمانم سرخ شده اند. چشمان خشکم.

نمیدانم کجا هستم. نمیدانم چی می کنم. کنار دیوار، روی زمین میریزم.تلاش می کنم جیغ بزنم، میخواهم صدایی از سینه ام بر آید تا کمی بارم سبک شود.

آهسته آهسته راه برای اشک ها باز میشوند. آهسته، پیوسته و پرسوز می گریم. سینه ام، گلویم، چشمم درد می کند.

هوش بعدتر می آید و کمی آرامش. نمیخواهم فکر کنم، اما آگاهی مثل صاعقه به من اصابت می کند، حضور ذهنم بر می گردد و به یاد می آورم چرا این چنین روی زمین نشسته ام، چرا می گریم، و چرا میخواهم فکر نکنم...

لورا دیگر نیست. ستیف دقیقا این جمله را به زبان آورد. بعد هق هق گریه بود و هیچ. بعدتر گفت: مرگ او در کمال آرامش و بدون درد بود. تا آخرین لحظه به شماها فکر می کرد.

تا آخرین لحظه.. و من در کنارش نبودم. من باور نمی کردم که او خواهد رفت. من تا آخرین لحظه به یک معجزه اعتقاد داشتم. احمق بودم.

دیگر دستم را در میان دستان خود نخواهد گرفت. دیگر آن چشمان هوشمند به گرمی به من نگاه نخواهند کرد. دیگر آن گامهای چابک با کنجکاوی راه های تازه جنگلی را نخواهند پیمود. یک ماه بعد او یک زخم کهنه خواهد بود. یک سال بعد خاطره ای کمرنگ... و زندگی با بی رحمی پیش خواهد رفت.

........

خشمگینم. خودخواهانه خشمگینم. چرا باید در این نخستین روزهای درس من اینقدر درد بکشم. همین دیشب، همین دیشب بود که خبر کشته شدن دوستم عابد اکمل را شنیدم. در بگرام او را ربودند و بعد کشتند و هنوز مجال سوگواری نیافته ام و باز...

عابد، عابد جوان، عابد وطن دوست، عابد متعهد. آن جوان باهوش، با استعداد، مهربان... چگونه میتوانستند زندگی او را هدف بگیرند؟ آن زندگی زیبا، پر از تلاش و تعهد را.. چگونه میتوانستند با وجود لبخند پرمهر او به او نفرت بورزند؟  او که نظامی نبود، او از اسلحه و جنگ بیزار بود، او که با هیچ کسی دشمنی نداشت، چرا او؟ او هرگز نخواست افغانستان را ترک کند و همیشه فراتر از راحتی خود و خانواده خود می اندیشید. او که به آن خاک افتخار می کرد، مهر می ورزید،عاشق بود.

من نباید به درد خود بیاندیشم، هرچند بسیار دلتنگ مهربانی های او خواهم شد، هر چند دیگر هرگز کسی مثل او نخواهد توانست بگوید: خواهرکم!. هر چند یک همرزم را از دست داده ام، هر چند کشته شدن او، دانه های امید به آینده را در من خشک می کند، با وجود این دردم هیچ گاه به بزرگی زخم های هیلی و ایمان نخواهد بود. هیلی، دوستم و همسر عابد، از دست دادن همسر، رفیق و محبوب خود را چگونه تحمل خواهد کرد؟ بزرگترین بخش زنده گی خود را چگونه به خاک خواهد سپرد و چگونه جای آن را پر خواهد کرد؟ چگونه دوباره میل به زنده گی را در خود بیدار خواهد کرد؟ به دخترشان ایمان چی خواهد گفت؟ در غیاب مهربانی پدر، چگونه به تنهایی او را بزرگ خواهد کرد؟

این خاک.. این خاک که همیشه بهترین فرزندانش را در خود می کشد و به زمین  فرو میبرد، این سرزمین چند عابد دیگر را به خاک خواهد سپرد، چند ایمان دیگر را بی پدر خواهد کرد؟

آیا مسیر ما همین است؟ آیا ما یکی یکی بهترین های خود را از دست می دهیم؟ در نبردی بی پایان، بی حاصل؟ به جز سوگواری، چی باید کرد؟ آیا راهی است که مسیر را عوض کنیم؟ چگونه میتوانیم از مرگ، ویرانی و دهشت جلوگیری کنیم؟ آیا میتوانیم؟ یا به یک جبر و روزمرگی تن بدهیم و در لحظه زندگی کنیم؟ یا فرار کنیم؟ یا....

مردم، شما بگویید، چی باید کرد؟

 شهرزاد

+نوشته شده در 2008/9/5ساعت23:24توسط یکی از ما دو نفر |
ميوه اين باغ: اندوه، اندوه.
اندوهگینم. 
در کالج هستم، زودتر آمدم تا بتوانم به دیدن دوست بیمارم لورا بروم.  شکننده و ضعیف شده است و هر چند دقیقه بعد از حال می رود. نمیدانیم تا آخر هفته با ما خواهد بود یا نه؟ شوهرش ستیف در هم شکسته است.. دیدن لورا دشوار بود. دلگیر شدم.

امروز بعد از ظهر واشنگتن دی سی می روم.  تا شروع درس ها دوباره بر می گردم. 2 سپتامبر درس ها شروع میشود، بی قرارم. کاش زود شروع شود، زود مشغول شوم، زود از یاد ببرم...

به هر سو می نگرم به یاد کابل می افتم. به یاد خانه، مهربانی های مادر و محبت پرشور پدرم. دلتنگ مراقبت های صمیمانه شان هستم.  دوستانم.. دوستانم را خیلی به خاطر می آورم. باز کنده شدم، آمدم، تا دوباره برای مدتی دوری را تجربه کنم.  برای نه ماه، از بودن در کنار مادر و پدرم محرومم، از بودن در کابل و آموختن، دیدن و در درد شریک بودن..
وقتی از اینجا میروم اندوهگینم، حس می کنم بخش مهمی از زندگی ام را پشت سر می گذارم، بخشی شاد و سرشار از کشف و آموختن را.  پشت سر گذاشتن دوستانم در اینجا برایم سخت است و فکر ندیدنشان هراسانم می کند. اگر نتوانم برگردم چی؟ ... دلتنگ محیط کالج و اتاق تنهایی خود میشوم، دلتنگ درس خواندن، نوشتن، جروبحث های تند و آموزنده و آموزش اکادمیک.  شب ها خواب درختان بلند سمیت را میبینم، دریاچه را، و ازاد دویدن و رقصیدن بر روی سبزه ها را . دلتنگ کتابخانه ها و کتابفروشی ها میشوم، دلتنگ تیاتر، سینما و کنسرت های موسیقی کلاسیک غربی.
وقتی از خانه به اینجا می آیم باز اندوهگینم.  اشک های مادر قلبم را تکان می دهد. وقتی او را در آغوش می فشارم و آرام می کنم دلهره ای به دلم چنگ می زند. وضعیت افغانستان، نا امنی، انفجار ها، وضع صحی پدر.. خانواده را در میان این همه آشوب تنها گذاشتن نگرانم می کند. وقتی به کالج می رسم برای مدتی هر شب خواب کابل را می بینم، خواب کارته سخی را، دوستانم را ، مادرم را که به مکتب میرود، خواب محفل شعر را.. خواب بازی های کودکانه خواهرم فاطمه و برادرانم را. خواب رادا را می بینم که با لباس بلندی در میانه باغ ایستاده است و نقاشی می کند..
گاهی آرزو می کنم کاش میتوانستم دوستان اینجایی ام را، دیبره  را، تنزین را، به خانه ما در کابل ببرم با مادر و پدر آشنا کنم و ترجمان حرف هایشان باشم. در میان کوه های سالنگ آرزو کردم دوست امریکایی ام ستیفنی با من بود و چشمانش را به ضیافت آن همه زیبایی و عظمت می برد.
بارها در قلب یک موزه، در میانه یک کنسرت آرزو کرده ام خانواده ام با من میبود، این یا آن دوستم میتوانست آن تابلو را ببیند، در این درس شرکت کند...
دو پاره ام. دو پاره شده ام. این دو پارگی بسیار مزایا دارد، فرصت زندگی در متن دو فرهنگ، دو جهان را یافته ام. بسیار آموخته ام. رشد کرده ام.  تواناتر شده ام.  اما این دوپاره گی گاهی بسیار اندوهناک است..
 
مدتی سرگردان خواهم بود.  مدتی هم وقت می گیرد دوباره به اینجا عادت کنم. بعد از شروع درس ها دوباره خواهم نوشت.
شهرزاد

+نوشته شده در 2008/8/25ساعت17:6توسط یکی از ما دو نفر |
سفر به شمال و باز هم سفر
خسته و کوفته ام. امروز صبح از یک سفر دو روزه به شمال برگشتم.. در راه موتر خراب شد و جنجال های دیگر.. با وجود این سفر بسیار لذتبخش بود. همسفر مادرم بودم و بودن با او، دلم را سرشار از لطافت می کند..  راه زیبا بود، درختان تنها و شکوهمند، سپیدارهایی که با باد نجوا می کردند، سپیدار، در برگ هایش زیبایی و راز آمیزی پدیدار بود، دامنه های سبز، کوه های بلند و استوار. اینجا و آنجا اسبی زیبا و کشیده و تنها..  شال سرخ زنی در باد.. مردی که بیل می زند.. جوهای آب، آب روان، مست، آزاد، سرد... دریا..

در مزار شریف به روضه سخی رفتیم و اوج پرواز کبوترها را تماشا کردیم. بغضم آمد و برگشت اما سعادت یک گریه سیر را از من دریغ کرد.. آبی آسمان، طلایی گنبد.. درخشش آفتاب و زنانی سرگردان با کودکانشان.

شب محفل حنابندان یکی از گرامی ترین دوستان بود. وقتی از محفل به خانه برگشتیم و روی صفه دراز کشیدم تا باد را بو کنم، ماه را چنان دیدم که هرگز ندیده بودم، با چشمانی تازه دیدمش. خرامان و غلتان در دامن نیلوفری آسمان، ماه کامل بود و زرد و غمگین و پر... خیلی با من حرف زد.

به آقچه رفتم، به زادگاهم.  در دریای مهربانی غوطه خوردم.  خاله ها و ماماهایم و فرزندانشان. کودکان جوان شده اند و جوانان دچار.. دچار زندگی، تحصیل، دوستی های تازه..  ستاره دختر مامایم با سادگی شیطنت آمیزش مرا بسیار خنداند.  تبسم های فریبا دختر خاله ام خانه را روشن می کرد.  بابر و تیمور شاه را بسیار آزار دادم...فرح چهار ماهه به ماه می ماند، ماهی خندان و صمیمی و زود آشنا و نزدیک..

با دختران رفتیم شیریخ بخوریم، گادی سواری و جیغ های کوچک هیجان و شادی... شهر همچنان مانده بود، ساده، بسیار پذیرا و مهربان.. همه آشنا بودند...

حس کردم دوباره وصل شدم، کودکی ام را دوباره کشف کردم و مهرم را به کودکان در خود زنده کردم.  سفر سرشار از زیبایی بود..

حالا برگشته ام. فردا پاکستان میروم و اگر خدا بخواهد روز جمعه دوباره در نیویارک خواهم بود. فصل تازه ای از غربت و درس آغاز خواهد شد... خدا کند سفر به  خیر بگذرد. اضطراب دارم.

تا آن زمان

خدا و خوشی با شما باد

شهرزاد

+نوشته شده در 2008/8/19ساعت8:53توسط یکی از ما دو نفر |
از وابستگی و دلبستگی

          غروب زیبایی بود. آزاده و من کنار هم نشسته بودیم. بوی یاسمن می آمد. هر دو خاموش بودیم. ناگهان آزاده گفت: آنهایی که خاصیت پیچک دارند و می گویند عاشقند، آزارم میدهند. کم هم نیستند

    گفتم: بی انصاف نباش.  مهربان تر باش، خانم. اما خاصیت پیچک داشتن یعنی چی؟

    آزاده گفت: خاصیت پیچک را آنهایی دارند که همواره به دنبال درختی تنومند می گردند تا به آن تکیه دهند، در سایه اش پناه گیرند، گل کنند و بشکفند.. برای این انسان ها نوع درخت مهم نیست، رنگ و بوی آن اهمیت ندارد. فقط نیاز آنان به تکیه دادن است که سوزنده و واقعیست. این نیاز خود  بد نیست، اما وقتی این نیاز را در پشت شعارهای عشق و آزادگی می پوشانند، تلخکامی و تحقیر می آفریند.  گاهی در اطرافم از این انسان ها می بینم، ادعای عشق و شیفتگی می کنند، اما در واقع  در تو دنبال یک پناهگاه می گردند. با زنجیر مهربانی های خود دست و پای تو را می بندند وبا محبت سرشار خود شرمنده ات می کنند. اما مهربانی شان از ترس از دست دادن تکیه گاه است و محبت شان باری بر آزادی و خلاقیتت می شود. تو را به خاطر آزادی و استواری ات دوست دارند، اما وقتی به آنها نزدیک شوی، چنان به دورت می پیچند که مجال حرکت را نمی یابی.  تو را ساکن می کنند و وقتی ساکنی، جنبش ،زیبایی و تازگی خود را از دست میدهی. بعد آنها دنبال تکیه گاهی دیگر می گردند، تکیه گاهی قویتر، سبزتر، زنده تر..  

در پناهجویی شان، خود و ترا تحقیر می کنند. خود راکوچک می کنند تا بپذیری شان و تو را خرد می کنند چون در نهایت تو نه، بلکه نیازشان است که اهمیت دارد. همین که یک روز از پناه دادن شان بگریزی و تلاش کنی به دنیای واقعی بلغتانی شان، تو را رها می کنند. سرنوشت آنها وابستگی همیشگی ست.

................................................

آزاده سرش را بالا کرد و خندید، شالش روی شانه لغزید. چهره اش دور از دست و مغرور می نمود.  از من پرسید: تو را هم این این وابستگی ها می ترسانند، نه؟

من گفتم: بلی، ولی من از دلبستگی ها بیشتر می ترسم. از دلبستگی آن درخت استوار...

آزاده گفت: چطور؟

من گفتم: بعضی ها از وابستگی دیگران لذت می برند و آنها را زیر بال و پر خود می گیرند و به آنها دل می بندند، بعد دلبستگی پایشان را به زنجیر می کشد. رنج و درد می آفریند.

همه چیز از صادقانه مهر ورزیدن شروع میشود، آغاز زیبایی است اما.... 

یکی را، یا جمعی را بر می گزینی، خواهران کوچکترت را، خانواده ات را، یا فلان دوستت را که به شدت احساس بی پناهی می کند.  احساس بیچارگی آنها یا مشکلات شان، یا نا آموزده بودن شان،  یا مسئولیت و وظیفه تو در برابر آنان، حسی مادرانه را در تو بیدار می کند.  با نصیحت و مرهم نهادن آغاز می کنی. بعد آهسته آهسته برای هر مشکل شان نگران میشوی. کم کم همه موفقیت هایشان را از خود می دانی و همه شکست هایشان را هم... وقتی مضطربند، تب می کنی، وقتی می خندند، جشن میگیری. چون پلنگ برای بدخواهانش دندان تیز می کنی.  میخواهی از بلایا و از خطا در امان شان بداری و میخواهی هیچ کسی در جهان، جرات انتقاد از آنها را نیابد، با نگرانی هایت آنها از بلا حفظ می کنی، یا نه شاید از بسیار تجربه های تازه محروم شان می کنی. برای اینکه دیگران نشکنندشان، تو خود به آنها ضربه می زنی. برای اینکه در آینده ی موهوم اشک نریزند، امروز می گریانی شان.  آنچه تو مراقبت می خواهی، آنها ایجاد محدودیت می گویند. آنچه تو مسئولیت می انگاری، آنها مداخله می پندارند.

گاهی به شک می افتی: آیا به آنها وابسته شده ای؟ با خود می گویی: نه، نه، فقط به رشد شان، خوبی شان دل بسته ام. من بی آنها میتوانم، آنها بی من نمیتوانند..

و این فکر تو بعد از مدتی غرور آنها را می زخمی می کند. آهسته آهسته از تو خسته میشوند، از دلسوزی های بی جایت، از جمع گرایی کهنه ات که فضای تنفس فرد را می گیرد، از زنده گیت که تیمارداری دیگران است... توانایی ات در مقابله با مشکلات حسادت شان را بر می انگیزد، مراقبت صمیمانه ات از دیگران و از خود گذری ات، حس گناه را در آنان بیدار میکند.  با شیطنتی کودکانه با دیگران صمیمی میشوند و حسادتت را بر می انگیزند. تو میخواهی فقط خودت به آنها خوبی کنی، منبع زیبایی باشی، اما همیشه اینطور نمی ماند  در درون میسوزی. تو را کم کم عقب می رانند.   تو تحقیر میشوی. رنجور می شوی. به عمد در برابرت خطا می کنند تا نگران شوی و وقتی حرف می زنی، از تو میخواهند به زندگی خود بپردازی..

زندگی خود..

زندگی خود..

و تو بجز آنها... زنده گی داری؟ آنقدر به آنها پرداخته ای که از مهمترین دلبستگی های زندگیت شده اند. احساس زنی فرتوت و خانه دار به تو دست می دهد که کودکانش ترکش کرده اند.  غم انگیز است، آزاده... غم انگیز است.

اما آنها که به مراقبت از دیگران می پردازند معمولا خود توانایند. میتوانند دوباره به زندگی خود رنگ و بو ببخشند.

 هنوز هم میتوان زندگی خود را غنی تر کرد.  بدون آنها، برای خود دغدغه های دیگر آفرید. نگذار مهرت، بندی بر پای دیگران باشد، توانایی و اراده ات، دیگران را فلج و به تو وابسته کند.

 

.....

شام شده بود. آزاده باید می رفت. دستم را فشرد و با گام های چالاک و استوار در تاریکی گم شد.

 

شهرزاد 

+نوشته شده در 2008/8/14ساعت10:0توسط یکی از ما دو نفر |